سه شنبه 17 شهريور 1405 | Tuesday 8 September 2026

 

 

دست‌ها دروغ نمی‌گویند. شیارهای عمیق روی شست راست استاد صمد، تاریخ زنده‌ کفش تبریز است. شیارهایی که با لبه‌های تیز گزن و کشش مداوم نخ ابریشمی موم‌زده حک شده‌اند. پیرمرد، انگشتان زبرش را می‌کشد روی صورت چرم گاو. چرم، زیر لمس دست‌های او انگار رام می‌شود. نرم می‌شود. اینجا، در حجره‌ نمور و کوچک استاد صمد در بازار کفاشان، هیچ دستگاه لیزری کار نمی‌کند. همه‌چیز متکی است به همان پنج انگشت استخوانی و عینک ته‌استکانی که روی تیغه‌ بینی‎اش می‎لغزد. در همان حال، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر؛ در یکی از کارگاه‌های کوچک و تازه تأسیس چرم‌شهر، نادر دارد با یک دستگاه دوخت ساده‌ پادراز، لبه‌های یک کفش چرمی جدید را جفت می‌کند. این، روایت موازی دو نسل است. دو نسلی که همدیگر را نمی‌بینند، اما هر دو؛ پای یک خط قرمز ایستاده‌اند: اصالت کفش تبریز.

 

حجره‌ قدیمی بازار؛ زادگاه درفش و گزن

استاد صمد فیاضی روی چهارپایه‌ چوبی سابیده‌شده‌اش جابه‌جا می‌شود. درفش کهنه‌اش را داخل ظرف کوچک موم می‌زند. صدای جیرینگ برخورد درفش به کاسه‌ روحی، سکوت حجره را می‌شکند. درفش را با فشار مچ دست وارد چرم ضخیم زیره می‌کند و می‌گوید: «بونلار پلاستیک دئییل، جان‌دی! چرم گرک الین آلتیندا نفس آلا. زحمت چکمَسن، آبرولو کفش چیخماز.» (این‌ها پلاستیک نیستند، جان دارند! چرم باید زیر دست نفس بکشد. اگر زحمت نکشی، کفش باآبرو درنمی‌آید.)

نخ ابریشمی را از سوراخ ایجادشده عبور می‌دهد. گره را با دو دست می‌کشد تا سوزن در دل چرم پنهان شود. دستمال کهنه دور گردنش را می‌کشد روی پیشانی‌ و ادامه می‌دهد: «از ۱۲ سالگی شاگردی کردم. آن زمان‌ها استادکار اگر می‌دید میلی‌متری دوختت کج شده، کل رویه را قیچی می‌کرد.»

استاد صمد کمی آب از کوزه‌ سفالی کنج حجره می‌نوشد. دستش را می‌گذارد روی زانو، رو به قالب چوبی کهنه می‌ایستد: «ایندی بازار پر اولوب یالانچی کفش‌لردن. اما تبریزین آدینی خراب ائلمک اولماز. من اؤلنه قدر بو درفشی یره قویمایاجام.» (الان بازار پر شده از کفش‌های دروغین. اما اسم تبریز را نمی‌شود خراب کرد. من تا زنده‌ام این درفش را زمین نمی‌گذارم.)

 

کارگاه چرم‌شهر؛ رویاهای کوچک یک کارآفرین جوان

چند کیلومتر دورتر از هیاهوی بازار سنتی، در یک کارگاه 150 متری؛ صدای ریتمیک چرخ خیاطی صنعتی به گوش می‌رسد. نادر با چهار شاگرد جوانش دور یک میز بزرگ چوبی ایستاده‌اند. اینجا خبری از سوله‌های بزرگ نیست؛ یک کارگاه کوچک اجاره‌ای است با چند چرخ ساده و صدها الگو‌ی مقوایی که از سقف آویزان شده‌اند. نادر همانطور که قیچی بزرگ برش را برمی‌دارد، می‌گوید: «کار را از صفر شروع کردم. فقط یک چرخ داشتم و یک آرزو؛ اینکه نگذارم کارگاه‌های کوچک تبریز زیر پای کفش‌های وارداتی له شوند.»

برگه الگو را روی چرم قهوه‌ای‌رنگ تنظیم می‌کند. سوزن ته‌گرد را بر دل چرم فرو می‌کند، دستانش قوی است و نفس سوزن را در دل چرم خفه می‎کند: «اوایل خیلی‌ها گفتند برو سراغ چرم مصنوعی تا سودت بیشتر شود. گفتم برند تبریز یعنی چرم طبیعی. اگر چرم مصنوعی بزنم، فرقی با جنس درجه‌ سه خارجی ندارد.»

نادر، چرم برش‌خورده را دست شاگرد جوانش می‌دهد. خودش می‌رود سراغ دستگاه چسب‌زنی دستی. همان‌طور که لبه‌های چرم را با فرچه آغشته به چسب می‌کند،می‎گوید: «بیزیم کارگاه چیچیک‌دی، اما فکریمیز بؤیوک‌دی. اگر با کیفیت دوخساق، همین چیچیک کارگاه‌دان‌دا معجزه چیخار.» (کارگاه ما کوچک است، اما فکرمان بزرگ است. اگر باکیفیت بدوزیم، از همین کارگاه کوچک هم معجزه درمی‌آید.)

بعد، لبه‌ چرم را زیر فک چکش برنجی می‌گذارد. ضربه‌های ریز و سریع می‌زند تا چسب کاملاً گیر کند. انگار چیزی یادش آمده باشد، ادامه می‌دهد: «سرمایه‌ من همین چهار جوان هستند. اگر بتوانیم کارگاه را سر پا نگه داریم، همین اتاق 150 متری می‌تواند ۱۰ نفر دیگر را هم نان بدهد.»

