چهارشنبه 8 مهر 1405 | Wednesday 30 September 2026

 

 

 

آموزشگاهش در یکی از کوچه‌های منتهی به بازار سیرجان دایر است؛ همیشه بوی پودر زغال، تربانتین و مقوای فابریانو می‌دهد. دیوارهای آموزشگاه پوشیده از پرتره‌هایی است که با تکنیک‎های مختلف به ویژه سیاه‌قلم خلق شده‌اند؛ چهره‌هایی با نگاه‌های زنده و پرکشش که انگار می‎خواهند چیزی بگویند. در میان این حجم از سایه‌روشن‌ها، مردی با ویلچر به آرامی در میان سه‌پایه‌ها جابه‌جا می‌شود. مهدی آزادداور هنرمند چهل و چند ساله‌ سیرجانی، که در کودکی بر اثر تزریق آمپول اشتباهی، توانایی حرکت پاهایش را از دست داد؛ امروز یکی از شناخته‌شده‌ترین اساتید سیاه‌قلم استان کرمان است که تسلط او بر طراحی بداهه و بدون الگو، او را از بسیاری از هم‌نسلانش متمایز کرده است. او الفبای هنر را نزد زنده‌یاد جهانبخش صادقی آموخته است؛ هنرمند نامداری که خود با معلولیت شدید فلج چهار اندام و با قلم‌موی میان انگشتانش، مرزهای اراده را جابه‌جا کرد. به دیدن این هنرمند آمده‎ایم تا از تلاقی رنج جسمانی، فلسفه‌ بوم سپید و معنای زیستن در میان خطوط زغالی بگوید.

 

*وقتی به مسیر زیست شما نگاه می‌کنیم، نقطه عطف زندگی‌تان به یک خطای پزشکی در کودکی برمی‌گردد؛ حادثه‌ای که می‌توانست کل آینده‌ شما را به انزوا بکشاند. در آن سنین حساس کودکی، ذهن شما چطور با این تغییر ناگهانی کنار آمد؟

 

-برای کودک، زمین خوردن بخشی از بازی است؛ اما وقتی متوجه می‌شوی این زمین خوردن قرار نیست با یک «بلند شو» ساده تمام شود، مفهوم زندگی برایت تغییر می‌کند. در کودکی وقتی می‎دیدم هم‌بازی‌هایم می‌دوند و من روی زمین مانده‌ام، یک خشم خام در من شکل گرفت. اما هنر، درست در همان نقطه نجاتم داد. کاغذ و مداد، تنها ابزاری بودند که جاذبه زمین در آن‌ها نقشی نداشت؛ روی کاغذ، من هم‌قد دیگران بودم، حتی شاید بلندتر. من با مداد، دویدن ازدست‌رفته‌ام را روی کاغذ و بوم جبران کردم.

 

* هنر برای شما از ابتدا یک ابزار روان‌شناختی برای فرار از واقعیت بود یا کشف یک زبان جدید؟

 

-در ابتدا شاید بله، نوعی سنگر گرفتن بود. اما وقتی بزرگ‌تر شدم، فهمیدم هنر، فرار نیست؛ اتفاقاً خود مواجهه با واقعیت است. هنر به من یاد داد که رنج را نباید سانسور کرد، بلکه باید آن را رام کرد و به فرم تبدیل ساخت. وقتی توانستم اولین پرتره‌ واقعی را بکشم، حس کردم دیگر این ویلچر نیست که هویت مرا تعریف می‌کند، بلکه این رد سرانگشتان من روی بوم است که جهان مرا می‌سازد.

 

*شما بارها از آموزش‎های استاد جهانبخش صادقی هم بهره بردید؛ استادی که با معلولیت 85 درصد، تبحر ویژه‎ای در نقاشی داشت. یک نوجوان دارای معلولیت حرکتی، در سال‌هایی که نه قطار مناسب‌سازی‌شده‌ای بود و نه اتوبوس هم‌سطحی، چطور فاصله‌ هزار کیلومتری سیرجان تا تهران را برای شاگردی طی می‌کرد؟

 

- این مسیر خودش یک کارگاه عملی استقامت بود. اتوبوس‌های بین‌شهری آن روزها پله‌های تند و باریکی داشتند؛ راننده‌ها گاهی با بی‌حوصلگی نگاه می‌کردند و خانواده‌ام مجبور بودند مرا روی دست بلند کنند و ویلچر تاشوی سنگینم را لای باربند جا بدهند. دوازده ساعت نشستن روی صندلی خشک اتوبوس و درد ممتدی که در ستون فقراتم می‌پیچید، شوخی نبود. اما وقتی می‌دانستم در انتهای این جاده‌ کویری، استادی نشسته که با معلولیت بالا همه ناممکن‌ها را روی بوم ممکن می‌سازد، تمام این سختی‌ها رنگ می‌باخت. من برای رسیدن به آن کارگاه، نه با پا، که با عطش آموختن سفر می‌کردم.

