چهارشنبه 8 مهر 1405 | Wednesday 30 September 2026

 

 

 

چهارباغ عباسی در ساعت هشت صبح پاییز، یک تابلوی نقاشی صامت است. چنارهای کهنسال برگ‌های زرد و نارنجی‌شان را می‌ریزند روی سنگفرش‌های خیس، دوچرخه‌سواران پیر، بی‌صدا از کنار حوض‌های ممتد رد می‌شوند و بخار دهان عابران در هوای سرد اصفهان یخ می‌زند. برای الهام، این زیبایی نه با صدای خش‌خش برگ‌های زیر پا، بلکه با رقص موزون تصویرها در مردمک چشم‌هایش معنا دارد. او جهان را نمی‌شنود؛ جهان را تماشا می‌کند. دست کوچک کیان، پسر چهارساله‌اش را محکم می‎فشارد. کیان کلاه بافتنی قرمزش را تا روی گوش‌ها پایین کشیده و دست دیگرش را حلقه کرده دور گردن عروسک پارچه‌ای بی‌دستش.

 

همهمه‎ی صدا در فریاد خاموشی

امروز برای الهام یک روز معمولی نیست. او باید تا پیش از ظهر، تکلیف پرونده‌ بیمه‌ درمانی همسرش را در یکی از شعب تامین اجتماعی روشن کند؛ پرونده‌ای که سه هفته است میان کارتابل‌ها و باجه‌ها سرگردان مانده و بیش از این نمی‎تواند برایش وقت بگذارد.

ساعت هشت‌ونیم است. باد خنکی از سمت زاینده‌رود خشکیده می‌وزد و می‌پیچد لای درز چادر مشکی الهام. پله‌های سنگی ورودی ساختمان اداری را دوتا یکی بالا می‌رود. در شیشه‌ای اتوماتیک با حسگر چشمی باز می‌شود. داخل سالن، هجوم گرما؛ بوی چای مانده و همهمه‌ای است که در بدو ورود هر ارباب رجوع، می‎زند توی ذوقش. دست کیان را محکم‌تر می‌گیرد. برای او که سکوت پناهگاه همیشگی‌اش بوده، ورود به این شلوغی بصری همیشه با یک اضطراب پنهان در قفسه‌ سینه همراه است؛ اضطراب اینکه نکند کسی صدایش کند و او رد شود، نکند کسی چیزی بپرسد و او نتواند جواب دهد.

-خانوم! نوبت بگیرید... دستگاه اون گوشه‌ست.

نگهبان دم در، با دست به دستگاه لمسی نوبت‌دهی اشاره می‌کند. الهام حرکت دست مرد را می‌فهمد. لبخند کوتاهی می‌زند و سرش را تکان می‌دهد. می‌رود سمت دستگاه. گزینه‌های روی مانیتور زیادند: امور بیمه‌شدگان، مستمری‌بگیران، خسارت درمان. انگشت الهام روی گزینه‌ی دوم می‌نشیند. برگه با صدای تق ریزی از شیار بیرون می‌زند: شماره‌ ۴۱۴ - باجه‌ی ۵.

 

جنگ نابرابر با ثانیه‌های پشت گیشه‌

از نظر الهام باجه‌های اداری، برج‌های دیده‌بانی سنگینی هستند که کارمند را از ارباب‌رجوع جدا می‌کنند. ارتفاع پیشخان طوری است که یک زن ایستاده با قد متوسط، باید سرش را بالا بگیرد تا صورت متصدی پشت شیشه را ببیند. شیشه‌ای ضخیم با چند سوراخ ریز در ارتفاع یک‌ونیم‌متری؛ سوراخ‌هایی که صدا را با اعوجاج رد می‌کنند، اما برای کسی که حرف زدنش با حرکت دست است، مثل این است که دیوار چین مقابلش قد علم کرده باشد.

