به قلم هدی رضوانی پور
اینجا، نبش میدان کاج، هوا طعم گس و تلخ گچ میدهد. نه گرد و خاکی که از ساختوسازهای بیپایان سعادتآباد بلند شود و روی شیشهی ماشینها بنشیند. این، غبار ریزشدهی بتن و خاطرات متلاشیشده است. غباری که روی ریهها سنگینی میکند و یک سؤال را در هوا معلق نگه میدارد: ساعت دو نیمهشب، وقتی یک محله در سکوتِ عمیق خود خوابیده، صدای فروریختن یک ساختمان چندطبقه چه شکلی است؟ ساختمان اساتید «سرو»، دیگر یک نشانی روی نقشه نیست. یک حفرهی سیاه است در حافظهی شهر. یک زخم عمیق بر پیکر میدان کاج. اینک، داستان آن شبِ تلخِ سعادتآباد را نه از خبرگزاریها، که از چشمهای مردی میشنویم که از اتاقک نگهبانیاش، خط مقدم این فاجعه را به تماشا نشسته بود. نادر، نگهبان شب ساختمان ونوس؛ روبروی زخمِ بازِ «سرو»
شبِ تلخِ سعادتآباد
«صدا نداشت. یعنی صدا داشتها، ولی مثل انفجار نبود. یک غرش عمیق بود که از زیر پای آدم بلند میشد. انگار زمین قُلنجش را شکسته باشد.» نادر این را میگوید و یک استکان چای برایم میریزد. در همان اتاقک نگهبانی کوچکی نشستهایم که آن شب، شیشهاش به داخل پاشید. دستهایش کمی میلرزد، یا شاید از خستگی بیخوابیهای آن دوازده روز است. ادامه میدهد: «اولین چیزی که بعد از آن غرش آمد، سکوت بود. یک سکوت مطلق و کرکننده. انگار شهر برای چند ثانیه مُرده باشد. بعد، صدای شکستن شیشهها شروع شد. مثل یک سمفونی ناهماهنگ از خرد شدن. و بعد... جیغ. »
اولین تصویری که از دل تاریکی و غبار بیرون زد، نه شعلهی آتش، که یک تکه پارچهی رنگی بود. میپرسم: «اولین چیزی که دیدی چی بود آقا نادر؟». نگاهش را از استکان میگیرد و به نقطهای نامعلوم در افق روبرو خیره میشود. «یک عروسک. کنار یک تکه میلگرد خمشده، یک عروسک پارچهای افتاده بود. با موهای کاموایی نارنجی و یک چشم دکمهای. عروسک یکی از دخترهای مجتمع اساتید بود. طبقه سوم. هشت سالش بود. گاهی از مدرسه که برمیگشت، از پشت شیشه برام دست تکون میداد.» آن عروسک، شناسنامهی یک فاجعه بود. و اندکی بعد، تبدیل به رمز عملیات نجات شد.
تلاش برای یک دفتر مشق نیمهسوخته
مردم، مثل مورچههایی که خانهشان خراب شده، از هر سو به سمت آوارها میریختند. اما این یک هرجومرج بیهدف نبود. یک انسجام غریزی بود. نادر میگوید: «آقا کسی دستور نمیداد. یکی داد زد "اهرم!". یکی گفت "آب!". یکی فریاد زد "اینجا انگار صدا میاد!".» در کمتر از ده دقیقه، اولین زنجیرهی انسانی شکل گرفت. جوانهایی با لباسهای راحتی خانه، مردان میانسالی که از خواب پریده بودند. همه به یک نقطه خیره شده بودند: حفرهی سیاهی که زمانی پنجرهی اتاق خواب یک دختر بچه بود. عجب شب جهنمی بود آن شبِ سعادتآباد.
نادر دستی به صورتش میکشد و به فکر فرو میرود. «یک جوون که بعداً فهمیدیم مهندس عمرانه، داد زد سقف ناپایدار! نزدیک نشید! چند نفر دیگه با جک ماشین و دیلم از پارکینگهاشون دویدن بیرون. یه زنجیره درست شد برای رسوندن ابزار. آقا، سعادتآباد بود ها! ولی اون شب هیچکس به فکر ماشین مدلبالاش که زیر خاک و خل مونده بود، نبود. همه دنبال یه تیکه جون بودن. دنبال یه نفس»
لحظهی غمانگیز ماجرا، وقتی بود که از دل آوارها، چیزی بیرون کشیده شد. نه یک انسان، یک دفتر مشق. نادر صدایش میگیرد. «دفتر مشق بود. گوشهاش سوخته بود. روش با خط بچهگانه نوشته بود: "مشقِ شب". مردی که پیداش کرده بود، خشکش زده بود. دفتر رو مثل یه سند مهم گرفته بود دستش. انگار شناسنامه یه ملت زیر آوار پیدا شده باشه. اون لحظه دیگه کسی دنبال صدای اون دختر بچه نبود. همه میخواستن خاطراتشو پس بگیرن از این آوار.»
