يكشنبه 15 شهريور 1405 | Sunday 6 September 2026

 

 

 

نقشه ندارد. این را اگر به کسی که از بافت گلیم اطلاعی ندارد بگویی، لابد می‌خندد. چطور می‌شود بی‌نقشه، خط‌کش نینداخته، گونیا نگذاشته، بنایی ساخت که یونسکو برایش کلاه از سر بردارد؟ اما اینجا، در بلورد سیرجان، هندسه قواعد رسمی‎اش را شکسته. هندسه‌ اینجا متکی به حافظه‌ دیداری زنانی است که نسل‌اندرنسل، آفتاب داغ کویر را در آغوش گرفته‌اند و پیچانده‌اند دور تارها. گلیم شیرکی‌پیچ، هنری است که پود ندارد؛ فقط تار دارد و گره‌هایی که به جای گره خوردن در هم، دور تار می‌پیچند. مثل پیچک روی دیوار قدیمی. و همین پیچش بی‌دستور، حالا زیر سقف یک سوله‌ پنج‌هزارمتری، نان سفره‌ هشتصد خانوار شده است. مهدی روح‌الامینی، کارآفرین نمونه سیرجانی؛ سال‎ها قبل وسط این کویر، درست در جایی که خیلی‌ها فکر می‌کردند جاده‌اش به هیچ آبادی‌ای نمی‌رسد، یک امپراتوریِ بی «‌پود» ساخت. در این روایت، با او همسفر شده‎ایم تا از موفقیت بگوید و از دستانی که «تار» می‎بافند؛ از کُرک خام گوسفندان عشایر در سیرجان، تا بازارهای بزرگ هامبورگ و توکیو.

 

وقتی دارهای خانگی، کارگاه می‎شوند

هوا بوی روناس جوشیده می‌دهد. بوی پوست گردوی خیس‌خورده در دیگ‌های مسی عظیم. اینجا، همه‌چیز از دل زمین می‌آید. مهدی روح‌الامینی درست وسط رنگ‌رزخانه ایستاده؛ پوتین‌هایش خاکی است و آستین‌هایش بالا زده. به دیگ‌های در حال جوشیدن اشاره می‌کند و می‌گوید: «سال ۹۶ که گلیم سیرجان ثبت جهانی شد، از شورای جهانی گلیم آمدند، بازدید کردند و رفتند. اما زن بافنده در خانه ماند و باز هم همان دارهای چوبی کج‌ومعوج و همان دلال‌هایی که گلیمِ حاصل سه ماه زحمتش را به قیمت چند کیلو سیب‌زمینی می‌خریدند. کار را از همان خانه‌ها شروع کردم. با دو تا دار، چند کلاف نخ رنگ‌شده با همین پوست گردو و یک ماشین قراضه که راهی تهران می‌شدم تا نشان بدهم این، گلیم معمولی نیست؛ شیرکی‌پیچ است. تار خالی است با پیچش دستی. سخت بود. صد بار زمین خوردم. بارها تهران رفتم و دست خالی برگشتم چون بازار هنوز فرق شیرکی‌پیچ را با گلیم معمولی ماشینی نمی‌فهمید.»

هر کدام از دیگ‎ها یک رنگ خاص از نخ را در بر گرفته و می‎جوشاند. به سالن بافندگی می‎رویم. دکتر علی سوند‌رومی، جامعه‌شناس و پژوهشگر که همراه من برای تهیه این گزارش به کارگاه تولیدی آقای روح الامینی آمده، در حالی که لبه‌ یکی از گلیم‌های سورمه‌ای‌رنگ زیر دست بافنده را لمس می‌کند، حرف روح‌الامینی را ادامه می‎دهد. او زاویه‌ دیگری از این ماجرا را می‌بیند؛ زاویه‌ای که در معادلات خشک اقتصادی گم می‌شود: «ببینید، آقای روح‌الامینی یک کار بنیادی کرد. به جای اینکه مثل سرمایه‌گذاران کلاسیک، زمین ارزان در شهرک صنعتی مرکز استان بگیرد و نیروی کار حاشیه‌نشین شهری را استخدام کند؛ بار تولید را برداشت و آورد درست وسط زیست‌بوم اصلی؛ یعنی بَلوَرد. این یعنی بهره‌برداری هوشمندانه از سرمایه‌ اجتماعی محلی. قبلا در سیرجان و روستاهای اطراف، گلیم‌بافی یک مهارت خانوادگی بود اما هویت اقتصادی نداشت. وقتی آقای روح‌الامینی این کارگاه ۵ هزار متری را در سال 1401 کلنگ زد و در ۱۴۰۵ آن را به اوج اشتغال ۸۰۰ نفری رساند، در واقع تعلق محلی را تبدیل به سوخت اصلی ماشین تولید کرد. نیروی کار او، اینجا احساس عملگی نمی‌کند؛ احساس رهبری هنری دارد.»

