به قلم هدی رضوانی پور
ارومیه، شهر آب و انگور، طعم دیگری میدهد. طعم شور و غبار. نه از آن شوری که از سمت دریاچهی نیمهجان میآید و روی لبها مینشیند. یک شوریِ تلخ. طعمِ دود و آهنِ گداخته. در پیادهروی خیابان امام، روبروی دکهی کوچک «کریم آقا» ایستادهام. دکهای که سالهاست نبض این خیابان را با فروش سیگار و روزنامه و آدامس میشمارد. اما دوازده روز جنگ، شمارش را از دست او هم گرفته است. آمدهام تا داستان آن آمبولانس سفید را بشنوم. آمبولانسی که نماد «رسیدن» بود، اما آن روز، خودش «نرسید». داستانی که در آن، امدادگران، خودشان منتظر امداد بودند. و این، پیچیدهترین پارادوکس جنگ است.
آژیری که در گلو خفه شد
«تقریبا هر روز رد میشدند. مثل خون توی رگهای شهر بودند.» کریم آقا این را میگوید و یک پاکت سیگار بهمن کوچک برای مشتری میپیچد. دستهایش، که عمری اسکناس تا کردهاند، حالا در پیچیدن یک پاکت ساده هم میلرزند. «با عجله میرفتند. با آژیر. میدانستی دارند میروند که جانی را نجات بدهند. روزهای جنگ رفت و آمدشان بیشتر شده بود. باید جان میبخشیدند و زندگی میدادند. یک جور حس امنیت به آدم میدادند. انگار خودِ فرشتهی مرگ هم از صدای آژیرشان حساب میبرد.»
آن روز اما، فرشتهی مرگ حساب نبرد. کریم آقا داشت در دکه را برای نماز ظهر پایین میبست که آمبولانس را دید. بدون آژیر. با چراغ گردانِ روشن. آرام و باوقار در حال حرکت بود. میگوید یک لحظه با خودش فکر کرده حتماً اتفاقی نیفتاده و دارند برمیگردند پایگاه. «یک دفعه، صدای انفجار نیامد. یک صدای "تاپ" گنگ و فلزی آمد. مثل وقتی که یک تکه آهن سنگین از جرثقیل روی زمین میافتد. آمبولانس، مثل یک اسب زخمی، چند متر جلوتر رفت و بعد، کج شد و ایستاد.»
سکوت. اولین واکنش شهر به فاجعه، همیشه سکوت است. سکوتی که سنگینتر از صدای هر انفجاری است. دود سیاهی از سقف آمبولانس بلند شد. چراغ گردان، مثل یک قلبِ از کار افتاده، خاموش شد. کریم آقا میگوید: «ترسناکترین چیز، آن سکوت بود. سکوتِ آژیری که باید الان گوش شهر را کر میکرد، اما در گلوی ماشین خفه شده بود. آن لحظه فهمیدم فاجعه، فقط خودِ انفجار نیست. فاجعه، آن صدایی است که دیگر بلند نمیشود. »
تلاش برای باز کردنِ یک درِ بسته
مردم بهتزده از مغازهها و خانهها بیرون ریختند. اما کسی جلو نمیرفت. انگار یک دیوار نامرئی دور آن تابوت سفید کشیده شده بود. ترس نبود، یک جور شوک بود. امدادگران، آن ابرقهرمانهای سفیدپوش، خودشان حالا در مصیبت افتاده بودند.
«اولین نفر یک جوان مکانیک بود. با یک آچار چرخ بزرگ دوید سمت ماشین.» کریم آقا یادش که میآید، چشمهایش به غم مینشیند. «فریاد زد: زندهن؟ کسی صدا میده؟» جوابی نیامد. حالا دیگر همه چیز فرق کرده بود. هدف، نجات بود. هدف، رسیدن بود. رسیدن به دو انسانی که شغلشان رساندنِ دیگران بود. و بزرگترین مانع، درهای خودِ آمبولانس بود. درهایی که از شدت ضربه، در هم قفل شده بودند.
اینجا بود که حماسهی کوچک خیابان شکل گرفت. «یک جنگ شروع شد. جنگی برای باز کردن یک درِ بسته.» کریم آقا این را با یک بغض فروخورده میگوید. «آن درها برای این ساخته شده بودند که در یک ثانیه باز شوند تا یک بیمار را داخل بگذارند. حالا خودشان قفل شده بودند و دو تا ناجی را زندانی کرده بودند. این خودِ خودِ جنگ بود. در جنگ، همه چیز معنایش را از دست میدهد.»
