ساعت، پنج صبح بود. اما برای یونس، شب تازه شروع شده بود. در اتاقک کوچک و سربی سیکلوترون در قلب تأسیسات بوشهر، او با زمان مسابقه میداد. نه با زمان معمولی که با تیکتاک ساعت میگذرد. با نیمعمر. یک مفهوم بیرحم فیزیکی که به او میگفت برای نجات جان یک انسان، فقط چند ساعت، گاهی فقط چند دقیقه، فرصت دارد.
یونس، تکنسین تولید رادیوایزوتوپ بود. کلمهای که حتی برای پدرش، ناخدا جاسم، که هفتپشتش جاشو و ناخدای لنج بوده، قابل هجی کردن نبود. پدرش، هر بار که از دریا برمیگشت و یونس را خسته و رنگپریده پشت دستگاهها میدید، با همان لهجه غلیظ و آفتابخوردهاش میگفت:
-یونُس، بُوام، ای کارا چِنَن آخِه؟ یِه چیزی مِگی انگار داری اَ جنگ ستارگان حرف مِزَنی. بیا برو رو لِنج خُودُم، ناخدایی کُو. لااقل نونِش تو روغَنِه. (یونس، باباجان، این کارها چیست آخر؟ یک چیزی میگویی انگار داری از جنگ ستارگان حرف میزنی. بیا برو روی لنج خودم، ناخدایی کن. حداقل نانش در روغن است.)
اما یونس، دریای خودش را پیدا کرده بود. دریایی از اتمهای نامرئی که در آن، به جای صید ماهی، امید صید میکرد.
امشب، صیدشان حیاتی بود. سفارش اورژانسی از بیمارستان نمازی شیراز. بیماری سرطانی که منتظر تزریق «فلور-۱۸» بود تا با اسکن «پت»، مشخص شود که تومورها تا کجا پیشروی کردهاند. فلور-۱۸، یک نیمهعمر صد و ده دقیقهای داشت. یعنی از لحظه تولید، هر دویست و چهل دقیقه، نیمی از قدرتش را از دست میداد. و این یعنی یک مسابقه دیوانهوار با زمان از بوشهر تا شیراز.
-مهندس، آمادهای؟
صدای دکتر احمدی، مسئول بخش، از پشت آکواریوم سربی اتاق کنترل آمد. صدایی که همیشه یک آرامش و تسلط خاصی در آن بود.
-آمادِییم، دُکتر. بِسمِالله بِگیم و بِرِیم تو کارِش. (آمادهایم، دکتر. بسمالله بگوییم و برویم سراغش.)
یونس دستکشهای سربیاش را پوشید. به صفحه مانیتور نگاه کرد. پروتونها با سرعتی نزدیک به سرعت نور، در حال شتاب گرفتن بودند. قرار بود تا چند دقیقه دیگر، به هدف، که آب غنیشده با اکسیژن-۱۸ بود، برخورد کنند و آن را به فلور-۱۸ تبدیل کنند. این، بخش ساده ماجرا بود. بخش سخت، بعد از آن شروع میشد. سنتز شیمیایی در «هاتسل»ها، کنترل کیفی دقیق برای اطمینان از خلوص دارو و رساندن آن به بیمارستان. همه اینها، در کمتر از دو ساعت.
در همین لحظه، چراغ قرمز هشدار روی یکی از پنلها روشن شد. همراه با یک بوق ممتد و آزاردهنده که سکوت استریل آزمایشگاه را میشکافت.
-چی شد؟
صدای نگران دکتر احمدی در بلندگو پیچید.
یونس به مانیتور نگاه کرد.
-پمپ خلاء شماره سه از کار افتاده، دکتر. فشار داره میاد بالا.
این یعنی فاجعه. اگر خلاء از بین میرفت، پرتو پروتون متوقف میشد و کل فرآیند نابود میشد.
-نمیشه از پمپ پشتیبان استفاده کرد؟
-نمیدونم، دکتر. چند وقته قطعهاش رو نداریم. تحریمه. یادتونه؟
تحریم. کلمهای که برای یونس، فقط یک خبر در تلویزیون نبود. یک واقعیت تلخ و روزمره بود. یک قطعه کوچک، یک فیلتر ساده، یک پمپ یدکی که نبودنش، میتوانست به قیمت جان یک انسان تمام شود. این کلمه، برای او، چهره داشت. چهره آن کودک سرطانی که هفته پیش، به خاطر نرسیدن یک رادیوایزوتوپ دیگر که تولیدش به خاطر نبود مواد اولیه متوقف شده بود، تشخیص بیماریاش به تعویق افتاد.
-سعی کن دستی ریستش کنی، یونس. شاید فقط یه نوسان برق بوده.
یونس با عجله، به سمت پنل رفت. قلبش، مثل همان پروتونها، در سینهاش شتاب گرفته بود. اگر نمیتوانست درستش کند، نه تنها بیمار امشب، که تمام بیماران فردا هم، داروی خود را دریافت نمیکردند.
دستش را روی دکمه ریست گذاشت. چند ثانیه صبر کرد. چراغ، هنوز قرمز بود و آن بوق لعنتی، در مغزش میپیچید.
یاد دایی ابراهیم، افتاد. چند سال پیش، با همین بیماری لعنتی، از دست رفته بود. آن موقع، هنوز این رادیوداروها در ایران به این راحتی پیدا نمیشد. دکترها گفته بودند اگر زودتر تشخیص داده میشد، اگر یک اسکن پت دقیق از او گرفته میشد، شاید...
شاید. کلمهای که مثل یک خوره، روح آدم را میخورد. و حالا یونس، در این اتاقک سربی، داشت با تمام وجود میجنگید تا این شاید تلخ، در قصه یک خانواده دیگر تکرار نشود.
