سه شنبه 31 شهريور 1405 | Tuesday 22 September 2026

 

 

صدای برخورد جاروی گز بر تن آسفالت خیابان، زیباترین و تنهاترین موسیقی ساعت سه و نیم بامداد تبریز است. وقتی کلان‌شهر، زیر چادر سنگین خواب زمستانی فرو رفته و چشم‌های نئونی مغازه‌های خیابان امام خاموش شده‌اند؛ دسته‌های بلند جاروی گز، تن سرد آسفالت را نوازش می‌کنند. هوا منهای چهار درجه است. سوز مانده از سمت سبلان، لای درختان اقاقیای حاشیه‌ خیابان می‌پیچد و پهلوی آدم را می‌سوزاند. اما اینجا، درست در وسط عرض عریض معبر، نقطه‌ای زردرنگ در حرکت است. یک لباس شبرنگ فسفری با نوارهای نقره‌ای که زیر نور زرد لامپ‌های بخار جیوه، مثل یک چراغ دریایی کوچکی در میان اقیانوس سنگ و بتن می‌درخشد.

اصغر، با سبیل‌های تابیده و پوستی که از آفتاب مرداد و سوز دی‌ماه، مثل چرم اصیل کفش‌های تبریز، ورز خورده و جا افتاده مشغول کار است. دستکش‌های برزنتی ضخیمش، دسته‌ چوبی جارو را طوری چسبیده‌اند که انگار بخشی از استخوان دستش شده است. ریتم حرکتش منظم است؛ یک گام به جلو، یک چرخش نیم‌دایره‌ای جارو و جمع شدن برگ‌های خشک و قوطی‌های فلزی مچاله‌شده در یک نقطه.

 

جغرافیای نارنجی خدمت

-یاشاسین بائیار... خَسسه‌لیگین چیخسین اوستا اصغر. (زنده باشی یار... خستگی‌ات در بره اوستا اصغر.) صدای رحیم است. پاکبان جوان‌تر شیفت منطقه که با چرخ‌دستی سرمه‌ای‌رنگش، لبه‌ جدول در حرکت است. اصغر قامت خمیده‌اش را راست می‌کند. بازدمش مثل یک توده ابر سپید در هوای یخ‌زده‌ بامداد معلق می‌شود. عرق روی پیشانی‌اش، زیر نور چراغ برق، می‌درخشد.

-سالم اولاسان رحیم. چاغدی، گَل بیر استکان چای ایچَک. (سلامت باشی رحیم. وقتشه، بیا یک استکان چای بخوریم.)

کنار پله‌های سنگی یک پاساژ قدیمی می‌نشینند. فلاسک چای فلزی اصغر، حکم بخاری قلب این شیفت بامداد را دارد. بوی هل و دارچین در هوای سرد تبریز می‌پیچد. شهر در این ساعت بامداد، یک هیکل بی‌جان است که فقط با قدم‌های این مردان نارنجی‌پوش نفس می‌کشد. برای اصغر، خیابان امام فقط یک معبر ترافیکی نیست؛ یک موجود زنده است که پیاده‌روهایش، لبه‌های جدولش و پل‌های فلزی‌اش را مثل کَف دستش می‌شناسد. می‌داند کدام لکه‌ روغن زیر درخشش چراغ‌ها خطرناک است و کدام جوی آب، اگر برگ‌های کهنسال چنار از آن خالی نشود، در باران بعدی؛ لبالب از گل‌ولای خواهد شد.

دست‌های اصغر، شناسنامه‌ سی سال خدمت بی‌صدا در شهرداری تبریز است. پینه‌های کلفت، خطوط عمیق سیاه که دوده و خاک آسفالت در درزهایش لانه کرده و ناخن‌هایی که زخم ده‌ها شیشه‌ شکسته و قوطی تیز را روی خود دارند.

-اوستا اصغر، مردم چقدر رعایت می‌کنن؟ یعنی نسبت به قدیما فرقی کرده؟

این را من می‎پرسم. قرار است امروز را با اصغر و رحیم همراه باشم. اصغر استکان کمرباریک را روی زانوی شلوار برزنتی‌اش می‌گذارد. چشم‌های سرخ‌شده‌اش را به دوردست خیابان خالی می‌دوزد.