چند پسر جوان دیگر با دیلم و میلهی آهنی رسیدند. سعی میکردند درِ کشویی کنار آمبولانس را باز کنند. فلز روی فلز کشیده میشد و یک صدای گوشخراش و ناامیدکننده میداد. کریم آقا میگوید: «من دیگر طاقت نیاوردم. کپسول آتشنشانی گوشه دکه را برداشتم و دویدم. دود داشت بیشتر میشد.» همه آمده بودند برای کمک. برای امدادِ امدادگران. پیرمردی که صاحب بنگاه املاک آن طرف خیابان بود، با آن کت و شلوار شق و رق و موهای یک دست سفید، داشت مردم را از نزدیک شدن بیش از حد منع میکرد تا جا برای کار باز باشد. چند زن، ایستاده بودند و با اشکی که از چشمانشان سرازیر بود، راهنمایی میکردند که چطور به امدادگران داخل آمبولانس دسترسی پیدا کنند.
یک نفر فریاد زد: «درِ راننده! از اون طرف!». چند نفر دویدند سمت دیگر. اما آن هم قفل بود. یک نفر با سنگ به شیشه میکوبید. اما شیشههای آمبولانس، قویتر از این حرفها بودند. «آن لحظه، حس کردم ما چقدر ضعیفیم. با تمام ادعامون، نمیتونستیم یه در رو باز کنیم. درِ ماشینی که کارش باز کردن راه زندگی برای بقیه بود. » این جملات را کریم آقا با اندوه نشسته در صدایش گفت.
گوشی پزشکی که دیگر قلبی برای شنیدن نداشت
صحبتهای کریم آقا بیشتر شبیه یک داستان غمانگیز است تا روایت یک حادثه تلخ در دل یک جنگ 12 روزه. «بالاخره، با ضربههای سنگین یک پتک که از کارگاه ساختمانی همان نزدیکی آورده بودند، قفل درِ کشویی شکست. در، با یک صدای نالهمانند، چند سانتیمتر باز شد. اولین چیزی که از لای در روی آسفالت افتاد، یک گوشی پزشکی بود. همان وسیلهای که برای شنیدن تپش قلب بود. اما حالا، مثل یک مار مرده، روی زمین داغ افتاده بود و دیگر قلبی برای شنیدن وجود نداشت. »
«وقتی در را کامل باز کردند، سکوت همه جا پخش شد.» کریم آقا دستش را به تهریش سفیدش میکشد و نگاهش را از من میدزدد. «دو تا جوان بودند. هر دو، با لباسهای سفیدشان، انگار خوابیده بودند. اما یک خوابی که دیگر بیداری نداشت. » مردم، بیآنکه کسی چیزی بگوید، یک حلقه انسانی از سکوت تشکیل دادند. کسی فیلم نگرفت. کسی عکس نینداخت. انگار همه میدانستند این صحنه، حرمت دارد. حرمت دو انسانی که در لباس خدمت، شهید شده بودند. یک نفر پتوی مسافرتی از ماشینش آورد و روی پیکرها کشید. کریم آقا میگوید: «آن گوشی پزشکی روی زمین مانده بود. هیچکس به آن دست نمیزد. انگار یک شیء مقدس بود. یک یادگاری از دو قلبی که برای قلبهای دیگر میتپیدند و حالا خودشان از تپش ایستاده بودند. آمبولانس تازه نفسی رسید و پیکرهای بی جان دو امدادگر را با خود برد و ما ماندیم و لاشه سوخته یک آمبولانس... »
از کریم آقا خداحافظی میکنم. از دکهی کوچکش بیرون میآیم. هوا هنوز همان طعم شور و تلخ را میدهد. نگاهم به آن سوی خیابان میافتد. یک آمبولانس جدید، با چراغ گردان روشن اما بیصدا، از همان مسیر عبور میکند. مردم راه را برایش باز میکنند. ماشینها کنار میکشند. شهر، به کارش ادامه میدهد. اما چیزی در آن تغییر کرده است. سرم را برمیگردانم سمت دکهی کریم آقا. همان گوشی پزشکی را با یک نخ، از سقف دکهاش آویزان کرده است. کنار عکس یک کشتی که روی آن نوشته «دریاچهی ارومیه» میپرسم: «یادگاری نگه داشتی کریم آقا؟»
لبخند محوی میزند. لبخندی که هزار سال قدمت دارد. میگوید: «نه آقا. این یادگاری نیست. این نبضسنج است. هر روز نگاهش میکنم تا یادم نرود این شهر، با تمام دردهایش، هنوز قلبش میزند. و این ماییم که باید صدای تپش قلب همدیگر را بشنویم. حتی وقتی همه آژیرها خاموش شده باشند. »