نردههای بلند بیمارستان نمازی، مرز میان دو جهان است؛ داخل؛ بوی بتادین، صدای یکنواخت دستگاههای مانیتورینگ و قدمهای شتابزده پرستاران سفیدپوش در راهروهای بخش انکولوژی؛ و بیرون، در امتداد پیادهرو بلوار زند؛ بوی غربت، دود اگزوز تاکسیهای خطی و سرگردانی مسافرانی که از بوشهر، کهگیلویه، خوزستان و هرمزگان خود را به این قطب پزشکی رساندهاند. پتوهای پلنگی تاخورده روی سقف ماشینها، پیکنیکهای کوچکی که لبه جدول روشن شدهاند تا قوری چای را داغ نگه دارند و نگاههای نگران و کمخوابی که به در اورژانس دوخته شدهاند. اینجا جغرافیای اضطراب است؛ جایی که شبها، پیادهرو حکم مسافرخانهای بیسقف را پیدا میکند.
خانهای برای دردهای بی پناه
درست در چند قدمی این هیاهوی سرد، در نبش کوچهای فرعی که به دیوار پشتی بیمارستان تکیه داده؛ مغازه کوچک عطاری و عرقیات سنتی «رحیم» شیشههای بزرگ شربت بهارنارنج و بیدمشک را در آغوش گرفته. بالای مغازه، خانهای قدیمی با آجر بهمنی و پنجرههای چوبی سبزرنگ قرار دارد که عطر خوش دمکردهی آویشن از درز ارسیهایش به کوچه میپاشد. ساعت هفت عصر یک غروب سرد پاییزی است. مشرحیم، با کلاه بافتنی نخودی و قبای پشمی قهوهای، دم در مغازه ایستاده و با دستهای پینهبستهاش دارد برگهای خشک چنار را از جلوی پل ورودی کنار میزند. چشمهایش، دو چشمه خسته از تحمل سالها رنج، به مردی جوان خوزستانی دوخته شده که روی سکوی سنگی روبرو نشسته و سرش را میان دو زانو پنهان کرده است.
-رحیم. اون بندهخدا از صبح همونجا نشسته... ناهار هم نخورد. برو صداش کن بیاد بالا.
صدا از لای پنجره نیمهباز طبقه بالا میآید؛ صدای طلعتخانم، همسر مشرحیم. زنی که رد یک داغ عمیق در چینهای عمیق پیشانیاش نشسته، اما چشمهایش هنوز برای دیگران مادری میکند.
-دارم میرم طلعت... کتری رو بذار، چای تازهدم میخواد این استخون یخزده.
مشرحیم دستمال یزدیاش را دور گردن میاندازد، از پلههای مغازه پایین میآید و قدم برمیدارد سمت مرد خوزستانی. دستش را آرام میگذارد روی شانه لرزان او.
-کاکو... بلند شو. هوا سرده. پاشو بریم یه استکان چای بخوریم جون بگیری.
مرد جوان با چشمانی سرخ و ورمکرده سرش را بلند میکند؛ لهجه گرم جنوبیاش با بغض شکسته میشود.
-ممنون عمو... زنم تو آیسییو بستریه... باید همینجا بمونم تا صدام کنن. دنبال هتل نیستم، پول زیادی همرام نیست.
کی ازت پول خواست مرد مومن؟ خونه ما نزدیکه. پاشو بریم، چای طلعتخانم یخ کرد.
داغی که به خشتهای خانه نور بخشید
رنجها دو دستهاند؛ رنجهایی که انسان را میشکنند و سنگ میکنند و رنجهایی که انسان را میتراشند و پنجرهای رو به سوی جهانش باز میکنند. مشرحیم و طلعتخانم از دسته دوم بودند. پانزده سال پیش، علیرضا پسر جوانشان، روی یکی از تختهای بخش خون همین بیمارستان نمازی، بعد از شش ماه جنگ نابرابر با لوسمی؛ چشمانش را بست و رفت. نه این که خانه نداشته باشد، دلش نمیآمد علیرضا را تنها بگذارد. مشرحیم شبها را پشت در همان بخش، روی صندلیهای خوابیده بود و میدانست سرمای سنگفرش بیمارستان چطور استخوان یک پدر را خرد میکند.