نظمی که از دل آشوب رویید
«مادربزرگش هم آنجا بود.» نادر استکان چای را روی نعلبکی میگذارد و صدایش آرامتر میشود. «گوشهی کوچه، تکیه داده بود به دیوار. با یک چادرنماز و روسری که با عجله پوشیده بود. حرف نمیزد. گریه نمیکرد. فقط نگاه میکرد به آن تپه خاک. انگار با چشمهایش داشت آوارها را کنار میزد. ترسناکترین سکوت دنیا، سکوت یک مادر بود در آن لحظه که در غم از دست دادن دختر و نوهاش آرام میسوخت.» همدلی مردم اما، در آن سکوت، شکل دیگری به خود گرفت. این را نادر میگوید و اضافه میکند «کسی جلو نرفت تا حرفی بزند یا تسلیت بگوید. همه جور دیگری وارد میدان شدند. زنی مسن از ساختمان بغلی، یک پتوی نازک مسافرتی آورد و بیحرف، روی شانههای او انداخت. پسری جوان، یک بطری آب معدنی برایش آورد، درش را باز کرد و فقط کنار پایش روی زمین گذاشت و رفت. کسی نمیخواست مزاحم خلوتِ او با فاجعهاش شود. فقط میخواستند بداند که تنها نیست. این، بلوغ یک همدلی بود» روایت او، روایتِ امید است در دلِ درد «در همان حال، کار آواربرداری وارد فاز جدیدی شده بود. آن مهندس جوان، ناخواسته، فرمانده میدان شده بود. مردم را به چند دسته تقسیم کرده بود. یک گروه فقط قطعات کوچک و خاک را با سطل دست به دست میکردند. گروهی دیگر، قویهیکلترها، با دیلم و جک، تلاش میکردند قطعات بزرگتر را جابجا کنند.» انگار چیزی یادش آمده باشد، با تامل میگوید «یک دکتر هم داریم در همین ساختمان کناری، کاپوت ماشینش را کرده بود میز اورژانس. جعبه کمکهای اولیهاش را آورده بود و دستهای زخمیها را پانسمان میکرد. هیچکس از او نخواسته بود. خودش، به میدان آمده بود. اینجا دیگر خبری از جایگاه اجتماعی نبود. با چشمهای خودم دیدم که مدیرعامل یک شرکت بزرگ که در همان نزدیکی زندگی میکرد، با پیژامهی خانگیاش، دوشادوش یک پیک موتوری، یک تکه ورق فلزی سنگین را میکشیدند. غبار و دود و عرق، تمام ماسکهای اجتماعی را شسته و پاک کرده بود. همه یکی شده بودند. یک تنِ واحد که زخمی شده بود و حالا داشت خودش را ترمیم میکرد. این یک جور زیبایی ترسناک بود. زیباییای که فقط از دل یک تراژدی عمیق بیرون میآید.»
سکوتی که سنگین بود اما پر از اتحاد
«ساعتها گذشت. نبرد با بتن و فولاد، با دستهای خالی و دیلمهای خانگی ادامه داشت. آتشنشانها و نیروهای امدادی هم رسیده بودند و حالا کار، تخصصیتر شده بود. اما زنجیرهی انسانی مردم، قطع نشد. آنها دیگر آواربرداری نمیکردند. پشتیبانی میکردند. آب میرساندند. نور میگرفتند. دلگرمی میدادند.» نادر این را میگوید و ادامه میدهد «حدود ساعت چهار صبح بود که همهمهها خوابید. یک سکوت سنگینتر از سکوت اول، فضا را گرفت. یک پتوی گلبافت، با احتیاط از دل تاریکی بیرون آمد. چیزی کوچک و بیحرکت، زیر آن پنهان بود. جمعیت، خود به خود، مثل یک موج، راه را باز کرد. هیچکس گریه نکرد. هیچکس شیون نکرد. یک سکوتِ مملو از احترام و درد. بلوغ یک ملت در مواجهه با تراژدی. بلافاصله پتوی بعدی آمد. مادر و دختر با هم پیدا شدند. چشمها به خون نشسته بود. همه جا ساکت بود. اما اتحاد بیداد میکرد.»
نادر قطره اشکی را که گوشهی چشمش جا خوش کرده، با پشت دست پاک میکند «پدرش، کنار آمبولانس ایستاده بود. فقط نگاه میکرد. وقتی پتو رو کنار زدن و اون عروسک مو نارنجی رو گذاشتن کنارش، زانوهاش خم شد. اما روی زمین نیفتاد. دو تا از همسایهها، همونایی که شاید تا دیشب فقط یه سلام و علیک ساده با هم داشتن، از دو طرف زیر بغلش رو گرفتن. نذاشتن بیفته. رو برگردوند سمت پتویی که همسرش در اون بود. ساکت بود. بی صدا. اون صحنه، خودِ خودِ داستان ما بود. داستان سرپا نگهداشتن همدیگه»
تقریبا یک ماه از آن شب گذشته است. جلوی خرابههای ساختمان «سرو» را با ورقههای فلزی آبیرنگ پوشاندهاند. جای خالیاش مثل یک دندان کشیدهشده در دهان شهر، توی ذوق میزند. جملات آخر آقا نادر به دلم مینشیند. از همبستگی میگوید و نگهبانی. «دیشب، یکی از ساکنین، یه ظرف کوچیک عدسی داغ برام آورد. بدون حرف. فقط داد و رفت.» مکثی میکند. «کار من نگهبانی از ساختمونه. اما حس میکنم این روزا، همه ما نگهبان یه چیز دیگه شدیم. نگهبان خاطرهی همدیگه. نگهبان اون صحنهای که دو نفر، نذاشتن یه پدر، روی زانوهاش بیفته. شاید این قویترین پدافند ما باشه. این که حواسمون به زانوهای همدیگه هست.»