سکوت.
در اتاق شماره هفت، سکوت، یک مفهوم فیزیکی بود. یک ماده چگال که میشد وزنش را روی شانهها حس کرد. دیوارهای سربی اتاق، نه تنها پرتوهای گاما، که تمام صداهای دنیای بیرون را هم در خود خفه میکردند. تنها صدایی که بود، صدای یکنواخت و آرام نفسهای خودِ دکتر آرش سعیدی بود که پشت مانیتورهای ایستگاه کنترل، به یک تصویر سهبعدی خاکستری روی صفحه خیره شده بود. تصویر، مغز یک زن چهلساله بود. و آن نقطه سفید و درخشانی که در عمق نیمکره چپ جا خوش کرده بود، یک گلیوبلاستوما بود؛ بدخیمترین و بیرحمترین نوع تومور مغزی.
آرش، یک فیزیکدان پزشکی بود. کارش، جنگیدن در مقیاس میکروسکوپی بود. جراح نبود. تیغ به دست نمیگرفت. سلاح او، ذرات رادیواکتیو بودند. ایزوتوپهای ناپایداری که با دقت میلیمتری، به قلب دشمن فرستاده میشدند تا از درون، متلاشیاش کنند.
روشی که استفاده میکرد، برکیتراپی یا درمان از فاصله نزدیک نام داشت. یک رقص خطرناک و دقیق روی مرز باریک میان درمان و تخریب. اگر دوز پرتو، کمی بیشتر از حد میشد، بافت سالم مغز را هم میسوزاند. اگر کمی کمتر، تومور دوباره جوانه میزد.
امروز، روز کاشتن «چشمه» بود. چشمه، نام شاعرانهای بود که خودش برای آن کپسولهای تیتانیومی کوچک، به اندازه یک دانه برنج، انتخاب کرده بود. کپسولهایی که در قلبشان، مقدار ناچیزی «ایریدیوم-۱۹۲» میتپید. ایزوتوپی که با تابش پرتوهای گاما، سلولهای سرطانی را میکشت.
دکتر امجدی، از پشت ماسک، به او نگاه کرد. جراح مغز و اعصاب پروژه بود.
-آمادهای، آرش؟
-آمادهام.
این دیالوگ کوتاه، شروع یک عملیات چندساعته بود.
امجدی، با استفاده از یک قاب استریوتاکتیک که روی سر بیمار ثابت شده بود، مسیر را برای ورود سوزنهای نازک و توخالی باز میکرد. کار او، ساختن یک تونل بود. و کار آرش، فرستادن قطار مرگ به انتهای آن تونل.
آرش، پشت کامپیوتر، مختصات دقیق را وارد میکرد. نرمافزار پیچیدهای که با آن کار میکرد، با استفاده از تصاویر سیتیاسکن و امآرآی، یک نقشه سهبعدی از تومور و بافتهای اطرافش ساخته بود. او باید با دقت میکرونی، محل دقیق قرار گرفتن هر چشمه را مشخص میکرد. طوری که تمام حجم تومور را پوشش دهد، اما به مراکز حیاتی مغز، مثل مرکز تکلم یا بینایی، آسیبی نرساند.
این، یک بازی شطرنج سهبعدی بود. با مهرههایی که نامرئی بودند و صفحه شطرنجی که خودِ حیات یک انسان بود.
-سوزن شماره یک، وارد شد.
صدای امجدی در اتاق پیچید.
آرش، نفسش را حبس کرد. حالا نوبت او بود. با استفاده از یک سیستم رباتیک، اولین چشمه رادیواکتیو را از محفظه سربیاش خارج کرد و آن را به سمت سوزن هدایت کرد. روی مانیتور، یک نقطه نورانی کوچک، در آن تونل تاریک، شروع به حرکت کرد. آرام. دقیق.
به محض رسیدن به مقصد، چشمه از سوزن رها میشد و در دل تومور، کاشته میشد.
-چشمه اول، کاشته شد.
این فرآیند، دوازده بار تکرار شد. دوازده سوزن. دوازده چشمه. دوازده نقطه نورانی که مثل یک صورت فلکی کوچک و مرگبار، در آن آسمان خاکستری مغز، شکل گرفتند.
کار، تمام نشده بود. این تازه شروع جنگ بود. این چشمهها، برای چند هفته، در مغز بیمار باقی میماندند و بیصدا، کار خودشان را میکردند.
ساعتها گذشته بود. وقتی از اتاق عمل بیرون آمدند، چشمهای هر دو سرخ بود.
امجدی، ماسکش را درآورد و نفسی تازه کرد.
-کارت عالی بود، آرش. مثل همیشه دقیق.
آرش، لبخند خستهای زد.
-توکل بر خدا.
این، تکیهکلامش بود. کلمهای که به او کمک میکرد تا بار مسئولیت سنگین این کار را تحمل کند. میدانست که با تمام این محاسبات دقیق، باز هم یک عدم قطعیت وجود دارد. یک اصل در فیزیک کوانتوم که میگفت هیچچیز، صد در صد قابل پیشبینی نیست.