-والله نه دییم... جوونا بهتر شدن. خیلی‌هاشون زباله رو می‌ندازن تو مخزن. اما بعضی‌ها هم هنوز ماشین رو که نگه می‌دارن، هر چی تو دستشونه پرت می‌کنن تو خیابون. انگار فکر می‌کنن این جاروی ما معجزه می‌کنه. نمی‌دونن این کمر ماست که خم می‌شه تا اون لکه پاک بشه.

رحیم، چرخ‌دستی را تکان می‌دهد. صدای ناهنجار چرخ‌های آهنی روی موزاییک‌های پیاده‌رو می‌پیچد. تویش پر است از بطری‌های پلاستیکی، جعبه‌های مقوایی و کیسه‌های گره‌خورده‌ سیاه.

-اوستا، اون دستکش‌های جدیدی که شهرداری داد چطور بود؟

-خوب بود. خدا پدرشون رو بیامرزه. اون دستکش‌های قبلی برزنت خالی بود. شیشه که تو کیسه بود، مستقیم می‌رفت تو دستمون. این جدیدا لایه‌ لاستیکی ضخیم داره، حداقل دیگه دستمون خونی نمی‌شه. تجهیزات که خوب باشه، آدم دلگرم‌تر کار می‌کنه. حتما استفاده کن رحیم.

 

خطرات پنهان لای زباله‌های نیمه‌شب

شیفت بامداد، شیفت خطرات خاموش است. وقتی ماشین‌های عبوری با سرعت بالا از روگذرها پایین می‌آیند و رانندگان خسته، دید کافی ندارند؛ لباس‌های شبرنگ، تنها سپر دفاعی این مردان در برابر مرگ است. اصغر خاطره‌ تلخ دوست قدیمی‌اش را فراموش نمی‌کند؛ همان پاکبانی که سه سال پیش در حاشیه‌ اتوبان پاسداران، قربانی بی‌احتیاطی یک راننده‌ خواب‌آلود شد.

-اصغر آقا، از خطرات کار بگو. شب‌ها نگران نیستی؟

با این جمله دوباره سر صحبت را باز می‎کنم. اصغر جارو را تکان می‌دهد. براده‌های چوبی ته جارو به زمین می‌خورند.

-نگرانی که هست. وقتی بری تو اتوبان یا دوربرگردونا، چشمات باید چهارتا باشه. هم باید زمین رو ببینی، هم ماشینایی که مثل تیر می‌رن. اما خطر فقط ماشین نیست. بعضی وقتا مردم زباله‌ بیمارستانی یا سرنگ سرباز رو می‌ندازن تو کیسه آشغال معمولی. یک لحظه غفلت کنی، سوزن می‌ره تو دستت. خدا رو شکر این پایش‌های پزشکی جدید که شهرداری هر شش ماه می‌ذاره، واکسن‌ها رو به‌موقع می‌زنن. همین چند ماه پیش واکسن کزاز و هپاتیت زدم.

این پیوند میان تجهیزات ایمنی، پایش‌های بهداشتی شهرداری و تلاش بی‌وقفه‌ پاکبانان، همان برگ برنده شهرداری‎های کلان‌شهرهایی مثل تبریز است. خدمات شهری صرفاً مانور ماشین‌آلات مکانیزه نیست؛ قبل از هر چیز، رنج انسانی مردانی است که در منهای ده درجه‌ زمستان و بالای چهل درجه‌ تابستان، اجازه نمی‌دهند نبض پاکیزگی شهر از حرکت بایستد.

حرکت دوباره آغاز می‌شود. خیابان امام کم‌کم دارد از حالت خلسه خارج می‌شود. چراغ‌های قرمز اولین اتوبوس‌های شهری در افق شرقی می‌درخشند. سپیده‌دم تبریز با رنگ‌های خاکستری و بنفش روی دامنه کوه عون‌بن‌علی می‌نشیند. اصغر لبه‌ جدول جلوتر را جارو می‌زند. ریتم حرکتش تندتر شده؛ باید پیش از آنکه بازار تبریز کرکره‌هایش را بالا بکشد، این بخش از مسیر کاملاً روبیده شده باشد.

