سه شنبه 17 شهريور 1405 | Tuesday 8 September 2026

 

 

آب وحشی بود. اروند، در سرمای دی‌ماه، مثل یک اژدهای سیاه می‌پیچید دور پیکر رزمندگانی که زیپ لباس‌های‌شان را تا زیر چانه بالا کشیده بودند. بوی لجن تلخ نی‌زارها و دود باروت شلیک‌های کور چهارزمانه‌ دشمن، فضا را پر کرده بود. در آن تاریکی محض، وقتی سیم‌های خاردار خورشیدی مثل چنگال‌های آهنینی گوشت شانه را می‌شکافتند، فقط یک صدا در گوش حاج جواد می‌پیچید؛ صدای خش‌دار و آرام آقا مهدی باکری که عصر قبل از عملیات، در میان نخل‌های بهمن‌شیر گفته بود: «بچه‌ها! غیرت تبریز تو مشت شماست؛ اروند را بشکافید.» حالا ۴۰ سال بعد از آن شب‎های خونین؛ در یک عصر خنک و دل‌انگیز تابستانی، حاج جواد روی قالیچه‌ دستباف تبریز توی بالکن خانه‌اش در یکی از محله‌‎های قدیمی خیابان تبریز نشسته است. باد خنکی که از سمت کوهپایه‌های سرخ‌رنگ عون‌بن‌علی می‌وزد، برگ‌های شمعدانی حیاط را به رقص در آورده تا روایت حضور حاج جواد را به تصویر بکشد؛ هم در میدان جنگ دیروز، هم در میدان اتحاد امروز.

 

وقتی اروند آرام می‌گیرد

سماور برنجی کنج بالکن، قل‌قل موزونی دارد. بخار سبک چای، در هوای خنک عصرگاهی تبریز گم می‌شود. حاج جواد، با پیراهن آبی کم‌رنگ و شلوار کتان طوسی، به پشتی دست‌بافت تکیه داده است. پای چپش را که یادگار ترکش‎های عملیات بدر است، کمی دراز کرده. امیرعلی، نوه ۵ ساله‌اش، با یک ماشین چوبی کوچک، روی نرده‌های فیروزه‌ای‌رنگ بالکن بازی می‌کند. حاج جواد، استکان شاه‌عباسی را بین دو انگشت پینه‌بسته‌اش می‌گیرد. نگاهش می‌افتد به آسمان خوشرنگ بالای سرش و می‌گوید: «اروندین سویو بئله ساکت دئییلدی. اوردا هر موج، بیر شهیدین جنازه‌سین آپاریردی.» (آب اروند این‌طور آرام نبود. آنجا هر موج، جنازه‌ یک شهید را با خودش می‌برد.)

جرعه‌ای چای می‌نوشد. بخار چای روی شیشه‌ عینکش می‌نشیند. عینکش را برمی‌دارد، با گوشه‌ پیراهنش پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «ما در لشکر ۳۱ عاشورا، غواص خط‌شکن بودیم. بچه‌های تبریز را طوری بار آورده بودند که آب اروند پیش غیرتشان کم می‌آورد. وقتی از سیم خاردار رد می‌شدیم، کسی عقب را نگاه نمی‌کرد. آقا مهدی به ما یاد داده بود که تبریزی، چه در جبهه باشد چه در بازار؛ پای قولش می‌ماند. ما قول داده بودیم که نگذاریم دست بیگانه به این خاک برسد.»

حاج‌خانم، با یک بشقاب زردآلو وارد می‌شود. سینی را روی میز چوبی می‌گذارد و با تبسمی دلنشین می‌گوید: «هنوز هم وقتی باد کوه می‌وزد، پای حاج جواد ذق‌ذق می‌کند. اما خودش را لو نمی‌دهد. تمام فکر و ذکرش این است که این بچه‌ها - اشاره می‌کند به امیرعلی - متوجه ایثار او نشوند و مخفی بماند.»

 

نبرد 40 روزه؛ ادامه خاکریزهای شلمچه

باد عصرگاهی، برگ‌های درخت وسط حیاط را تکان می‌دهد. حاج جواد، دستی به سر امیرعلی می‌کشد که حالا کنار پدربزرگ نشسته و زردآلو می‌خورد. گفتگو به سمت تحولات اخیر می‌کشد؛ به آن ۵۲ روز پر اضطراب سال ۱۴۰۴، به جنگ ۱۲ روزه‌ خرداد و نبرد ۴۰ روزه‌ فرسایشی رمضان که دشمن می‌خواست با فشار موشکی و سایبری، اراده‌ ملت را بشکند. حاج جواد، استکان خالی را در نعلبکی می‌گذارد. چشمانش نافذتر می‌شوند: «دوشمن فکر ائلییردی بو ملت یاتوب. اما تبریزین ریشه‌سی مشروطه‌دن‌دی، باکریدن‌دی. بیز باسیلمایوق.» (دشمن فکر می‌کرد این ملت خوابیده. اما ریشه‌ تبریز از مشروطه است، از باکری است. ما شکست نمی‌خوریم.)

نگاهش را به افق می‎دوزد و ادامه می‌دهد: «در آن ۴۰ روز عجیب، وقتی موشک‌ها می‌باریدند و شایعه‌سازان در فضای مجازی دشمن لاف می‌زدند، من خاطرم جمع بود. چرا؟ چون مردم تبریز را می‌شناختم. این شهر، جغرافیای جُرأت است. از زمان ستارخان تا دفاع مقدس، تبریز همیشه در لحظه‌های بحرانی، حامی کشور بوده است. در همان روزهای جنگ، وقتی شب‌ها بعد از نماز دست امیرعلی را می‌گرفتم و می‌رفتم تا در تجمع خیابانی مسجد محله شرکت کنم، برای این بود که بگویم من هنوز هم در میدان هستم و خواهم بود. رفتن ما به آن تجمع‌ها، شوآف نبود؛ مشق غیرت بود برای این کودک و باقی کودکان.»

