صدای لغزیدن لاستیک بر زبری زمین میآید. خرت... خرت... خرت... صدای سایش لاستیکهای توپر صندلی چرخدار روی سنگفرشهای خاکستری پیادهرو در میدان ساعت تبریز. سنگفرشهایی که از فرط اصطکاک قدمهای شتابزده مردم شهر، صاف شدهاند؛ اما برای دو چرخ کوچک جلوی ویلچر، حکم دستاندازهای بزرگ یک جاده سنگلاخی را دارند. حامد، با عضلات کتف ورزیده و دستهایی که زیر دستکشهای نیمپوش چرمیاش پنهان شدهاند، چرخهای بزرگ را به جلو میراند. هوا آفتابی است؛ اما آن آفتاب سرد اواخر پاییز تبریز که فقط نور دارد و هیچ گرمایی برای استخوانهای بیحس پاهایش به ارمغان نمیآورد. حامد؛ گرافیست مطبوعاتی که ده سال پیش در جاده اهر؛ یک حادثه، پاهایش را برای همیشه با صندلی فلزی چرخدار آشتی داد. چشمهای نافذی دارد؛ چشمهایی که به جای توجه به نگاه ترحمآمیز عابران، به زاویه شیب رمپهای پیادهرو خیره میشوند. برای او، ارتفاع یک لبه جدول پنج سانتیمتری، مرز بین رفتن و نرسیدن است.
هندسه ناهموار پیادهرو
-آقا یاشاسین... گوی من کومک الییم او بویوک پلهدن گچَسن؟ (آقا زنده باشی... بگذار من کمک کنم از اون پله بزرگ رد بشی؟)
این صدای شاگرد نانوایی حاشیه پیادهرو است که با پیشبند آردیاش، لبه درگاه ایستاده است. حامد سرش را بالا میآورد. لبخندی ملایم روی صورتش مینشیند؛ لبخندی که تلاش میکند ترحم را به تعامل تبدیل کند.
-چوخ ممنون اوستا، یاشا. اوزوم گچَرم، فقط او پلهنین قاباقین خلوت السَز تمومدی. (خیلی ممنون اوستا، زنده باشی. خودم رد میشم، فقط جلوی اون پله رو خلوت کنی تمامه.)
حامد چرخها را با یک نیمدور سریع جابهجا میکند. ویلچر سبک آلومینیومیاش روی دو چرخ بزرگ بلند میشود و با یک تکان حسابشده، از لبه سنگفرش شکسته عبور میکند. این تخصص اوست؛ ایجاد تعادل در دنیایی که برای ایستادهها طراحی شده است.
حامد معتقد است خیابانی که در آن صندلی چرخدار نتواند بدون کمک دست غریبه حرکت کند، هنوز تا «شهر بودن» فرسنگها فاصله دارد. به سمت ایستگاه BRT میدان ساعت در حرکت است. میخواهد به دفتر کارش در آبرسان برود؛ سفری پنج کیلومتری که برای یک ایستاده، ده دقیقه زمان میبرد؛ اما برای حامد، یک پروژه مهندسی و محاسباتی است.
خطوط زرد موزاییکی نابینایان، مثل یک ریل برجسته؛ وسط پیادهرو کشیده شدهاند. حامد از کنار آنها رد میشود. چرخهایش روی تَرَکهای سیمانی تلوتلو میخورند.
-هر تَرَک، یه داستانه. بعضیهاشون قدیمیان، بعضیهاشون هم جدیدن و حاصل کنده کاری ادارهی برقه. شهرسازها فکر میکنن همین که یه خط صاف بکشن کافیه، اما نمیدونن شیب عرضی پیادهرو اگه یک سانت کج باشه، ویلچر مدام میکشه سمت جوی آب. دست چپم همیشه بیشتر خسته میشه، چون باید فرمان کجی زمین رو صاف کنم.