صدای دفتین کشیدن (شانه زدن بافت) در سوله، شبیه به ریتم یک موسیقی حماسی است. زینب‌، زنی که خطوط عمیق روی صورتش داستان سال‌ها رنج کویر را بازگو می‎کند، روی نیمکت چوبی جلوی دار سه‌متری نشسته. دست‌هایش چنان با سرعت دور تارهای چله می‌پیچند که چشمان ناظرِ ناوارد، جا می‌ماند. بی‌آنکه نگاهش را از نخ‌های گیاهی بردارد، رو به ما می‎گوید: «قدیم‌ها که در خانه گلیم می‌بافتیم، بوی دود هیزم و شلوغی بچه‌ها، ریتم دست‌مان را می‌برید. تا می‌آمدیم چند رج ببافیم، شوهرمان می‌گفت برو سراغ گوسفندها. خریدار هم که می‌آمد، جوری توی سر مال می‌زد که انگار جاجیم کهنه می‌خرد. اما از وقتی آمدیم این کارگاه، انگار زن بودنمان معنا پیدا کرد. هنرمان معنا پیدا کرد. منِ روستایی، حالا بیمه دارم. سر ماه حقوق می‎گیرم. آقای روح‌الامینی فقط به ما نخ و نقشه نداد؛ به ما غرور داد. حالا دخترم که دانشجو است، با افتخار به همکلاسی‌هایش می‌گوید مادرم در بزرگترین کارگاه شیرکی‌پیچ استان کرمان، استادبافنده است!»

 

هندسه‌ی بی‌نقشه و جادوی رنگ‌های گیاهی

اینجا هیچ‌کس از روی کاغذ شطرنجی نمی‌بافد. این همان چیزی است که برای یک انسان غربی، شبیه به معجزه است. روح‌الامینی دست می‌کشد روی نقش «ترنج‌دار» یک گلیم لاکی و می‌گوید: «سال ۹۸ که مجموعه‌ اولیه را راه انداختیم، خیلی‌ها گفتند باید نقشه‌ها را دیجیتالی کنی. گفتم اگر نقشه بدهم دست بافنده، روح کار می‌میرد. شیرکی‌پیچ، حاصل حال لحظه‌ای زنِ بافنده است. اگر غمگین باشد، رنگ‌های تیره‌تر را می‌پیچد؛ اگر شاد باشد، زرد اسپرک و قرمز روناس می‌زند. ما فقط گلیم نمی‌بافیم؛ ما داریم اصالت و فرهنگ سیرجان را روی تارها پیاده می‌کنیم. سخت‌ترین قسمت کار، ثبت همین اصالت در بازارهای خارجی بود. البته هستند بافندگانی که با نقشه کار می‎کنند ولی ترجیح من این بود که طرح گلیم‎ها از عمق دل زنان بافنده بجوشد.»

همانطور که نگاهم به تار پیچیدن سریع دست‎های زینب است، سوند‌رومی گریزی به اصالت رنگ نخ‎های این کارگاه می‎زند: «در اقتصاد سیاسی توسعه، مفهمومی داریم به نام زنجیره‌ ارزش متکی بر اصالت. ببینید، اگر این مجموعه از رنگ‌های شیمیایی استفاده می‌کرد، قیمت تمام‌شده‌اش یک‌سوم می‌شد؛ اما ارزش رقابتی‌اش در صادرات به صفر می‌رسید. آقای روح‌الامینی با حفظ چرخه از صفر تا صد - یعنی از تولید نخ طبیعی، رنگ‌رزی سنتی با گیاهان کویری، تا بافت بی‌پود - توانسته هزینه‌های پنهان سازمانش را کاهش دهد. کدام هزینه‌ی پنهان؟ هزینه‌ کنترل کیفیت و افت انگیزه. وقتی بافنده می‌داند نخی که دستش است، حاصل رنج هم‌ولایتی‌اش در بخش رنگ‌رزی است، با دقت میلی‌متری، تار را می‌پیچد. این یعنی همان وفاداری ناشی از تعلق محلی که هیچ سیستم کنترل کیفیتی در دنیا نمی‌تواند ایجاد کند.»

زینب‌ گره‌ دیگری می‌زند، با دفتین محکم روی تارها می‌کوبد؛ صدایی مثل شلیک یک گلوله‌ خفه در فضای سوله می‌پیچد: «آقای دکتر راست می‌گوید. ما نخ شیمیایی را می‌شناسیم. دست را می‌سوزاند. روح ندارد. اما این نخ‌های گیاهی، وقتی دور تار می‌پیچند، بوی دشت‌های سیرجان را می‌دهند. انگار داری با بوته‌های جاز و دُرمَنِه حرف می‌زنی. ما اینجا با نخ‌ها زندگی می‌کنیم. اگر یک روز بیمار بشوم و نیایم، انگار این دارهای بلند چوبی صدایم می‌زنند. این کارگاه، خانه دوم ما نیست؛ خانه‌ اول ماست.»

