آفتاب، مثل یک تنور گداخته، روی سر روستای کوهک در تنگستان میتابید. شرجی هوا، نفس را در سینه حبس میکرد و دانههای عرق، بیامان، از زیر لچک گلدار بیبی سکینه سر میخورد و روی چینهای عمیق صورتش راه باز میکرد. بیبی سکینه، روی سکوی گلی جلوی خانهاش نشسته بود، یک کوزه سفالی بزرگ کنار دستش و چشمهای کمسویش، به انتهای جاده خاکی دوخته شده بود. جادهای که به دریا ختم میشد. دریا، با آن عظمت آبیاش، فقط چند کیلومتر آنطرفتر بود، اما برای مردم کوهک، مثل یک سراب شور بود. زیبا، اما بیفایده.
پسرش، جلیل، با دبههای خالی زرد رنگ از راه رسید. نفسنفس میزد.
-ها یوما، بازَم تانکر نَیومَد. (سلام مادر، باز هم تانکر نیامد.)
بیبی سکینه، آهی کشید که بوی ناامیدی میداد.
-خدا خُوش بُکُنَدشون. ایَم شد زندگی؟ کِنار دریا بِشینی و تشنه بَشی. (خدا خوش کند برایشان. این هم شد زندگی؟ کنار دریا بنشینی و تشنه باشی.)
این، قصه هر روزه کوهک بود. قصه تانکرهای آبی که یا نمیآمدند، یا اگر میآمدند، آبی که میآوردند، آنقدر شور و بدمزه بود که فقط به درد شستوشو میخورد. آبِ خوردن، یک کالای لوکس بود که باید از شهر میخریدند.
جلیل، دبهها را گوشه حیاط انداخت.
-بیبی، ای فَایده نداره. باید وِل کنیم بریم. بریم شهر. مگه مو تا کِی میتونم هر روز برُم اَ بوشهر آب بخرُم بیارُم؟ نخلهامونَم که یکی یکی دارن خشک میشن.
این حرف، مثل نمک روی زخم بیبی سکینه بود. رفتن؟ او ریشههایش در همین خاک بود. در همین خانهای که با دستهای شوهر خدابیامرزش ساخته شده بود.
-کجا بریم، جَلول؟ کجا بریم که بهتر اَ ایجا باشه؟ شهر که جای مو و تو نیس. شهر آدماش غریبن. (کجا برویم، جلیل؟ کجا برویم که بهتر از اینجا باشد؟ شهر که جای من و تو نیست. آدمهای شهر غریبهاند.)
در همین لحظه، صدای موتوری از سر کوچه آمد. مهندس صالحی بود. پسر جوانی که از تهران آمده بود و در آن ساختمان بزرگ و سفیدرنگ کنار نیروگاه کار میکرد. همان گنبد نمکی عظیمی که از دور پیدا بود و مردم محل، هزار قصه برایش ساخته بودند. بعضیها میگفتند داخلش بمب میسازند. بعضیها میگفتند باعث شده ماهیها کم شوند.
مهندس صالحی، موتور هوندا ۱۲۵ قرمزش را جلوی خانه بیبی پارک کرد و پیاده شد.
-سلام، بیبی. حالتون چطوره؟
-سلام، مهندس. خَش اومَدی، پُسَرُم. بفرما تو. (خوش آمدی، پسرم. بفرما داخل.)
-ممنون. مزاحم نمیشم. اومدم یه خبر خوب بهتون بدم.
جلیل، با بیحوصلگی، از گوشه حیاط نگاهش میکرد. از این مهندسهای تهرانی خوشش نمیآمد. با آن لهجه کتابی و آن لباسهای تمیزشان. انگار از یک دنیای دیگر آمده بودند.
صالحی ادامه داد:
-بیبی، یادتونه چند ماه پیش، اومدیم از آب چاهتون نمونه گرفتیم؟
-ها. یادُمه. گفتی میخوای ببینی چِقَد شورَه. (بله. یادم است. گفتی میخواهی ببینی چقدر شور است.)
-خب، اون آزمایشا تموم شد. ما یه واحد جدید راه انداختیم تو نیروگاه. یه واحد آبشیرینکن.
بیبی سکینه و جلیل، با تعجب به هم نگاه کردند. آبشیرینکن. کلمهای که شنیده بودند، اما مثل یک رویای دور به نظر میرسید.
جلیل جلو آمد.
-یعنی چی، مهندس؟ میخوای آب دریا رو شیرین کنی؟ با چی؟ با همین آتیشی که میگن تو نیروگاهتونه؟
صالحی لبخندی زد.
-آتیش نیست، جلیل آقا. یه جور انرژی پاکه. انرژی هستهای. ما با گرمای همین انرژی، آب دریا رو بخار میکنیم و بعد دوباره سردش میکنیم. اینجوری، نمکش جدا میشه و آب شیرین به دست میاد.
جلیل پوزخندی زد.
