چای، برای آدم شهری فقط یک استکان داغ است وسط خستگی عصر. یک کیسه کاغذی کوچک که توی آب جوش میافتد و رنگ میدهد. تمام. اما اینجا، زیر سقف آسمان املش؛ چای یک حیاتِ سه برگی است. باید قد خم کنی. باید دست ببری میان بوتههای خیس از شبنم. باید تاول زدن انگشت سبابه را حس کنی تا بفهمی این عطر گَس، حاصل چه خونی است که دل خاک خورده است. بومگردی توسکا، درست وسط دامنه؛ زیر سایه درختان کهنسال توسکا و میان ردیفهای منظم بوتههای چای، قد علم کرده است. اینجا اقامتگاهی است در قامتِ مدرسه-مزرعه. مریم نوروزی، با چادر بسته به دور کمر و خنده گشاده، شهریها را از پشت مانیتورها کشیده است وسط باغ تا با زنبیلهای بافته شده از خیزران، چایچینی را یاد بگیرند. روایت پیش رو، روایتی است از تجربه لطیف چیدن چای توسط گردشگرانی که املش را برای مقصد گردشگری انتخاب کردهاند.
تنفس زندگی در سبزینگی املش
هوا مهآلود است. نمنم باران اردیبهشت، برگهای پهن چای را برق انداخته. درگاه چوبی بومگردی توسکا به روی گردشگران باز شده؛ بوی نان خلفه و چای تازه دمکشیده، کل حیاط فرششده از سنگچینهای رودخانهای را پر کرده. ، مریم همانطور که با حرکات سریع و پرانرژی، زنبیلهای خیزران را بین گردشگران تقسیم میکند، درباره فلسفه راه اندازی این تور میگوید: «شهرنشینها فکر میکنند چای حاصل زحمت یه کارخونه است. میآن اینجا تا بفهمن این قوری چای، حاصل عرق جبین چایکاره. ما اینجا فقط اتاق نمیدیم؛ تجربه میدیم. وقتی گردشگر خودش چای میچینه، پلاس میکنه، میماله و روی تابه خشک میکنه، تازه میفهمه چای ایرانی یعنی چه. این یعنی ارتقای فرهنگ مصرف.»
علی قانعی، همسر مریم و صاحب این باغ سه هکتاری چای است. قانعی با کلاه نمدی و چکمههای لاستیکی بلندش، کنار بوتهها ایستاده و خونسردانه نحوه قطع کردن یک غنچه و دو برگ را نشان میدهد و میگوید: «شیمی قدمان می چوم سر. چای چیدن عذاب دانه، اما وقتی شما شری آدمان اَن سختیه فندرین، می خستگی در شونه. چای باید اَنی با ناز بچینی، نشانه بوتهئه زخمی بکنی.» (قدمتان روی چشم من. چای چیدن رنج داره، اما وقتی شما آدمهای شهری این سختی رو میبینید، خستگی من در میره. چای رو باید با ناز بچینی، نباید بوته رو زخمی کنی.)
قانعی با دستهای پینهبسته؛ دست محمود زواره، گردشگر جوان تهرانی را میگیرد و روی بوته چای میگذارد. زواره، انگار در میانه یک کشف بزرگ ایستاده باشد. عرق روی پیشانیاش را با پشت دست پاک میکند و میگوید: «تا امروز فکر میکردم چایچینی یه کار ساده است. نیم ساعته که خم شدم و پشتم داره میشکنه. کلاً ۵۰ گرم هم چای نچیدم! تازه دارم میفهمم وقتی از کشاورز ایرانی حمایت نمیکنیم، چه ظلمی به این دستهای زحمتکش میکنیم. این تور برای من یه کلاس درس مسئولیت اجتماعی بود.»
سماور برنجی و معجزه مالش دستی
قطرات باران تندتر شدهاند، اما هیچکس قصد بازگشت ندارد. همه مجذوب ریتم حرکت دست ملیکا نادری شدهاند؛ دختر دانشجویی که از اصفهان آمده و حالا زنبیلش تا نیمه پر شده است. نادری با دقتی میکروسکوپی برگها را بررسی میکند. مریم بالای سرش میآید و میگوید: «فقط غنچههای نرم رو بچین ملیکا جان، برگهای کلفت تلخی میدن.» نادری لبخند میزند و میگوید: «طبیعت اینجا آدم رو زنده میکنه. من همیشه چای خارجی با عطرهای مصنوعی میخوردم. اما وقتی اینجا اولین برگ چای خام رو زیر زبانم گذاشتم و عطر گس واقعیاش رو حس کردم، متوجه شدم ما چقدر از اصالت خوراکمون دور شدیم. اینکه خودم این برگها رو چیدم و قراره عصر خودم خشکشون کنم، حس مالکیتی به من میده که هیچ فروشگاهی نمیتونه به من بفروشه.»
قانعی دست به کار میشود. سبدهای پر شده را به سمت ایوان چوبی توسکا میبرد، جایی که تابههای بزرگ چدنی روی اجاقهای هیزمی منتظرند. برگها را روی پارچههای کتانی پهن میکند تا «پلاس» شوند. در حالی که با حرکاتی دایرهای برگها را تحت فشار دست میمالد تا شیره آن بیرون بزند، با لحنی غرورآفرین میگوید: «چای مالش دادن فوت کوزهگریه. اگر دست زور ببوُری، برگ پرپر بونه. باید با چای رفاقت بکنی تا خو جانه شربته بیرون بده. اَن اسم چای دستیه، طلا ایسه طلا!» (مالش دادن چای فوت کوزهگریه. اگر دست زور ببری، برگ پرپر میشه. باید با چای رفاقت کنی تا شربت جانش رو بیرون بده. اسم این چای دستی هست، طلاست، طلا!)