حامد این جملات را معمولا در رفت و آمدهایش زیر لب زمزمه میکند. به لبه خیابان اصلی میرسد. حالا باید وارد ایستگاه اتوبوس تندرو شود. نردههای آهنی ایستگاه، مثل دژهای نگهبان، مسیر ورود را تنگ کردهاند. عرض ورود ایستگاه باید حداقل نود سانتیمتر باشد تا صندلی چرخدار بتواند بدون اصطکاک تایرها با آهن، از آن عبور کند. جلو میرود. عرض درگاه ایستگاه ساعت مناسب است. ویلچر راحت رد میشود. کارت بلیت را روی گیت الکترونیکی میکشد. تَق. صدای باز شدن گیت، حس استقلال را در رگهایش تزریق میکند. بدون کمک کسی، حالا در آستانه سوار شدن به اتوبوس است.
چالش رمپ و اتوبوس؛ در آرزوی همسطحی
اتوبوس بزرگ قرمز رنگ BRT با صدای تخلیه باد ترمزهایش، لبه سکوی ایستگاه متوقف میشود. در میانی باز میشود. بین لبه سکو و رکاب اتوبوس، یک فاصله خالی پانزده سانتیمتری وجود دارد؛ فاصلهای که برای پاهای چابک، یک قدم ساده است؛ اما برای چرخهای ویلچر حامد، یک سقوط حتمی است. راننده، مردی میانسال با پیراهن آبی اتوکشیده است. از آینه بزرگ جانبی متوجه حضور حامد روی سکو میشود. میداند باید چه کند. دکمه تخلیه باد سیستم تعلیق اتوبوس را فشار میدهد. اتوبوس با صدای خشخشی به سمت سکو خم میشود؛ اتوبوس زانو میزند، مثل شتر. راننده پیاده میشود و جک رمپ دستی لبه در را با قلاب بیرون میکشد. یک ورق فلزی زرد رنگ، شکاف بین سکو و اتوبوس را پر میکند. حالا یک پل صاف ایجاد شده است.
-یاشاسین قارداش، یواش گَل... چرخین دَیمَسین جدولین لَبینه. (زنده باشی برادر، یواش بیا... چرخت نخوره به لبه جدول.)
این صدای راننده است که با دستهای گریسگرفتهاش، لبه رمپ را نگه داشته تا تکان نخورد. حامد با یک فشار ناگهانی به چرخهای بزرگ، از روی رمپ فلزی عبور میکند و وارد کابین بزرگ و خنک اتوبوس میشود. کابین مخصوص معلولان، صندلی ندارد؛ یک فضای خالی مجهز به کمربند ایمنی مخصوص مهار ویلچر است.
-چوخ ممنون کاپیتان، اللرون آغریماسین. (خیلی ممنون کاپیتان، دستت درد نکنه.)
حامد کمربند را دور شاسی ویلچرش میبندد و قفلش میکند. اتوبوس حرکت میکند. تکانهای سنگین اتوبوس در پیچ نرسیده به چهارراه منصور، تن حامد را تکان میدهد؛ اما چرخهای مهارشده ویلچر تکان نمیخورند. تکیه میدهد به دیواره اتوبوس و از پنجره بزرگ، به شلوغی ماشینهای خیابان امام نگاه میکند.
نگاه جامعه به حس استقلال یک معلول
برای حامد، عدالت شهری یعنی همین؛ یعنی اینکه بتواند تصمیم بگیرد ساعت هشت صبح سوار اتوبوس شود، برود سر کار، عصر برگردد، بدون اینکه سربار برادر یا همسرش باشد. مناسبسازی ناوگان اتوبوسرانی تبریز در خط BRT، برای او فراتر از یک پروژه عمرانی یا شهری است؛ تایید حق حیات اجتماعی اوست.
اتوبوس در ایستگاه منصور متوقف میشود. مسافران جدید سوار میشوند. زنی میانسال با سبدی پر از سبزی و میوه، کنار حامد میایستد. نگاهش مهربان است، اما لابلای آن نگاه، ترحمی ناخواسته موج میزند.
-پسرم... خدا شفا بده. سختت نیست با این چرخ تو این شلوغی؟
حامد سرش را بالا میآورد. نگاهش محکم است؛ نه اثری از خشم دارد و نه از ضعف.