 

*استاد صادقی با دستان تقریبا نیمه جان نقاشی می‎کرد. در یک کارگاه هنری، انتقال تکنیک‌های حرکتی و مهارت قلم‌زدن از استادی که دستانش نیمه جان بود به شاگردی که دست‌هایش سالم بود، چطور اتفاق می‌افتاد؟ این رابطه چه شکلی داشت؟

 

-این عجیب‌ترین و زیباترین بخش شاگردی من بود. استاد صادقی نمی‌توانست دستم را درست بگیرد و بگوید قلم را با این زاویه روی بوم بچرخان. آموزش او تماماً از جنس کلام، نگاه و فلسفه‌ فرم بود. ساعت‌ها کنار تختش می‌نشستم؛ با چشم اشاره می‌کرد و می‌گفت: به زاویه‌ نور در گوشه‌ چشم آن پرتره نگاه کن... قلم‌مو نباید کاغذ را لمس کند، باید روی آن نفس بکشد. مرحوم صادقی آناتومی و ترکیب‌بندی را از طریق انتقال درک بصری به من یاد داد. این شیوه باعث شد من طراحی را نه با تقلید مکانیکی دست، بلکه با چشم و ذهن یاد بگیرم؛ دانشی که بعداً پایه‌ مهارت من در نقاشی بدون الگو شد.

 

* صحبت از استاد جهانبخش صادقی شد؛ اسطوره‌ای که از گردن به پایین فلج بود اما آثار بینظیری خلق می‎کرد. ورود به مکتب شاگردی او چه تحولی در نگاه شما به مفهوم محدودیت ایجاد کرد؟

 

-آشنایی با مرحوم صادقی برای من مثل نگاه کردن در یک آیینه‌ زلال بود. وقتی دیدم مردی که حتی توانایی حرکت دادن دست‌هایش را ندارد، قلم‌مو را میان انگشتانش نگه می‌دارد و چنان با طمأنینه روی بوم می‌نشاند که اساتید بزرگ نقاشی انگشت‌به‌دهان می‌مانند، تمام گلایه‌هایم از زندگی آب شد و از بین رفت. استاد صادقی به من تکنیک نقاشی نیاموخت؛ مرحوم صادقی ایمان به خط را به من یاد داد. فهمیدم ناتوانی، نبودن یک عضو نیست؛ نبودن باور به اثرگذاری در محیط اطرافمان است.

 

*تکنیک اصلی شما سیاه‌قلم و به طور خاص طراحی بدون الگو و زنده است. چرا در میان تمام تنوع رنگ‌ها، به سیاه و سفید و کنتراست‌های خاکستری پناه بردید؟

 

-سیاه‌قلم از نظر من شریف‌ترین تکنیک در نقاشی است؛ چون هیچ نقابی ندارد. مثلا در نقاشی رنگ‌روغن، شما می‌توانید با فریب رنگ‌ها، ایرادات طراحی را بپوشانید .اما در سیاه‌قلم، شما با نور و سایه عریان روبه‌رو هستید. زندگی من هم همین بود؛ هیچ رنگ اضافه‌ای برای پنهان کردن واقعیت نداشتم. من یاد گرفتم که زیباترین حجم‌ها از دل تاریک‌ترین سیاهی‌ها بیرون می‌آیند. وقتی پودر زغال را روی سفیدی مطلق می‌نشانی، در واقع داری از دل تاریکی، نور را بیرون می‌کشی.

 

*اینکه اصرار دارید بدون الگو کار کنید، ناشی از چیست؟ آیا این هم نوعی اعلام استقلال از هرگونه چارچوب تحمیل ‌شده است؟

 

- دقیقاً همین است. وقتی بدون عکس یا مدل روبه‌رو نقاشی می‌کشی، یعنی حافظه‌ تصویری و درک شهودی‌ات از کالبد انسان، کامل شده است. وقتی روی ویلچر می‌نشینی، جامعه ناخودآگاه می‌خواهد تو را در یک الگوی از پیش‌تعیین‌شده (الگوی ترحم، نیازمندی و حاشیه‌نشینی) قالب بزند. نقاشی بدون الگو برای من تمرین شکستن همین الگوهای تحمیلی بود. می‌خواهم بگویم ذهنی که فرم را درک کرده باشد، منتظر نسخه یا دستورالعمل دیگران نمی‌ماند.