روی صندلی‌های پلاستیکی آبی می‌نشیند. کیان سرش را گذاشته روی پای مادر و با دکمه‌های مانتوی او بازی می‌کند. تابلوی دیجیتال بالای باجه‌ها، فقط شماره‌ها را به زبان نور نشان می‌دهد، اما هر بار که شماره‌ای عوض می‌شود، بلندگوی سقفی با صدایی گوش‌خراش اسم متصدی را هم اعلام می‌کند. بقیه‌ مردم سرشان در گوشی است و گوششان به بلندگو؛ الهام اما چشم از مانیتور قرمز برنمی‌دارد. پلک نمی‌زند. می‌ترسد یک لحظه غفلت کند و عدد ۴۱۴ روی صفحه بدرخشد و خاموش شود.

نیم‌ساعت می‌گذرد. ۴۰۹... ۴۱۰... ۴۱۲... عدد ۴۱۳ اصلاً ظاهر نمی‌شود و ناگهان ۴۱۴ روی باجه‌ی پنج چشمک می‌زند. چادرش را جمع می‌کند. دست کیان را می‌کشد و با شتاب خودش را می‌رساند به لبه‌ باجه‌ پنج. متصدی، مردی لاغراندام با ته‌ریش جوگندمی و عینک پنسی، سرش توی مانیتور است. بدون اینکه سرش را بلند کند، دستش را از زیر شیار باریک شیشه دراز می‌کند:

-مدارک...

پوشه‌ روغنی آبی‌اش را باز می‌کند. برگه و فیش‌های واریزی را می‌گذارد جلوی مرد. مرد مدارک را ورق می‌زند. اخم‌هایش می‌رود توی هم. سرش را بلند می‌کند. دهانش با سرعت تکان می‌خورد:

-این کپی صفحه‌ دوم دفترچه چرا نیست... برگه تایید کارگاه هم مهر سال جدید نداره... برو پیش خانم رضایی اتاق دوازده...

صدا به شیشه می‌خورد و کمانه می‌کند. الهام فقط حرکت سریع لب‌ها را می‌بیند. واژه‌ی دفترچه را با پنجره و مهر را با ظهر اشتباه می‌گیرد. دستپاچه می‌شود. دستش را می‌برد بالا. انگشت اشاره‌اش را روی گوشش می‌کشد و بعد با دو دست حرکتی موج‌مانند در هوا می‌سازد:

«من نمی‌شنوم... لطفاً بنویسید.»

متصدی کلافه می‌شود. خودکارش را می‌کوبد روی میز. به پشتی صندلی تکیه می‌دهد:

-ای بابا... خانوم محترم، چرا تنهایی اومدی؟ مگه همراه نداری؟ من وقت ندارم برای هر کی یه انشا بنویسم!

 

کاغذ مچاله و چشمان خیس جوهری

الهام زبان اشاره‌ خشمگین کارمند را خوب می‌فهمد؛ خشمی که از سر نابلدی و کم‌حوصلگی است. از کیفش یک تکه کاغذ خط‌دار مچاله و یک خودکار بیرون می‌آورد. با دست‌های لرزان می‌نویسد:

«شوهرم عمل کرده، تو خونه‌ست. این پرونده مال اونه. چی کمه؟»

کاغذ را هل می‌دهد زیر شیشه. متصدی حتی به کاغذ نگاه هم نمی‌کند. با انگشت به صف طولانی پشت سر الهام اشاره می‌کند:

-خانوم برو کنار، نفر بعدی بیاد. سیستم من خرابه، برو همون اتاق دوازده.

جوانی که با کاپشن چرم و عطر تند پشت سر الهام ایستاده ، غرولندکنان جلو می‌آید:

-خانوم جان، اگه کارت طولانیه برو بعداً بیا. ما کار و زندگی داریم!

الهام حرف جوان را نمی‌شنود، اما نگاه سنگین و پر از طعنه‌ او را مثل شلاق روی پوست صورتش حس می‌کند. کیان بغض می‌کند. دستان کوچکش را حلقه می‌کند دور گردن مادر و توی چادرش پنهان می‌شود. الهام کاغذش را برمی‌دارد. جوهر خودکار کمی کف دستش پخش شده. راه می‌افتد سمت راهروی تاریک انتهای سالن؛ جایی که تابلوی اتاق ۱۲ با خط نستعلیق طلایی روی در قهوه‌ای چوبی نصب شده است.