 

پشت صحنه‌ یک کلان‌شهر پاک

تبریز همیشه به عنوان یکی از تمیزترین کلان‌شهرهای کشور شناخته می‌شود. اما این تمیزی، یک دستاورد اتفاقی یا محصول صرف فرهنگ عامه نیست؛ حاصل یک چرخه‌ منظم از زحمات شبانه‌روزی هزاران پاکبان است که در قالب ناحیه‌بندی‌های مختلف، جغرافیای شهر را پوشش می‌دهند.

رحیم، مخزن زباله‌ بزرگ فلزی کناره‌ خیابان را مهار کرده و دارد زباله‌های خشک تفکیک‌نشده را جدا می‌کند. می‎پرسم:

-بعنوان نسل جوان این شغل، از کارت راضی هستی؟ نگاه مردم چطوره؟

رحیم لبخند می‌زند. دندان‌های سفیدش در میان صورت دودگرفته‌اش می‌درخشد.

-قبلاً خجالت می‌کشیدم. وقتی تازه‌کار بودم، دلم نمی‌خواست همکلاسی‌های قدیمی‌ام من رو تو این لباس ببینن. اما الان نه. شهرداری حق و حقوقمون رو به‌موقع می‌ده، بیمه‌مون مرتبه، لباس و کفش ایمنی مون هم به راهه. مردم هم خدایی خیلی احترام می‌ذارن. صبحا که خانم‌ها نون گرم می‌خرن، خیلیاشون می‌گن خدا قوت پسرم بیا یه لقمه بردار. همین یه جمله، کل خستگی شب رو از تن آدم می‌بره.

اصغر هم به گفتگو اضافه می‌شود. جارویش را تکیه داده به تنه درخت چنار.

-رحیم درست می‌گه. نون حلال درآوردن خجالت نداره. ما شهر رو می‌شوریم، پاک می‌کنیم تا وقتی بچه‌های مردم می‌رن مدرسه، هوای پاک تنفس کنن. این خودش عین عبادته.

صدای بوق ممتد کامیون بزرگ حمل پسماند می‌آید. ماشین مکانیزه، لبه‌ خیابان متوقف می‌شود. جک‌های هیدرولیکی با صدای خفه‌ای بالا می‌روند و مخزن بزرگ فلزی را در مخزن پشتی کامیون تخلیه می‌کنند. گردوغبار و بوی تلخ زباله در هوا می‌پیچد، اما اصغر و رحیم بدون درنگ، بقایای زباله‌های ریخته‌شده روی زمین را با خاک‌اندازهای بزرگ فلزی می‌روبند و داخل کامیون می‌ریزند. همه‌چیز در عرض سه دقیقه تمام می‌شود. ماشین مکانیزه حرکت می‌کند و مسیر دوباره پاکیزه و خلوت باقی می‌ماند.

 

خش‌خش دوباره در آستانه‌ی طلوع

آفتاب بی‌رمق زمستانی، نخستین تیغه‌های زرین خود را روی گنبد کبود و برج ساعت تبریز می‌پاشد. شهر بیدار شده است. صدای استارت موتورها، بوق ماشین‌ها و قدم‌های شتاب‌زده‌ مردم، جایگزین سکوت عمیق بامداد می‌شود. مغازه‌داران خیابان امام، کرکره‌های آلومینیومی را بالا می‌کشند و به پیاده‌رو روبیده و پاکیزه لبخند می‌زنند. اصغر و رحیم، چرخ‌دستی‌هایشان را به سمت کانکس خدمات شهری در انتهای خیابان هدایت می‌کنند. شیفت شبانه به پایان رسیده. لباس‌های شبرنگ فسفری‌شان حالا از دوده و خاک شب کمی کدر شده است، اما چشم‌هایشان روشن است. اصغر دستکش‌های برزنتی‌اش را درمی‌آورد و دست‌های پینه‌بسته‌اش را به هم می‌ساید تا گرم شوند.

-خب رحیم، این شیفت هم تموم شد. بریم خونه که بچه‌ها منتظرن.

-خدا برکت بده اوستا اصغر. فردا شب دوباره همین‌جاییم

-آره مشتی. تا شهر هست، جاروی ما هم هست.

وارد کانکس می‌شوند تا جای خود را به شیفت روز بدهند. اما در خیابان، لبه‌ جدول؛ درست کنار درختی که نخستین جوانه بهاری را در دل زمستان پنهان کرده، جاروی دسته‌بلند گز تکیه داده به دیوار و خستگی در می‎کند...

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group