 

 وقتی «حاشیه» متولی «متن» می‌شود

ارتقای اشتغال از چند نفر به ۸۰۰ نفر، آن‌هم در بخش کویری بلورد، یعنی شکسته شدن طلسم حاشیه‌نشینی. روح‌الامینی حالا پشت میز ساده‌ چوبی‌اش در گوشه‌ای از سوله نشسته؛ پشت سرش نقشه‌ جهان است با سوزن‌های قرمز روی شهرهای آلمان، فرانسه، ژاپن و امارات. می‌گوید: «بارها به من گفتند دفترت را ببر پایتخت. گفتند برای صادرات باید آنجا باشی. اما من گفتم روح شیرکی‌پیچ در بلورد می‌تپد. اگر من از سیرجان بروم، این همه زن دوباره بیکار می‌شوند. شکست‌های من کم نبود. زمانی بود که تحریم‌ها ترابری دریایی را قفل کرد؛ کانتینرهای گلیم ما ماه‌ها در بنادر ماند، چک‌هایم برگشت خورد و تا مرز ورشکستگی کامل رفتم. اما هر بار که ناامید می‌شدم، می‌آمدم وسط همین سوله. به دست‌های زینب‌خانم و صدها زن دیگر نگاه می‌کردم که چطور بی‌توجه به غول تورم و تحریم، تارها را می‌پیچند. از آن‌ها یاد گرفتم که ناامیدی، در این مسیر محال است! ایستادم، جنگیدم، بازارهای جدید در کل دنیا پیدا کردم و حالا بزرگترین صادرکننده‌ گلیم شیرکی‌پیچ در استان هستیم.»

زن‎ها در حال بافتن هستند و حرکت تند دست‎هایشان سمفونی زندگی است. دکتر سوند‌رومی، نخ زرد‌رنگی را از روی زمین برمی‌دارد و با دقت نگاه می‎کند. می‌خواهد خروجی این ایستادگی را در ترازوی جامعه‌شناسی شهری اندازه کند: «ارزش کاری که در بلورد انجام شده، در عدد ۶۰ میلیارد تومان سرمایه‌گذاری یا ۸۰۰ نفر اشتغال مستقیم خلاصه نمی‌شود. ارزش واقعی در معکوس کردن روند مهاجرت است. جوان سیرجانی که تا دیروز برای یک شغل کاذب خدماتی راهی شهرهای بزرگ می‌شد، حالا می‌بیند که مادرش، خواهرش، یا خودش در زیست‌بوم مادری‌شان دارند ارزآوری می‌کنند. این یعنی پایداری جمعیتی کویر. اگر ما نتوانیم چنین الگوهایی از کارآفرینی بومی را در سایر نقاط کشور تکثیر کنیم؛ حاشیه‌نشینی، متن اقتصاد ما را خواهد بلعید. آقای روح‌الامینی نشان داد که حاشیه، اگر اصالتش فهمیده شود، می‌تواند متولی متن شود.»

زینب، لبه‌ یکی از گلیم‎های بافته‌شده را تا می‌کند و گلیم را می‎گذارد گوشه دیوار. پیچش نازک نقش‌ها زیر نور آفتاب عصر کویر می‌درخشد. با تبسمی که غرور از آن می‌بارد، می‌گوید: «زندگی ما زنان سیرجان هم مثل همین گلیم شیرکی‌پیچ است؛ محکم، گره خورده دور تار غیرت. آقای روح‌الامینی راه را نشان‌مان داد، اما این دست‌های ماست که نمی‌گذارد چراغ این هنر جهانی خاموش بشود. فردا که این گلیم به آلمان برسد؛ کسی که روی آن قدم می‌زند، نمی‌داند زنی در بلورد، وسط گرمای پنجاه درجه؛ چقدر تلاش کرده تا این نقش روی دار بنشیند. اما همین که این هنر جهانی بشود برای کافی است.» دوباره نخ یشمی را بر می‎دارد و با آهنگی خفیف زیر لب، تار می‎بافد.

غروب بلورد، سرخ است؛ به سرخی روناس‌های جوشیده در دیگ‌های کارگاه تولید گلیم شیرکی‎پیچ. زن‌ها یکی‌یکی چادرهایشان را سَر می‌کنند، دفتین‌ها را روی رف کارگاه می‌گذارند و از در بزرگ سوله بیرون می‌زنند. صدای خنده‌ها و گپ‌گفت‌هایشان در فضای باز کویر می‌پیچد؛ صدایی که دیگر بوی ناامیدی و معیشت صدقه‌ای نمی‌دهد. مهدی روح‌الامینی دم در ایستاده، به قامت‌های استواری نگاه می‌کند که فردا صبح زود دوباره می‌آیند تا پیچش دیگری بر تارها بزنند. سیرجان، با تمام وسعتش؛ حالا زیر سایه‌ همت این مرد کارآفرین، نفسی تازه می‌کشد. اینجا، در انتهای خط کویر، جایی که خیلی‌ها فکر می‌کردند هنر مرده است؛ زندگی با ریتم دفتین‌ها ادامه دارد؛ بی‌آنکه نیازی به پود باشد، وقتی که تارِ اصالت این‌چنین محکم بر دستان عاشق زنان روستایی می‎پیچد...

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group