 

 پیوند پنهان دو نسل؛ اصالت در برابر مدرنیته

استاد صمد در حجره‌اش، رویه‌ی دوخته‌شده را روی قالب چوبی می‌کشد. با گازانبر مخصوص، چرم را از اطراف می‌کشد تا تمام چین‌وچروک‌ها باز شوند. صدای ناله‌ چرم تحت فشار، فضای حجره را پر می‌کند. پیرمرد، میخ‌های ریز را از قوطی درمی‌آورد، بین لب‌هایش می‌گذارد و یکی‌یکی با چکش کوچکش بر زیره‌ی چوبی می‌کوبد. بی‌آنکه نگاهش را از قالب بردارد، می‌گوید: «کفش گرک صاحبینین آیاغینی سیخماسین. چرم زنده دی، آیاغین شکلین آلار. پلاستیک اما آیاغی خفه ائلر.» (کفش باید پای صاحبش را نزند. چرم زنده است، شکل پا را می‌گیرد. پلاستیک اما پا را خفه می‌کند.)

میخ آخر را می‌کوبد. چکش را روی سندان آهنی می‌گذارد. نگاهی به کفش نیمه‌کاره می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «کارگاه‎های کوچک و بزرگی هم در چرم‎شهر راه‎اندازی شده. خدا برکت بدهد. اگر آن‎ها هم چرم طبیعی استفاده کنند، من پیرمرد خیالم راحت می‌شود که بعد از من هم این چراغ روشن می‌ماند.»

در همان لحظه، در کارگاه چرم‌شهر؛ نادر دارد لایه‌ی زیره‌ی چرمی را به رویه پیوند می‌زند. او از استادی مثل صمد فیاضی بی‌خبر است، اما حرفش دقیقاً مکمل حرف پیرمرد است. نادر می‌گوید: «ما در کارگاه کوچک‌مان شاید نتوانیم با حجم تولید کارخانه‌های بزرگ خارجی رقابت کنیم؛ اما در کیفیت دوخت، هیچ‌کس نمی‌تواند به پای چرم تبریز برسد.»

کفش آماده‌شده را روی دست می‌گیرد. بالافاصله با یک پارچه‌ نخی آغشته به واکس گیاهی، روی چرم می‌کشد. چرم قهوه‌ای برق می‌زند. نادر با افتخار به محصولش نگاه می‌کند و می‌گوید: «بیزیم هدفیمیز فقط پول قازانماق دئییل. بیز تبریزین اعتباراتین قورویوروق. بو کفش گرک ایل‌لرجه ایشله‌سین.» (هدف ما فقط پول درآوردن نیست. ما اعتبار تبریز را حفظ می‌کنیم. این کفش باید سال‌ها کار کند.)

 

وقتی چرخ‌های کوچک، موتور شهر می‌شوند

نادر، جعبه‌های مقوایی کفش را روی هم می‌چیند. روی هر جعبه، یک برچسب کوچک فیروزه‌ای چسبانده شده: «کفش چرم تبریز - دست‌دوز کارگاه جان‌بخشی». پیک موتوری را صدا می‌زند تا بار ده جفتی امروز را به سفارش‌دهنده‌ تهرانی برساند: «اقتصاد تبریز روی همین کارگاه‌های کوچک چند متری می‎چرخد. وام‌های میلیاردی نخواستیم. فقط اگر مواد اولیه مثل چسب خوب و نخ محکم با قیمت ثابت به دست ما برسد، خودمان بلدیم چطور بازارهای جدید پیدا کنیم و کار را توسعه دهیم.»

شاگردش را صدا می‌زند تا چرم‌های جدید را برای کار فردا پهن کنند: «وقتی این ده جفت کفش می‌رود تهران و مشتری زنگ می‌زند و تشکر می‌کند از طراحی و جنس و دوخت خوب، تمام خستگی کار در این محیط کوچک از تنمان درمی‌آید. این یعنی اشتغال واقعی. یعنی چهار جوان تبریزی دیگر سراغ شغل کاذب نرفته‌اند.»

در بازار سنتی، استاد صمد هم آخرین بخیه را می‌زند. کفش تمام‌شده را جلوی نور کم‌رمق چراغ لامپ ۶۰ وات می‌گیرد. تمام خطوط دوخت، منظم و یک‌دست هستند. پیرمرد، دست چروکیده‌اش را روی سطح صقلی کفش می‌کشد. ابزارهایش را منظم در جعبه‌ چوبی می‌چیند. درفش، گزن، گازانبر و چکش. در قدیمی حجره‌ را با قفل بزرگی می‌بندد. با قدم‌های آرام اما محکم، از دالان سرپوشیده‌ بازار کفاشان عبور می‎کند و می‎رود سمت خانه. بیرون از بازار؛ مردی با کت‌وشلوار مرتب، کفش‌های چرم قهوه‌ای تبریز را به پا دارد و روی سنگ‌فرش‌های خیابان تربیت گام برمی‌دارد. صدای محکم برخورد پاشنه‌ چرمی کفش با سنگ‌فرش، طنین جالبی دارد: «تق، تق، تق...». این صدای زنده‌ تبریز است. صدایی که از حجره‌ کوچک استاد صمد و کارگاه نوپای نادر آغاز شده و روی آسفالت شهر جاری می‌شود. تا زمانی که این دست‌های استخوانی درفش می‌کشند و این جوانان عاشق چرم هستند، گام‌های تبریز بر تارک تولید ملی، محکم و استوار باقی خواهد ماند.

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group