-نه مادر جان، سخت نیست. سخت اون وقتیه که اتوبوس رمپ نداشته باشه. وقتی شهر مناسب باشه، این چرخها پاهای من میشن. سختی مال این خیابوناست، نه مال پاهای من.
زن سرش را تکان میدهد و زیر لب دعا میخواند. حامد به چرخهای تمیز ویلچرش نگاه میکند. هر روز صبح، پیش از بیرون آمدن از خانه، تایرها را با دستمال پاک میکند؛ همانطور که ایستادهها کفشهایشان را واکس میزنند. برای او، تمیزی تایرها؛ نشانه احترام به شهری است که دارد تلاش میکند برای او دسترسپذیرتر شود.
اتوبوس از روی پل کابلی رد میشود. باد سرد کوهستان از لای دریچههای سقف میآید داخل. حامد زیپ کاپشن چرمیاش را بالا میکشد. به ایستگاه آبرسان نزدیک میشوند؛ مقصد نهایی سفر امروز او.
چالش آخر در آبرسان
ایستگاه آبرسان، شلوغترین نقطه مرکزی تبریز است. پیادهروها پر است از دانشجوها، خریداران و کارمندانی که با شتاب میدوند. اتوبوس متوقف میشود. راننده دوباره پیاده میشود، رمپ فلزی زرد را پهن میکند و حامد با همان حرکت همیشگی، از کابین خارج شده و روی سکوی ایستگاه قرار میگیرد. اما چالش اصلی، خروج از ایستگاه است. شیب رمپ خروجی ایستگاه آبرسان تند است. حامد باید با ترمزهای دستی، سرعت ویلچر را کنترل کند تا با شتاب وارد جریان پیادهرو نشود.
-آقا سلیمان، دستت رو بذار رو ترمز... شیبش زیاده.
حامد این را به خودش میگوید. اسمش حامد است، اما خودش را سلیمان هم صدا میزند. اسمی که به او یادآوری میکند باید قوی باشد. چرخها با صدای خرتخرت ملایمی از شیب رمپ پایین میآیند و او وارد سنگفرشهای خاکستری آبرسان میشود. یکی از چرخهای کوچک جلوی ویلچر در یک شکاف موزاییک گیر میکند. ویلچر ناگهان متوقف میشود و حامد کمی به جلو پرتاب میشود؛ اما با دستهای قویاش، لبه صندلی را میگیرد و تعادلش را حفظ میکند.
-یاشاسین اوغول... دایان من سنه کومک الییم. (زنده باشی پسرم... بایست من بهت کمک کنم.)
پیرمرد کتابفروش کنار پیادهرو، فوری جلو میآید و چرخ جلوی ویلچر را از شکاف بیرون میآورد.
-ساغول دایی، اللرون فخر السین. (ممنون دایی، دستات سربلند باشن.)
حامد دوباره راه میافتد. به سمت ساختمان اداری محل کارش. سفر امروز تمام شد. با اتوبوس آمد، رمپ را تجربه کرد، با مردم حرف زد و ثابت کرد که صندلی چرخدار، مانع زیستن در میان آدمها نیست؛ به شرطی که شهر هم با او همقدم شود. این چرخه تقریبا هر روز برای او تکرار میشود.
آفتاب اواخر پاییز، روی دیوارهای شیشهای برجهای آبرسان میتابد و انعکاس نقرهایرنگی روی زمین میسازد. حامد جلو میرود. به در ورودی ساختمان میرسد. درگاه، رمپ بتنی ملایمی دارد که با استانداردهای مهندسی ساخته شده است. چرخها را حرکت میدهد و از شیب ملایم بالا میرود. چرخها میچرخند و جلو میروند. خرت... خرت... خرت... صدایی که نشانه زندگی همیشگی حامد است. صدایی که فردا صبح دوباره در ایستگاه ساعت، لبه رمپ اتوبوس قرمز BRT طنینانداز خواهد شد تا ثابت کند تبریز، شهری است که برای پاهای خسته و چرخهای لجباز هم جایی برای حرکت و رسیدن دارد. وارد آسانسور میشود و درها با صدای زنگ کوتاهی بسته میشوند؛ پایانی بر سفر امروز و آغازی بر ایستادگی فردا...