به اتاق استراحتش رفت. یک اتاق کوچک و بیروح، کنار همان بخش برکیتراپی. روی کاناپه ولو شد. به سقف سفید خیره شد. یاد اولین باری افتاد که وارد این دنیا شده بود. در دوره فوقلیسانس فیزیک هستهای. شیفته آن قدرت عظیم و پنهان در دل اتمها شده بود. قدرتی که میتوانست هم ویران کند، هم بسازد. و او، راه دوم را انتخاب کرده بود. اما این راه، عوارض خودش را داشت. او هر روز، با مرگ، چهره به چهره بود. با ناامیدی بیمارانی که این روش، آخرین امیدشان بود. با ترس خانوادههایشان.
گاهی، شبها، خواب میدید. خواب آن ذرات گاما را. که مثل بارانی از نور، بر سرش میبارند. این کار، او را از دنیای بیرون، جدا کرده بود. دوستانش، از مهمانی و سفر حرف میزدند. او، از نیمهعمر ایزوتوپها و دوز جذبی تومور.
گوشیاش را برداشت. یک پیام از نامزدش، شیوا، آمده بود.
-کجایی؟ امشب قرار بود بریم سینما. یادت رفت؟
آرش، آهی کشید. کاملاً فراموش کرده بود.
نوشت: «ببخشید. عمل طول کشید. خیلی خستهام. میافته برای یه شب دیگه»
میدانست که شیوا ناراحت میشود. اما نمیتوانست توضیح دهد. چگونه میتوانست به او بگوید که امروز، دوازده خورشید کوچک را در مغز یک زن کاشته و حالا، تمام وجودش، سنگینیِ مسئولیت آن نور را حس میکند؟
در همین فکرها بود که درِ اتاقش به صدا درآمد. پرستار بخش بود.
-آقای دکتر، همسر بیمار اتاق هفت اومدن. خیلی بیقراری میکنن. میخوان شما رو ببینن.
آرش، کلافه شد. حوصله حرف زدن با کسی را نداشت.
-بگو دکتر امجدی باهاشون صحبت میکنن.
-با دکتر صحبت کردن. ولی میگن میخوان کسی که چشمهها رو کار گذاشته ببینن.
آرش، به ناچار، بلند شد. روپوشش را صاف کرد و به سمت اتاق انتظار رفت.
مردی میانسال، با صورتی پر از اضطراب، به سمتش آمد.
-آقای دکتر؟ شما...؟
-بله. من فیزیسیست بخش هستم. امری داشتین؟
مرد، با چشمهایی که پر از اشک بود، به او نگاه کرد.
-فقط... فقط میخواستم ازتون تشکر کنم.
آرش، جا خورد. انتظار هر چیزی را داشت، جز تشکر.
-خواهش میکنم. ما فقط وظیفهمون رو انجام دادیم.
-نه. شما نمیدونین چیکار کردین. همسر من... اون عاشق نوره. همیشه از تاریکی میترسید. وقتی دکتر امجدی بهمون گفت که قراره چندتا چشمه نور تو سرش بذارین...
مرد، بغضش را خورد.
-اون... اون لبخند زد. بعد از چند ماه. گفت انگار خدا داره چندتا ستاره تو شبِ من میکاره. گفت دیگه نمیترسه.
آرش، چیزی برای گفتن نداشت. به مرد خیره شده بود. «چشمه نور». چه تعبیر زیبایی. او هیچوقت اینطور به کارش نگاه نکرده بود. برای او، اینها فقط کپسولهای ایریدیوم-۱۹۲ بودند. ابزارهای دقیق علمی.
مرد، دستهای آرش را در دستش گرفت.
-ممنونم که بهش نور دادین، دکتر. هر اتفاقی که بیفته، من و اون، تا آخر عمر، مدیون این نور هستیم.
مرد که رفت، آرش همانجا، در راهروی ساکت، ایستاد. به دستهایش نگاه کرد. دیگر آن لرزش خفیف را نداشتند. آنها، فقط دستهای یک فیزیکدان نبودند. دستهایی بودند که میتوانستند ستاره بکارند.
به اتاق شماره هفت نگاه کرد. به آن درِ سربی بسته. حالا دیگر آن اتاق، برایش یک فضای ایزوله و خطرناک نبود. یک کهکشان کوچک بود. با دوازده خورشید درخشان که در سکوت، با تاریکی میجنگیدند. و او، نگهبان آن کهکشان بود.
گوشیاش را درآورد. به شیوا پیام داد.
-سینما رو کنسل نکن. تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم.
باید میرفت. باید از این دنیای سربی بیرون میزد و به دنیای واقعی برمیگشت. چون حالا میدانست کار او، فقط جنگیدن با مرگ نبود. کار او، کاشتن نور بود. و کسی که نور میکارد، نباید خودش در تاریکی بماند...