نوروزی حرف همسرش را ادامه میدهد: «همین چای دستی که همسرم میگه، کیلویی چند برابر چای کارخانهای ارزش داره. ما با این تور نه تنها فرهنگسازی کردیم، بلکه ارزشافزوده چای رو هم بالا بردیم. گردشگر با رضایت کامل این چای رو به قیمتی واقعی میخره، چون خودش در تولیدش نقش داشته. این یعنی بومگردی خلاق.»
رهایی در آغوش تپههای سبز
عصرگاه است. بوی دود هیزم چنار از اجاق با عطر چای در دم کشیدن در هم آمیخته. زواره کنار ایوان نشسته و به تپههای روبهرو که در مه غرق شدهاند، نگاه میکند. استکان چای کمرباریکی را که نوروزی برایش ریخته، میان دو دست میگیرد. بخار چای روی عینکش مینشیند. میگوید: «زندگی در تهران آدم رو مثل یک ربات میکنه. ما فقط میدویم بدون اینکه بدونیم چرا. آمدن به بومگردی توسکا و وقت گذروندن با آدمهای باصفایی مثل آقای قانعی، یه تجدید حیات برای روح من بود. اینجا فهمیدم که زندگی چقدر میتونه ساده و در عین حال عمیق باشه. چای چیدن به من صبوری یاد داد.»
نادری هم که کنار تابه خشککنی ایستاده و با کفگیر چوبی برگها را هم میزند، وارد گفتگو میشود: «من حتماً این تجربه رو به دوستانم پیشنهاد میکنم. ما باید از این کسبوکارهای بومگردی حمایت کنیم. وقتی خانم نوروزی اینطور هوشمندانه تور کشاورزی راه میاندازه، هم فرهنگ چای ایرانی زنده میمونه؛ هم اقتصاد روستا رونق میگیره و هم جوانها به جای مهاجرت به شهر، در همین روستا میمونن و کارآفرینی میکنن.»
قانعی که حالا قوری چینی قدیمی را روی کلهسماور برنجی تنظیم میکند، لبخندی از سر رضایت میزند و میگوید: «شیمی دست درد نکنه که آمدین. چای گیلان اگر بیپناه ببوُره، میجکنه. شما که آیین، ایزاره پیدا کونیم که اَن خاک هنوز زنده ایسه.» (دستتان درد نکنه که آمدین. چای گیلان اگر بیپناه بشه، میخشکه. شما
که میآیین، امید پیدا میکنیم که این خاک هنوز زنده است.)
اقتصادِ امید؛ گردی نجاتدهنده کشاورزی
شب از راه میرسد. صدای جیرجیرکها فضای باغ توسکا را پر کرده است. مریم بستههای کوچک کاغذی را که حاوی چای دستساز خود گردشگران است، با نخهای کنفی میبندد و به دستشان میدهد و با لبخند میگوید: «گردشگری کشاورزی نجاتدهنده آینده چای گیلانه. سنتی بودن صرف، دیگر جوابگوی هزینههای زندگی چایکار نیست. اگر ما نتونیم ارزشافزوده ایجاد کنیم، جوونها زمینها رو میفروشن و ویلا میسازن. اما وقتی فرزند کشاورز میبینه که گردشگر برای چیدن چای و اقامت در خانه آنها صف کشیده، به شغل پدرش افتخار میکنه. این یعنی حفظ زمین، یعنی جلوگیری از تغییر کاربر، یعنی توسعه پایدار.»
زواره بسته چای دستسازش را محکم در دست میفشارد و میگوید: «این بسته چای برای من گرانبهاترین سوغاتی هست که تا به حال گرفتم. این چای بوی عرق جبین آقای قانعی و لبخند خانم نوروزی رو میده. من این چای رو در تهران فقط در روزهای خاص دم میکنم تا یادم نره که آرامش چه طعمی داره.»
نادری هم حین بستن بند کولهپشتی میگوید: «من با یک نگاه جدید به خونه برمیگردم. از این به بعد، هر بار که استکان چای ایرانی رو سر میکشم، تصویر این بوتههای سبز و زنجیره انسانی زحمتکشی که پشت اون هست، در ذهنم تداعی میشه. بومگردی توسکا به ما یاد داد که چای، فقط یه نوشیدنی نیست؛ یه هویته.»
چراغهای رشتهای ایوان بومگردی توسکا روشن شدهاند و مثل کرمهای شبتاب در میان مه غلیظ املش میدرخشند. گردشگران با کولهبارهایی پر از چای دستی و دلی پر از آرامش، محوطه سنگچین را ترک میکنند. قانعی، استکان آخر چای را در تنهایی ایوان سر میکشد و به بوتههای سبز چای که زیر قطرات باران آرام گرفتهاند، نگاه میکند. مریم، دفتر رزرو تورهای هفتهی آینده را باز میکند؛ تمامی روزها پر شدهاند. چای ایرانی، اینجا در توسکا، دوباره متولد شده است؛ نه در خطوط صنعتی کارخانهها، بلکه در پیوند شگفتانگیز دستهای شهری با ریشههای کوهپایه. فردا که سپیده سر بزند، زنبیلهای خیزران دوباره راهی باغ خواهند شد تا نشان دهند که اگر به خاک این دیار امید بدهی، طعم اردیبهشت را تا ابد در استکانهای چای جاری خواهد ساخت.