دوباره دکمه را فشار داد. این بار، با تمام وجودش. انگار داشت تمام امیدش را، تمام خاطرات تلخش را، به آن دکمه کوچک منتقل میکرد.
چراغ، چند بار چشمک زد. یک لحظه سبز شد و دوباره قرمز. و بعد... سبز شد. ثابت. بوق هم قطع شد.
صدای نفس راحتی که دکتر احمدی از پشت بلندگو کشید، در تمام اتاق پیچید.
یونس، پیشانی عرقکردهاش را با پشت دستکش پاک کرد.
-راه افتاد، دکتر. داریمش.
یک ساعت بعد، ویال کوچک حاوی مایع شفاف فلور-۱۸، در محفظه سربی مخصوص قرار گرفت. حالا، مسابقه دوم شروع شده بود. رساندن آن به شیراز. آمبولانس مخصوص حمل، جلوی در ساختمان منتظر بود. یونس، خودش، محفظه را که حالا گرمای خفیفی داشت، با احتیاط به راننده تحویل داد.
-عامو مرتضی، بِپا ها! این امانته. باید قبلِ هفت و نیم برسه نمازی. چشم یه خانواده به دستای توئه. (عمو مرتضی، مواظب باش ها! این امانت است. باید قبل از هفت و نیم برسد بیمارستان نمازی. چشم یک خانواده به دستهای توست.)
مرتضی، راننده قدیمی و کارکشته، لبخندی زد. چهره آفتابسوختهاش، پر از چینهای اطمینانبخش بود.
-خیالِت تخت، مهندس. مو جادَّه رو مِثِ کفِ دَسُم بَلَدُم. تا چِشم رو هم بِذاری، شیرازُم. (خیالت راحت، مهندس. من جاده را مثل کف دستم بلدم. تا چشم روی هم بگذاری، شیرازم.)
یونس، به دور شدن چراغهای قرمز آمبولانس در تاریکی جاده بوشهر-شیراز خیره شد. دویست و چهل دقیقه. از الان، فقط دویسن و چهل دقیقه فرصت بود. هر دستانداز جاده، هر ترافیک احتمالی، هر توقف کوتاه، میتوانست به قیمت از دست رفتن بخشی از قدرت این داروی حیاتبخش تمام شود.
به کارگاه برگشت. اما دیگر نمیتوانست کار کند. بیقرار بود. در آن راهروهای ساکت و سفید، راه میرفت. به ساعتش نگاه میکرد. عقربهها، انگار با او لجبازی میکردند و کندتر از همیشه حرکت میکردند.
دکتر احمدی از اتاقش بیرون آمد. یک لیوان چای به دستش داد.
-برو خونه، یونس. خسته شدی. بقیهش دیگه دست ما نیست. مرتضی کارش رو بلده.
-نمیتونُم، دکتر. تا خبرش نیاد، دلُم آروم نمیگیرِه.
به یاد تماس دیروزش با مادرش افتاد.
-کِی میای خونه، یوما؟ دِلُم سی تو یِه ذرَّه شده. ایقَد خودِتِ اذیت نَکو. آخِرِش تو ای گرما و تش باد، خودِتِ مریض مِیکُنی. (کی میای خانه، مادر؟ دلم برایت یک ذره شده. اینقدر خودت را اذیت نکن. آخرش در این گرما و آتشباد، خودت را مریض میکنی.)
مادرش راست میگفت. او دیگر عادی زندگی نمیکرد. با نیمعمرها زندگی میکرد. با آن عقربههای نامرئی که بیوقفه، در حال دویدن به سمت صفر بودند. اما وقتی به آن بیمار در شیراز فکر میکرد، به آن خانوادهای که منتظر یک خبر خوب بودند، تمام خستگیهایش را فراموش میکرد. این، جنگ او بود. جنگی که در آن، سلاحش، اتمهای ناپایدار بود و دشمنش، زمان.
ساعت هفت و بیست دقیقه بود. گوشی دکتر احمدی زنگ خورد. از بیمارستان نمازی بود.
یونس، نفسش را در سینه حبس کرد. به دهان دکتر احمدی چشم دوخته بود.
دکتر احمدی گوش داد. صورتش، آرامآرام، باز شد.
-خدا رو شکر. خیلی هم عالی. بله. حتماً. سلام برسونید.
گوشی را که قطع کرد، رو به یونس کرد و انگشت شستش را بالا آورد.
-رسید. تزریق هم انجام شد. به موقع.
یک موج گرم، در تمام وجود یونس دوید. انگار خودش، آن دارو را دریافت کرده بود. روی نزدیکترین صندلی، ولو شد. خستگی تمام آن شب، یکجا، روی شانههایش آوار شد. چشمهایش را بست. دیگر خبری از بوق ممتد و چراغ قرمز نبود. فقط یک آرامش عمیق بود.
و صدای ناخدا جاسم در ذهنش. که همیشه وقتی از یک سفر دریایی سخت برمیگشت، لنج را به اسکله میبست، روی عرشه مینشست و میگفت:
-دریای طوفانی، ناخدای لایق مِسازِه، بُوام. مُهم اینه که امانت مردمِ سالم به ساحل برسونی. (دریای طوفانی، ناخدای لایق میسازد، باباجان. مهم این است که امانت مردم را سالم به ساحل برسانی.)
و یونس، آن شب، در آن اتاقک سربی، حس میکرد که ناخدای لایقِ دریای طوفانیِ خودش است. دریایی که در آن، با امواج نامرئی میجنگید تا چراغ امید را در ساحلِ زندگی یک انسان دیگر، روشن نگه دارد.






