این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است:
نُه، هجده؛ بیستوچهار
هوا نبود؛ دَم بود. از آن دمهایی که فقط تیرماه مشهد دارد. از همانها که انگار آسمان لای پنبهای خیس پیچیده شده و چسبیده به صورت آدم. خورشید هجدهم تیرماه، بی هیچ ملاحظهای، خودش را پهن کرده بود روی آسفالت خیابان امامرضا (ع). اما کسی داغی آسفالت را نمیفهمید. اینجا، در این ازدحام میلیونی، قانون فیزیک عوض شده بود. تراکم آدمها، جای مولکولهای هوا را گرفته بود.
ـ خواهر... یکم برید عقبتر... راه رو باز کنید برای ویلچریها...
صدای یکی از خدام بود. داشت راه را باز میکرد. جمعیت موج میزد. شلوغ بود. همه آمده بودند. مشهد جمع شده بود توی خیابان. من اما، دستم گره خورده بود به لبه چادرم. چادری که خیس عرق بود و غبار راه کرمان تا مشهد را در پود پارچهاش پنهان کرده بود. چشم دوخته بودم به تابوتها. پنج تابوت. نه... چهار تابوت بزرگ و یک... یک
جعبه کوچک. بند دلم پاره شد. زهرای کوچک آنجا آرام گرفته بود. زمان برایم ایستاد و سُر خوردم به بیست و دو سال قبل. به بیستوچهارم اسفندماهی که بوی باران تهران داشت، نه بوی خون و باروت.
سال هشتاد و سه. دبیرستانی بودم. با آن روپوشهای سرمهای که سر آستینش را پارچه چهارخانه کار کرده بودند. عضو اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشآموزان بودم. بال در آوردم وقتی اسمم را توی لیست اعزامیهای به تهران دیدم. دیدار با رهبری. قرار با یار. از خوشحالی پر در آورده بودم برای دیدن چهره زیبایش. تا خود تهران آرام و قرار نداشتم. از کرمان 15 ساعت توی راه بودیم تا برسیم. برای منِ هجدهساله، تهران بزرگترین جای جهان بود و بیت رهبری، زیباترین جایش. آن روز هم جمعیت زیاد بود، اما جنسی دیگر داشت. جنس شوق. جنس انتظار، جنس نوجوانی که میخواهد دنیا را عوض کند.
آقا آمد، من فقط نگاه میکردم. محو تماشا شده بودم. نه به عبا، نه به عمامه. به دستهایش نگاه میکردم که چطور با طمأنینه حرکت میکنند و به لبخندش که امید میداد. آن زمان، جنگ برای ما توی کتابهای تاریخ بود. آمریکا، یک غول کاغذی بود که فقط شعار میداد و هنوز بوی باروت نپیچیده بود زیر دماغمان. کسی فکر نمیکرد نُه اسفند سال 404، ورق برگردد. آمریکا جسارت کند و داغی بر دلمان بنشاند که خوب شدن در کارش نباشد. فکر نمیکردم آن دختر ریزنقش توی بیت رهبری، بیست و دو سال بعد، خادم حرم بشود و منتظر پیکر کسی بماند که آن روز، با لبخند برایشان از آینده و جوانی میگفت.
ـ خانم... حالتون خوبه؟ آب میخواید؟
زن میانسالی که تسبیح شاهمقصود دستش بود، تکانم داد. گرما بیحالم کرده بود. اما شوق دیدار سر پایم نگه داشته بود. سرم را برگرداندم.
ـ خوبم... فقط یکم هوا کمه...
هوا کم نبود. اکسیژن خاطرات زیاد شده بود. نگاهم افتاد به تابوت کوچکتر. زهرای چهارده ماهه. چهارده ماهگی یعنی هنوز راه رفتنت کامل نشده. یعنی کلمات را نیمبند میگویی. یعنی دنیایت خلاصه میشود در آغوش پدربزرگ. تصویر نُه اسفند کذایی از جلوی چشمم رد شد. اخبار کوتاه. ضد و نقیض. «تهران را زدند...» «حمله به بیت رهبری...» و بعد، آن اتفاق لعنتی که دنیا را تکان داد. رهبر شهید شد. به همراه تمام کسانی که پاره تنش بودند. یتیمی... واژهی غریبی بود آن روزها.