بعد از رفتن علیرضا، خانه سوتوکور شد. یک اتاق دوازدهمتری طبقه بالا بود که پنجرهاش رو به شاخههای درخت نارنج توی حیاط باز میشد؛ همان اتاق خلوت علیرضا با کتابها و قلمموهای نقاشیاش. طلعتخانم تا دو سال در آن اتاق را قفل نگه داشت. تا اینکه یک شب بارانی، مادری را دید که با بچه تبدارش زیر بالکن مغازه چمباتمه زده بود. آن شب، قفل اتاق شکست و کلیدش به دست تمام مسافران درمانده بیمارستان افتاد.
اتاق حالا ساده و بینهایت پاکیزه است. دو تخته قالیچه دستباف عشایری سرخ، سه دست رختخواب تمیز با ملافههای سفید اتوکشیده که بوی صابون مراغه و عطر گلمحمدی میدهند و یک کمد دیواری پر از پتوهای گرم. روی تاقچه یک فلاسک چای، چند دست استکان کمرباریک و یک قاب عکس کوچک از علیرضا با لبخندی همیشگی نشسته است.
جاسم کفشهای خاکیاش را دم در اتاق درمیآورد. شرمندگی در تمام خطوط چهرهاش موج میزند.
-عمو... به خدا راضی به زحمت نبودم... زنم بفهمه ناراحت میشه.
طلعتخانم با سینی چای و بشقابی از رنگینک خانگی و خرمای دشتستان وارد اتاق میشود. چادر نماز گلبهیاش بوی نان داغ میدهد.
-چه زحمتی پسرم؟ قدمت روی چشم. اینجا اتاق بچهمونه. هر کی میاد اینجا، بوی علیرضای ما رو میده. بشین چایت رو بخور تا برات شام بیارم.
جاسم استکان داغ را میان دو دست میگیرد. بخار چای، چشمانش را مرطوب میکند. قطرهای اشک سر میخورد روی سبیلهای سیاهش.
-... سه روزه رو صندلی فلزی حیاط نشستم. فردا عمل پیوند داره... دل تو دلم نیست.
-توکلت به شاهچراغ باشه. انشاالله دست پر از اتاق عمل برمیگرده. امشب باید بخوابی تا فردا بتونی پای تخت زنت محکم بایستی.
قانون این اتاق ساده اما دقیق است. هر خانواده سه شب در این اتاق میماند؛ سه شبی که بحرانیترین روزهای بستری یا ترخیص است. بعد از سه شب، ملافهها شسته و ضدعفونی میشوند، اتاق دوباره بوی عود و اسفند میگیرد و نوبت به خانواده بعدی میرسد. در تمام این سیزده سال، هیچ شبی نبوده که چراغ این اتاق خاموش بماند.
عطر بهار نارنج در کوچه مهربانی
ساعت ده شب است. مشرحیم کرکره مغازه را پایین میکشد. صدای زنگولهی برنجی بالای در حیاط بلند میشود. زنی روستایی با چادر محلی کهگیلویه، همراه دختر دهسالهاش که کلاه پشمی سبزی به سر دارد و دستش با باند سفید بسته شده، از پلهها بالا میآیند. آنها مهمانان دیشب هستند که برای تعویض پانسمان به درمانگاه رفته بودند. دخترک با شوق میدود سمت طلعتخانم.
-خاله طلعت! ببین؛ دکتر گفت زخمم داره خوب میشه! گفت سه روز دیگه میتونیم بریم.
طلعتخانم دخترک را در آغوش میکشد. پیشانیاش را میبوسد.
-الحمدلله مادر... الحمدلله. بیا برات پلو و خورشت بهآلو پختم، همون که دیشب گفتی دوست داری.
مادر دخترک، با چهرهای که از خستگی و آفتاب مزرعه سوخته است، دست طلعتخانم را میگیرد و روی چشمانش میگذارد.
-اگه شما نبودید، من تو این شهر غریب با این بچه چکار میکردم؟ کل دار و ندارمو خرج درمون این بچه کردم.