-اَکِی! هَمی مونده بود آبِ اتمی بخوریم. فردا پَسین فردا چارتا دست و پای اضافه درآوردیم چه؟ (عجب! همین مانده بود آب اتمی بخوریم. فردا پسفردا چهارتا دست و پای اضافه درآوردیم چه؟)
این حرف، ترس همیشگی مردم محل بود. ترسی که از ندانستن میآمد.
صالحی، صبورانه توضیح داد.
-نه، جلیل آقا. این آب هیچ فرقی با آب چشمه نداره. هیچ خطری نداره. ما فقط از گرمای اون انرژی استفاده میکنیم. مثل اینکه شما یه کتری آب شور رو بذاری روی آتیش، بخارش رو جمع کنی و سرد کنی. اون بخار که دیگه شور نیست.
بیبی سکینه، با آن تجربه کهنه سالهای دورش، حرف مهندس را بهتر فهمیده بود.
-یعنی... یعنی دیگه تانکر نمیاد؟ از همین لولهها آب شیرین میاد؟
-دقیقاً، بیبی. تا چند روز دیگه، لولهکشی روستا تموم میشه. اولین جایی هم که وصل میشه، همین کوچهی شماست. گفتم اول بیام به شما خبر بدم.
خبر، آنقدر بزرگ و ناباورانه بود که هیچکدام نمیدانستند چه بگویند.
چند روز بعد، کارگرها آمدند. لولههای قطور آبیرنگ را در کانالهایی که کنده بودند، کار گذاشتند. جلیل، با ناباوری، به آنها نگاه میکرد. انگار داشت خواب میدید.
و بالاخره، آن روز رسید. روزی که قرار بود آب، در لولههای روستا جاری شود. مهندس صالحی، با چند نفر دیگر، به خانه بیبی سکینه آمدند. یک شیر آب جدید، در گوشه حیاط نصب کرده بودند.
-خب، بیبی. شما اولین نفر باش. شیر رو باز کن.
بیبی سکینه، با دستهای لرزان، به سمت شیر آب رفت. تمام همسایهها، در کوچه جمع شده بودند و نگاه میکردند. بیبی، شیر را چرخاند.
اول، صدایی مثل هیس آمد. بعد، چند قطره آب کدر. و بعد، یک جریان زلال و شفاف، با فشار، در حوضچه سیمانی سرازیر شد.
صدای همهمه و صلوات در کوچه پیچید.
بیبی سکینه، خم شد. دو دستش را زیر آب گرفت. خنک بود. مثل آب چشمهای که در بچگی، در کوههای دشتستان، با آن بازی میکرد. کمی از آب را به صورتش پاشید.
جلیل، یک لیوان آورد. آن را پر از آب کرد. با تردید، به آن نگاه کرد.
صالحی گفت:
-بخور، جلیل آقا. نترس.
جلیل، لیوان را به لبش نزدیک کرد. یک جرعه کوچک نوشید. چشمهایش، از تعجب، گشاد شد.
شیرین بود. گوارا بود. هیچ طعم و بویی نداشت. طعم خودِ زندگی میداد.
یک جرعه دیگر. و یکی دیگر. تمام لیوان را سر کشید.
-کاکا... ای... ای که طعمِ آبِ بهشت میده! (برادر... این... این که طعم آب بهشت میدهد!)
و برای اولین بار، به مهندس صالحی، لبخند زد. یک لبخند واقعی.
آن شب، در خانه بیبی سکینه، جشن بود. همسایهها آمده بودند. سماور قدیمی، بعد از سالها، دوباره با آب شیرین، قلقل میکرد و عطر چای دارچینیاش، تمام حیاط را پر کرده بود.
بیبی سکینه، کنار حوض نشسته بود و به جریان آب نگاه میکرد. به آن ماهیهای قرمزی که حالا، در آب زلال، شادتر به نظر میرسیدند.
یاد حرف شوهرش افتاد. همیشه میگفت: «خدا، درد رو که میده، درمونشم میده. فقط باید چشم داشته باشی و ببینیش»
و او، امشب، درمان را میدید. درمانی که از دل همان گنبد نمکی ترسناک بیرون آمده بود. از دل همان چیزی که فکر میکردند عامل بدبختی است.
به مهندس صالحی که با جلیل گرم صحبت بود، نگاه کرد. پسر خوبی بود. غریبه بود، اما دلش برای این خاک میتپید. این جوانها، با آن علم و دانششان، داشتند همان کاری را میکردند که اجدادش، با قنات و کاریز میکردند. داشتند از دل سختی، زندگی بیرون میکشیدند. فقط ابزارشان فرق کرده بود. اما هدف، همان بود. آبادانی.
و در آن لحظه، در آن شب پرستاره تنگستان، دیگر از آن گنبد نمکی نمیترسید. آن گنبد، دیگر نماد مرگ و خطر نبود. نماد امید بود. امید به اینکه نخلهای خشکیدهشان، دوباره جان بگیرند. امید به اینکه جوانهایشان، دیگر برای یک لقمه نان، مجبور به ترک دیارشان نشوند.
و مهمتر از همه، امید به اینکه دیگر هیچ مادری، در کنار دریا، تشنه نماند...