چهار ماه، این پیکرها امانت بودند. در دل مردم. تا امروز. هجدهم تیرماه. تشییع در تهران، غوغا بود. قم، قیامت شد. نجف و کربلا... انگار تاریخ تکرار شده بود. و حالا مشهد. ایستگاه آخر. کاش از ورودی بابالجواد (ع) وارد شده بودید آقا. امام رضا (ع) هست و یکدانه پسرش. من همیشه از باب الجواد (ع) وارد میشوم. اینجوری دل امام رضا (ع) را بهتر به دست میآورم. همان آقایی که شما را خرید، خوب هم خرید.
غرق در افکارم هستم که همهمه جمعیت تکانم میدهد. صدای لبیک یا حسین (ع) با صدای نقارهخانه گره میخورد. با لباس خادمی، ایستادهام کنار ورودی و نگاهتان میکنم روی دست مردم. چادرم را محکم میگیرم که مشخص نشود خادمم. پیش شما که نمیشود ادعای خادمی کرد. شما خدمت را به خوبی معنا کردید آقا جان.
دوباره میروم به آن روز. به آن روز که در بیت رهبری گفته بودید:
- شما افسران جوان این مملکتید...
حالا آن افسر جوان، لباس خدمت امامرضا (ع) را تن کرده بود تا راه را باز کند برای پیکر فرماندهاش. چه پارادوکس عجیبی! آن روز، او برای ما صحبت میکرد و ما سراپا گوش بودیم. امروز، او ساکت بود و فریاد ما، آسمان مشهد را پر کرده بود.
ـ برید عقب... دارن میارنشون...
تابوتها روی دست موج جمعیت میآمدند. مثل کشتیهایی که در دریای سیاهپوش آدمها شناورند. پیکر آقا، جلوتر. پشت سرش، دختر و داماد. و بعد، عروس و آن فرشته کوچک. هر چه به ورودی حرم نزدیکتر میشدیم، فشار جمعیت بیشتر میشد. بوی گلاب و اسپند با بوی عرق تن خسته مردم یکی شده بود. اینجا، هیچکس غریبه نبود. همه، پدر از دست داده بودند. همه، یتیم شده بودند.
وارد صحن آزادی شدیم. جایی که قرار بود آخرین وداع انجام شود. چسبیده بودم به دیواره سنگی ایوان. چشمهایم سوسو میزد. پاتوقم همیشه صحن آزادی بود و حالا شده بود مکان ابدی قرار با یار. آن اسفند شیرین سال 83 در دل آرزو کرده بودم که باز هم بیایم و آقا را ببینم. اما نشد. زندگی، آدم را میبرد لای چرخدندههایش. درس، دانشگاه، مشکلات، محدودیتهای امنیتی برای دیدار و بعد هم خدمت در آستان قدس. اما همیشه آن تصویر آقا در ذهنم بود. همان دست مهربان. همان لحن پدرانه. حالا، در آستانه چهل سالگی، دوباره همان حس هجدهسالگی را داشتم.
دلم میخواست بدوم جلو، تابوت را بگیرم و بگویم:
- آقا... یادتان هست؟ من همان دختر انجمن اسلامیام... همان که پرسید چطور میتوانیم سرباز خوبی باشیم؟ دوباره آمدم به دیدارتان.
مراسم تدفین، در شکوه حضور مردم داغدار شروع شد. رواق دارالذکر. جایی که آینهکاریهایش، هزار بار غم آدم را تکثیر میکنند. صدای روضهخوان، لای هقهق جمعیت گم میشد. پیکرها را یکییکی پایین بردند. اول آقا. بعد بقیه. نمیشد دید. فقط وصفش را به ما میرساندند. وقتی نوبت به زهرای کوچک رسید، انگار ستونهای حرم لرزید. یکی از خدام که مرد مسنی بود و ریشهایش سفید شده بود، نشست روی زمین و سرش را گذاشت بین دو دستش. زار میزد و تکرار میکرد:
- «بمیرم برای دل آقا مجتبی... بمیرم برای این غریبی...»