امیرعلی، ماشین اسباب‌بازی‌اش را روی زانوی پدربزرگ می‌راند و با صدای کودکانه‌اش می‌گوید: «بابا جواد! امشب هم می‌رویم مسجد؟» حاج جواد، لبخند‌ شیرینی می‌زند، کودک را روی زانو می‌نشاند و می‌گوید: «هن بالام! گئدروق. سن گرک اوردا اؤرگشه‌سن که بو خاکین پرچمی همیشه اوجالیق‌دا بملی‌دی.» (بله عزیزم! می‌رویم. تو باید آنجا یاد بگیری که پرچم این خاک همواره باید در اوج بماند.)

 

چرا تبریز هیچ‌گاه نمی‌خوابد؟

سکوت خنک عصرگاهی خانه حاج جواد، پر از طنین تاریخ است. حاج جواد، از خاطرات فرمانده‌اش، شهید مهدی باکری می‌گوید؛ از سادگی عجیب او، از اینکه چطور خودش پوتین‌های رزمندگان را واکس می‌زد و هیچ‌گاه خودش را برتر از یک بسیجی ساده نمی‌دید: «آقا مهدی یک مکتب بود. مکتب تبریز. به ما یاد داد که ظلم‌ستیزی، فقط با شعار دادن نیست؛ با عمل است. با خوب کار کردن است. با یکصدایی با مردم است.»

به امیرعلی اشاره می‌کند که با دقت دارد به حرف‌های پدربزرگ گوش می‌دهد. با دست چپش، دست کوچک نوه را می‌فشارد و ادامه می‌دهد: «اگر من امشب دست این کودک را می‌گیرم و به اجتماعات مردمی می‌برم، برای این است که این فرهنگ ظلم‌ستیزی منتقل شود. دشمن روی فراموشی نسل جدید حساب باز کرده. آن‌ها می‌خواهند امیرعلی من نداند که برای این امنیت، چه خون‌هایی در اروند و شلمچه و حملات اخیر ریخته شده است. حضور ما در میدان، پیوند زدن نسل اروند به نسل آینده است. تبریز اگر لقب همیشه بیدار گرفته، به خاطر همین هشیاری نسلدیروز و امروز و فرداست.»

حاج جواد کوزه‌ سفالی کوچک روی طاقچه‌ی بالکن را برمی‌دارد، کمی آب روی شمعدانی‌ها می‌ریزد. بوی عطر خاک خیس‌خورده، فضا را پر می‌کند. با لحنی پر از اطمینان می‎گوید: «تا زمانی که بو شمعدانی‌لر عطر وریر و بو جوانلار صحنه‌ده‌دیلر، هیچ قدرتی نمی‌تواند تبریزی شکست بدهد.» (تا زمانی که این شمعدانی‌ها عطر می‌دهند و این جوانان در صحنه‌اند، هیچ قدرتی نمی‌تواند تبریز را شکست دهد.»

ارتباط میان این دو نسل، در همین جزئیات ساده‌ زندگی روزمره معنا پیدا می‌کند. حاج جواد، دستمال کتان سفیدی را که یادگار دوران جبهه است، از جیب شلوارش درمی‌آورد و عرق روی پیشانی امیرعلی را که در خواب شیرین عصرگاهی فرو رفته، پاک می‌کند. این دستمال روزگاری در هورالعظیم، زخم هم‌رزمانش را می‌بست و امروز در این خانه امن، نوازشگر نوه ۵ ساله‌اش است. او به خوبی می‌داند که نبرد واقعی امروز، نبرد بر سر حافظه‌ تاریخی است. دشمن تلاش می‌کند با ابزارهای نوپدید رسانه‌ای، میان عقبه‌ حماسی این ملت و ذائقه فکری نسل جدید، گسست ایجاد کند.  این همان زنجیره‌ هویتی است که باعث می‌شود تبریز، در تمام پیچ‌های سخت تاریخ، همواره در خط مقدم بیداری ملی باقی بماند و هیچ شوک بیرونی نتواند ثبات اجتماعی‌اش را به مخاطره بیندازد.

خورشید عصرگاهی تبریز، کم‌کم به پشت صخره‌های ارگ علیشاه می‌خزد. سایه‌ درخت توی حیاط، روی قالیچه‌ پهن شده است. گنجشک‌ها روی تیرک‌های چوبی سقف بالکن جیم‌جیم می‌کنند. حاج‌خانم، استکان‌های خالی چای را در سینی می‌چیند. امیرعلی، روی زانوی پدربزرگش خوابش برده و ماشین چوبی‌اش از دستش روی فرش افتاده است. حاج جواد، دست نوازش بر سر کودک می‌کشد، او را آرام در آغوش می‌گیرد و برمی‌خیزد. پای چپش کمی می‌لنگد، اما قامتش استوار است. نگاهی به غروب زیبای تبریز می‌اندازد. شهری که از مشروطه تا اروند و از اروند تا امروز، هیچ‌گاه تسلیم را نپذیرفته. اینجا، در این خانه ساده و پر از شمعدانی، تاریخ متوقف نشده است؛ فردا که سپیده بزند، امیرعلی با عطر چای مادربزرگ و قصه‌های اروند پدربزرگ بیدار خواهد شد تا یادش بماند که پسری از دیار باکری‌هاست؛ دیاری که همواره بیدار است و بیدار خواهد ماند.

 

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group