مه، از لای شاخوبرگهای درهمتنیده درختان خرمندی و لیلکی میچکد روی بوتههای چای. اینجا، انتهای جاده آسفالت املش است؛ جایی که خط مرزی زمین شخصی منصور عیوضی با جنگلهای چندهزارساله هیرکانی گم میشود. بیشتر چایکاران، وقتی زمین را تحویل میگیرند؛ اولین کاری که میکنند تراشیدن درختهاست؛ تککشتی، آفتاب مستقیم و بعد هجوم آفتها و سموم شیمیایی. اما منصور و همسرش گلابخانم» صدها درخت بومی هیرکانی را وسط دو هکتار باغ چایشان نگه داشتهاند. نتیجه میشود سایهای خنک در تابستانهای سوزان، خاکی که هیچوقت تشنه نمیماند و پرندگانی که به جای سموم گران قیمت، آفتها را شکار میکنند. این، روایت یک روز زندگی است؛ از سپیدهدم مه آلود، تا تحویل زنبیلهای سبز به کامیون کارخانه. روایتی از یک همزیستی جادویی میان انسان، جنگل و بوتههای چای.
سپیده دم: راز رطوبت در سایه لیلکیها
ساعت ۵ صبح است. خورشید هنوز از پس کوههای شرق گیلان بالا نیامده، اما منصور چکمههای لاستیکیاش را پا کرده و زنبیل خیزران را به دوش انداخته است. گلابخانم، با چادر گلداری که دور کمر محکم بسته، چای صبحانه را در قوری چینی دم کرده است. حیاط خانه، پر از عطر خاک بارانخورده است. منصور، دست میکشد روی تنه تنومند یک درخت خرمندی صدساله که درست وسط بوتههای چای قد کشیده و با لهجه شیرین گیلکی میگوید: «ا درختان، می باغ چتر ایسن. آفتاب که سوزنه، اشان سایه دهن. چای برگ نباید بسوزه؛ چای باید با ناز و سایه در بیایه.» (این درختها، چتر باغ من هستن. آفتاب که میسوزونه، اینها سایه میدن. برگ چای نباید بسوزه؛ چای باید با ناز و توی سایه رشد کنه.)
گلابخانم استکان دوم چای را دست منصور میدهد. زنبیل کوچکش را برمیدارد و کنار شوهرش راه میافتد به سمت شیب تند باغ. زمین، زیر پا مثل اسفنج نرم است. خبری از خاک سفت و شسته شده نیست؛ برگهای ریختهشده درختان هیرکانی در طول زمستان، یک کود برگ طبیعی و غنی درست کردهاند. گلابخانم با همان لبخند صمیمیاش میگوید: «امهره سم لازم نیه. ا درختان سر، پرندهئان لانه دارن. صبح تا غروب آفاتَ خورن. خدا خود ا باغ مراقبه.» (ما سم لازم نداریم. بالای این درختها، پرندهها لونه دارن. صبح تا غروب آفتها رو میخورن. خدا خودش مراقب این باغه.»
صدای جیرجیرکها و خوانش پرندگان جنگلی با قطرات باران صبحگاهی در هم میآمیزد. منصور خم میشود، اولین غنچه«یک غنچه و دو برگ» را با دقت میچیند. برگ، شاداب و بیهیچ لکه سوختگی است. در باغهای مجاور که درختان را قطع کردهاند، برگها زیر تابش مستقیم خورشید، زرد و ضخیم میشوند؛ اما اینجا، زیر چتر هیرکانی؛ برگها لطیف، نازک و پر از شیرهاند.
ظهر: هُرم تابستان و معجزه سایهسار
ساعت ۱۲ ظهر است. هُرم گرمای اردیبهشت ماه، فضای کوهپایه را سنگین کرده. اگر در باغهای پاییندست باشی، آفتاب مستقیم کلافهات میکند. اما در باغ منصور، انگار یک کولر طبیعی روشن است. اختلاف دما زیر سایه درختان لیلکی و انجیلی با بیرون، حداقل ۵ درجه است. منصور و گلابخانم زیر سایه پهن یک درخت کهنسال نشستهاند تا ناهار سادهشان را بخورند. منصور، زنبیلش را که تا نصفه پر از برگهای معطر است؛ تکان میدهد تا هوا میان برگها بچرخد و پلاسیده نشوند: «اگر ا درختان نوبون، آب خاک زودی خشک بوُستی. اشان ریشه، آبَ زاک درون دارنه. امه سالهاست که باغَ آب ندهیم!» (اگر این درختها نبودن، آب خاک زود خشک میشد. ریشه اینها، آب رو در دل زمین نگه میداره. ما سالهاست که باغ رو آبیاری نکردهایم.)
گلابخانم لقمهای نان برای منصور میگیرد و با دست دیگرش برگهای درون زنبیل را جابهجا میکند تا داغ نکنند. به لایههای برگهای خشک پاییزی زیر پایش اشاره میکند و میگوید: «کود شیمیایی باغ خاکَ سوزنه. امه فقط ا برگانه لابلای بوتهئان ریزیم. خاک، نرم و سیاه بونه، چای عطر هم عوض بونه.» (کود شیمیایی خاک باغ رو میسوزونه. ما فقط این برگها رو لابلای بوتهها میریزیم. خاک، نرم و سیاه میشه؛ عطر چای هم عوض میشه.»