-حرفش رو نزن دخترم. ما کاری نمیکنیم. این خاک، خاک مهربونیه. شیراز همیشه مسافرنواز بوده. شما مهمون مایید.
این خانه یک سازه آجری ساده نیست؛ یک لنگرگاه معنوی در طوفان دردهای بیپایان است. آدمها به این خانه با بار سنگینی از ترس، سرطان، دیالیز و جراحی وارد میشوند و با باری از آرامش، امید به بهبودی و لقمهای نان گرم خارج میشوند. اینجا رنج تغییر نمیکند، نگاه انسانها به جهان دگرگون میشود. هنوز دستهایی هستند که بیهیچ چرتکهای، رفاقت را قیمت میکنند.
آرامش در پناه پنجرههای چوبی
نیمهشب است. خیابان زند در خلوتی سنگین فرو رفته و فقط صدای ویراژ گاهبهگاه آمبولانسها با آژیرهای خاموش، سکوت محله را در هم میشکند. در اتاق کوچک طبقه بالا، جاسم روی تشک نرم به خوابی عمیق رفته است؛ نخستین خواب آرام او بعد از هفتاد و دو ساعت دویدن در راهروهای بیمارستان. دخترک کهگیلویهای هم سرش را گذاشته روی بالش گلدوزیشده علیرضا و با عروسک پارچهایاش خوابیده است. مشرحیم و طلعتخانم در ایوان کوچک روبهروی حیاط، روی دو صندلی ارج قدیمی نشستهاند. استکانهای چای دارچین میان انگشتانشان بخار میکند. آسمان شیراز صاف است و ستارهها از لای شاخههای درخت نارنج چشمک میزنند.
-طلعت، فردا صبح جاسم باید زود بره بیمارستان. براش آش سبزی بگیرم؟
-آره رحیم... با نون سنگک خشخاشی. جون نداره طفلک، فردا روز سختیه براش..»
-رضا بوشهری هم که دیروز زنگ زد، گفت پسرش شیمیدرمانی داره. فردا شب میرسن شیراز.
-قدمشون سر چشم. جا همیشه هست رحیم. تا وقتی این سقف رو سرمونه، جا برای بندههای خدا هست. علیرضا هم اینجوری خوشحالتره.
طلعت نگاهش را میدوزد به آسمان. قطرهای اشک روی گونهاش مینشیند، اما لبهایش با آرامشی عمیق از هم باز میشوند. این اشک، دیگر بوی تلخ تنهایی نمیدهد؛ بوی پیوند با هزاران قلبی را میدهد که در این سالها از زیر این سقف چوبی به سلامت به خانههایشان برگشتهاند.
سپیدهدم شیراز با بانگ ملایم اذان صبح از گلدستههای حرم شاهچراغ آغاز میشود. هوای حیاط بوی نم صبحگاهی و خنکای پاییز میدهد. در اتاق بالا باز میشود. جاسم با پیراهنی مرتب و دستورویی شسته، آماده رفتن است. مشرحیم یک لقمه نان و پنیر و گردو در دستمالی تمیز پیچیده و دست او میدهد.
-برو عامو... به امید خدا. عمل تموم شد به من زنگ بزن، من دم در مغازهم.
-عمو رحیم... هیچوقت محبتتون رو یادم نمیره. من تو اهواز یه نخل دارم، خرمای امسالش نذر این خونهست.
جاسم با قدمهایی محکم و دلی که دیگر نمیلرزد، پلهها را پایین میآید و به سمت در ورودی بیمارستان نمازی راه میافتد. آفتاب، نخستین تیغههای زرینش را روی پنجرههای چوبی اتاق علیرضا میپاشد. مشرحیم تکیه میدهد به چارچوب در مغازه. بوی بهارنارنج و گلاب در هوای صبحگاهی شیراز میپیچد. در امتداد خیابان، چادرهای مسافرتی جدیدی لای چمنهای بیمارستان برپا میشوند؛ مسافرانی تازه با دردهایی کهنه. اما در این بنبست کوچک، چراغی روشن است که هرگز خاموش نخواهد شد؛ چراغی که به هر غریبهای یادآوری میکند در این شهر شعر و شفا، هیچکس تنها نیست.