 

*شما امروز صاحب آموزشگاه هستید و صدها هنرجو زیر دستتان تربیت شده‌اند که اکثرشان افراد فاقد معلولیت هستند. رابطه‌ استاد و شاگردی روی این صندلی چرخ‌دار چگونه شکل گرفت؟ نگاه اولیه‌ هنرجویان چگونه بود؟

 

  -خیلی از هنرجوها جلسه‌ اول با نوعی کنجکاوی یا حتی تردید وارد کلاس می‌شوند؛ پیش خودشان فکر می‌کنند چطور یک فرد دارای معلولیت می‌خواهد تکنیک‌های پیچیده‌ طراحی را به آن‌ها بیاموزد. اما بعد از چند دقیقه، وقتی قلم روی بوم می‌نشیند و خطوط جان می‌گیرند، آن تصور محو می‌شود. آن‌ها دیگر ویلچر را نمی‌بینند، دست‌های من و رد قلم را می‌بینند. کارگاه من کلاس آموزش عمومی برای تغییر نگرش هنرجوها بوده است؛ من با زبان هنر، خط‌کشی‌های ترحم‌آمیز میان افراد سالم و معلول را در ذهن نسل جوان پاک کرده‌ام.

 

*شما نمایشگاه‌های متعددی در سطح ملی و بین‌المللی هم داشته‌اید. بازخورد مخاطبان غیرایرانی چطور بود؟ آیا آن‌ها هم ابتدا با زاویه ترحم نگاه می‌کردند یا نگاه نقادانه‌ هنری داشتند؟

 

-در خارج از کشور، استانداردهای نگاه به معلولیت خیلی جلوتر از ماست. آنجا، هیچ‌کس به سراغ پاهای من نیامد؛ همه درباره‌ بافت پوست در پرتره‌ها، زاویه‌ تابش نور و پرسپکتیو صحبت می‌کردند. این بزرگ‌ترین لذت برای یک هنرمند است که اثرش مستقل از وضعیت فیزیکی‌اش داوری شود.

 

* از نظر معیشتی، گذران زندگی از طریق تدریس هنر و فروش آثار در شهری مثل سیرجان چقدر با چالش روبه‌روست؟

 

-اقتصاد هنر در شهرستان‌ها همیشه مظلوم است، به ویژه وقتی زیرساخت‌های مناسب‌سازی شهری هم سازگار نباشد. اما من هیچ‌وقت نخواسته‌ام وابسته به جایی باشم. تابلوهای نقاشی همیشه نان‌آور خانه‌ من بوده‎اند. هرچند هزینه‌های توانبخشی، نگهداری ویلچر و وسایل نقاشی سرسام‌آور است، اما استقلال مالی برای یک فرد دارای معلولیت، یعنی حفظ آخرین سنگر کرامت انسانی.

 

* به عنوان هنرمندی که روزانه با موانع فیزیکی در شهر سیرجان دست‌وپنجه نرم می‌کند، بزرگ‌ترین مانع را در چه می‌بینید؟ پله‌ها یا نگرش مردم؟

 

-پله‌ها را می‌شود با یک رمپ ساده یا کمک یک دوست رد کرد؛ اما پله‌های ذهنی مردم است که سال‌هاست بدون تغییر مانده. هنوز وقتی یک گالری، یک فرهنگسرا یا یک اداره در این کشور ساخته می‌شود، طراح آن فکر نمی‌کند که ممکن است یک روز یک استاد نقاشی یا یک شهروند با ویلچر بخواهد وارد آنجا شود. این غفلت ساختاری، دردناک‌تر از هر معلولیت جسمی است. نگاه برخی افراد به معلولیت ما هم که مزید بر علت است.

 

*اگر بخواهید کارنامه‌ زندگی خودتان را تا به این لحظه روی یک بوم سپید با یک واژه یا یک ضربه‌ قلم طراحی کنید، آن طرح چه خواهد بود؟

 

-یک خط ضخیم و مورب از قعر تاریکی به سمت اوج سفیدی است. به نظرم زندگی یک بوم خاکستری است که ما با اراده‌مان کنتراست‌های آن را عمیق می‌کنیم. من پاهایم را از دست دادم، اما در عوض چشم‌هایی به من بخشیده شد که جزئیاتی را در صورت و روح انسان‌ها می‌بیند که شاید یک فرد عادی هیچ‌وقت متوجه آن نشود.

 

 

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group