این زوج بدون اینکه بدانند، در حال اجرای دقیق اصول دانش کشاورزی بازآفرین هستند. درختان هیرکانی نه تنها مانع تبخیر رطوبت خاک میشوند، بلکه با جذب نیتروژن و ارائه کود برگ؛ نیاز باغ را به کودهای شیمیایی گرانقیمت و آلودهکننده صفر کردهاند. چای زمین این زوج، یک چای کاملاً ارگانیک و اصیل است.
عصر: برداشت، وزنکشی و تحویل طلا به کارخانه
ساعت ۴ عصر است. زنبیلها پر شدهاند از برگهای نرم و روشن. منصور و گلابخانم، زنبیلهای سنگین را روی دوش میگذارند و از شیب باغ پایین میآیند. صدای بوغ کامیون خریدار چای کارخانه، از انتهای جاده خاکی به گوش میرسد. چایکاران دیگر روستا هم آمدهاند. گونیهای چای منصور باز میشود. مسئول خرید کارخانه؛ مشتی از برگهای چای را برمیدارد، جلوی دماغش میگیرد و با تعجب به شفافیت و عدم وجود سوختگی در برگها نگاه میکند. برگهای چای، درجه یک و ممتازند. منصور با غرور به ترازو نگاه میکند: «کارخانه مدیر همیشک دانه می چای کیفیت فرق کنه. می چای، عطر جنگلَ دهنه. اشانه ارزان نیشینم!» (مدیر کارخانه همیشگی میدونه کیفیت چای من فرق میکنه. چای من، عطر جنگل میده. اینها را ارزان نمیفروشم.)
گلابخانم، گونی خالی را تکان میدهد و کنار جاده مینشیند تا خستگی ۱۰ ساعت کار مداوم را از تن در کند. مسئول خرید، فاکتور برگ سبز ممتاز را به دست منصور میدهد. قیمت چای منصور به دلیل کیفیت بالا و ارگانیک بودن، بالاترین نرخ مصوب است. گلابخانم با خندهای رضایتبخش میگوید: «وقتی کارخانه مدیر گونه ا چای بهترین چای املش ایسه، تمام می خستگی در شونه. امه با جنگل رفاقت بکردیم، جنگل هم امهره نان بده.» (وقتی مدیر کارخانه میگه این چای بهترین چای املش هست، تمام خستگی من در میره. ما با جنگل رفاقت کردیم، جنگل هم به ما نان میده.)
تحویل برگها به پایان میرسد. کامیون، بار معطر چای را به سمت کارخانه چایسازی میبرد تا مراحل پلاس، مالش، خشککنی و بستهبندی را طی کند؛ چایی که فردا بعنوان چای ممتاز کوهپایه سر از استکانهای مردم سراسر کشور درمیآورد.
غروب: دمنوش شادابی در حیاط خانه
ساعت ۷ غروب است. آفتاب طلایی، پشت قلههای سرسبز هیرکانی پنهان میشود. منصور و گلابخانم به خانه برگشتهاند. دستها و صورتشان را با آب خنک چشمه شستهاند. گلابخانم، قوری چینی را پر از چای دستی سال قبل میکند و روی میز داخل بالکن میگذارد. بوی دود هیزم و عطر چای اصیل، بالکن چوبی خانه را پر کرده است. منصور روی تخت چوبی لم داده و به درختان باغش که در سیاهی غروب شبیه به نگهبانانی صبور به نظر میرسند، نگاه میکند: «خیلیها آمدن گفتن ا درختانه ببر، جاش بوته بکاش تا محصولت بیشتر ببوره. اما من گوش نکردم. درخت، برادر چایه. اگر برادره بکشی، چای هم یتیم بونه.» (خیلیها آمدن گفتن این درختها رو ببُر، جاش بوته بکار تا محصولت بیشتر بشه. اما من گوش نکردم. درخت، برادر چای هست. اگر برادر رو بکشی، چای هم یتیم میشه.)
گلابخانم، استکان شاهعباسی پر از چای آلبالوییرنگ را جلوی منصور میگذارد. بخار چای در هوای خنک شامگاهی کوهپایه پیچ و تاب میخورد. گلابخانم با آرامش زنانه و اصیلش میگوید: «زمین اگر مهربانی ببینه، مهربانی دهنه. امه ا زمین درون زحمت بکشیدیم، ولی زمین هم امهره زندگی بده، سلامتی بده. می بچهئان هم ا عطرَ شینسن.» (زمین اگر مهربانی ببینه، مهربانی میده. ما تو این زمین زحمت کشیدیم، ولی زمین هم به ما زندگی داده، سلامتی داده. بچههای من هم این عطر رو میشناسن.)
این زوج بدون هیچ دانش آکادمیکی ثابت کردهاند که حفظ تنوع زیستی جنگلهای هیرکانی، نه تنها مانعی برای کشاورزی نیست؛ بلکه ضامن بقا، کیفیت و سودآوری آن است.
تاریکی شب، کامل بر کوهپایههای املش سایه میاندازد. صدای باد در میان شاخوبرگ درختان خرمندی و لیلکی، شبیه به زمزمهای قدیمی است که لالایی بوتههای چای میشود. چراغ بالکن خانه منصور روشن است و دو استکان خالی چای روی میز چوبی جا ماندهاند. منصور و گلابخانم، خسته اما با دلی آرام؛ به خواب میروند تا فردا صبح، دوباره با اولین طلیعه نور، زیر چتر هیرکانی راهی باغ شوند. آنها نشان دادند که برای داشتن یک چای اصیل و سالم، نیازی به جنگ با طبیعت نیست؛ کافی است دست طبیعت را بفشاری؛ تا طبیعت سخاوتمندانه، طعم اردیبهشت را در استکانهایت جاری سازد.