من اما، خشکم زده بود. نگاهم گره خورده بود به تابوتها که میرفتند برای تدفین. تصور کردم آقا را، که حالا در آغوش امامرضا (ع) آرام گرفته. پل زدم بین تهران ۸۳ و مشهد ۱۴۰۵. از آن دیدار پرشور تا این دیدار جانسوز. چقدر راه بود؟ بیست و دو سال؟ یا به اندازهی یک پلک زدن؟
حالا، یک هفته از آن روز میگذرد. شیفت من، روزهای شنبه است. وقتی صحنها کمی خلوت میشوند و فقط صدای جاروی خادمها روی سنگفرشها میآید جان میدهد برای یک خلوت پدر دختری با آقا. منتظرم شیفت ماه بعد برسد و بیایم مشهد. کارم که تمام میشود، بروم سمت دارالذکر. کفشهایم را در بیاورم. سنگینی پاهایم را روی مرمر سرد حرم حس کنم. بروم و گوشهای، روبروی مزارش بایستم و با آقا درد دل کنم. وقتی برسم مشهد، دیگر خبری از آن هیاهوی میلیونی نیست. فقط من هستم و او. و آینههایی که نور سبز حرم را در خودشان حل کردهاند.
ـ سلام آقا...
این تنها جملهای است که باید بگویم. بعد، چشمانم را ببندم و برگردم به سال ۸۳. به آن روزی که هوا بوی باران میداد، اسفند بود اما اسفند دیدار؛ نه اسفند بمب و شهادت. به آن فرشهای آبیرنگ بیت رهبری. به صدایی که میگفت:
- امید من به شما جوانهاست...
حالا، تمام اشتیاقم این است که هر ماه، سهم من از تمام دنیا، همین چند دقیقه خلوت است. همین که ماهی یکبار میآیم مشهد برای شیفت و برای دیدار با یار. همین که بدانم او اینجاست. زیر همین آینهکاریها. نزدیک حضرت رضا (ع). زهرای کوچک هم هست. دختر و داماد و عروسش هم هستند. خانوادهای که در خون خود غوطهور شدند تا ما، اینجا، زیر سایه این گنبد، نفس بکشیم.
اشتیاق دارم برای دیدار مزارش. تا نگاهم بیفتد به آینهای در رواق دارالذکر که تصویر خودم را نشان میدهد. زنی با لباس خادمی، که گوشه چشمش هنوز ردی از خیسی دارد. لبخند میزنم. نه از آن لبخندهایی که روی لب مینشیند. از آنهایی که در عمق نگاه، ذخیره میشود برای روزهای سخت. شاید نهم مرداد بروم مشهد. درست پنج ماه بعد از آن اسفند تلخ. جنگ تمام نشده، دارند جنوب را بدجور میزنند، دارند باز هم داغ میگذارند روی دلمان با پرپر کردن سربازان بمپور؛ مثل داغ بچههای مدرسه میناب؛ جنگ هنوز تمام نشده، اما انگار حضور او در این خاک، در این شهر، در این رواق، وزنه مقاومت را سنگین کرده است.
به سمت صحن آزادی قدم برمیدارم. خورشید، کمکم از پشت گنبد، سرک میکشد. تهران، مشهد، کرمان... همه
یکی شدهاند. کرمان حاج قاسم را در سینه دارد و مشهد؛ آقا را. در مراسم تشییع حاج قاسم هم در تهران بودم. آقا نمازش را خواند. صدای گریهاش را شنیدم. و حالا این دو یار قدیمی به هم رسیدهاند. آنها با همند و من، هنوز همان دختر انجمن اسلامیام. فقط، حالا میدانم آیندهای که او میگفت، چقدر گران به دست آمده، به قیمت خون عزیزانمان. در را باز میکنم. نسیم خنکی به صورتم میخورد. به آقا میگویم از این به بعد همیشه میآیم. ماه بعد هم. ماههای بعد هم. تا هستم، اینجا، در این رواق، نگهبان خاطرهای خواهم بود که از تهران شروع شد و به آغوش امامرضا (ع) ختم شد.
باد، گوشهی چادرم را تکان میدهد. صدای خنده زهرای کوچک میپیچد توی سرم. شاید... شاید تمام این سالها که گذشت، مسیری بود برای رسیدن به همین نقطه. به همین سکوت پر از فریاد. به همین گوشه دنج رواق دارالذکر. به همین حضور بیپایان...