در اتاق بسته است. تقه‌ای به در می‌زند و وارد می‌شود. اتاقی با دو میز فلزی خاکستری و کوهی از پرونده‌های تلنبارشده تا سقف. کارمند پشت میز، زنی میانسال است که دارد با تلفن حرف می‌زند. الهام ده دقیقه دم در می‌ایستد. پاهایش از سرپا ایستادن تیر می‌کشند. زن تلفن را قطع می‌کند و با نگاهی سوالی به او چشم می‌دوزد.

الهام پوشه و کاغذ نوشته‌شده‌اش را روی میز می‌گذارد. زن کاغذ را می‌خواند. این بار معجزه‌ای رخ می‌دهد؛ کارمند اتاق ۱۲ نه داد می‌زند و نه کلافه می‌شود. خودکارش را برمی‌دارد و زیر نوشته‌ الهام می‌نویسد:

«برو عکاسی روبروی اداره، یه کپی از صفحه‌ی دوم شناسنامه بگیر، بیار تا خودم ثبتش کنم.»

همین دو خط ساده، تمام بغض نشسته در گلوی الهام را به لبخندی کم جان تبدیل می‎کند. به صورت زن نگاه می‌کند؛ لبخندش را به زن هدیه می‎دهد. دستش را می‌گذارد روی سینه و سرش را به نشانه‌ احترام خم می‌کند.

 

عبور از مرزهای نامرئی صدا

ساعت یازده‌ونیم است. کپی گرفته شده، برگه مهر خورده و پرونده بالاخره در سیستم تامین اجتماعی ثبت شده است. الهام و کیان از در شیشه‌ای اداره بیرون می‌آیند. هوای میدان امام‌حسین (ع) حالا گرم‌تر شده و نور آفتاب روی حوض وسط میدان می‌تابد. فواره‌ها بالا می‌روند و قطرات ریز آب در هوا مثل ذرات نقره می‌درخشند.

الهام دست کیان را گرفته و پیاده به سمت ایستگاه متروی دروازه دولت می‌روند. کیان با ولع کودکانه به بستنی قیفی زعفرانی توی دستش زبان می‎زند. قطره‌ای از بستنی می‌چکد روی دستش. الهام با دستمال جیبی، دستش را پاک می‌کند و با انگشتانش حرکتی آرام روی هوا رسم می‌کند:

-«دیدی تموم شد؟ بابایی پرونده عملش رو می‎تونه ببره پیش رییسش.»

کیان با زبان شیرین کودکانه‌اش صدایی درمی‌آورد و سرش را تکان می‌دهد. او زبان مادرش را می‌فهمد؛ زبانی که در هیچ اداره‌ای آموزش داده نمی‌شود، اما با عشق و فهم مشترک در رگ‌های این خانواده جاری است.

پله‌های برقی ایستگاه مترو آن‌ها را به دل زمین می‌برد. در واگن خلوت قطار، الهام سرش را تکیه می‌دهد به شیشه‌ سرد پنجره. تصویر محو خودش و کیان در آیینه‌ تاریک تونل تکرار می‌شود. امروز هم کارش را انجام داد. به سختی. در ابهام لب‎هایی که به هم می‎خورند و صداهایی که به گوشش نمی‎رسند.

 

قطار در ایستگاه سی‌وسه‌پل متوقف می‌شود. درها باز می‌شوند. دست کیان را می‌گیرد و پا روی سنگفرش‌های تفتیده شهر می‌گذارد. آفتاب ظهر از لای پایه‌های پل می‌تابد روی آب ناپیدای زاینده‌رود. دست‌های الهام در امتداد نور حرکت می‌کنند؛ دست‌هایی که شاید شهر صدایشان را نشنود، اما هر روز با صبر و استقامت، قصه‌ واقعی زندگی را روی تن این سکوت بزرگ می‌نویسند...

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group