ساعت از یازده شب گذشته است، اما خیابان مشکینفام تازه دارد چشمهایش را باز میکند. در شهرهای دیگر؛ این ساعت یعنی خاموشی چراغهای نئونی، قفل سنگین کرکرهها و صدای سوت باد در کوچههای خلوت؛ اما در شیراز، شب یک آغاز تازه است. بوی دنبهی بریان، دود زغال اخته، فلافل تند بندری و عطر ادویههای گرم خاورمیانهای با هوای خنک شبانگاه ادغام شده است. پیادهروها پر از خانوادهها، جوانان و مسافرانی است که آمدهاند یک شب خوشمزه را تجربه کنند.
در میان این شلوغی رنگین، مردی با کاپشن چرم قهوهای و چشمان خستهای که بادهای سرد زاگرس را چشیدهاند، با شگفتی به این کارناوال خیابانی نگاه میکند. سیروان از بازاریان بانه در کردستان است که هزار کیلومتر راه را با سمند نقرهایاش آمده تا شیراز را ببیند؛ شهری که در قصهها از خواب سر ظهرش میگفتند، اما حالا بیداری مفرط شبانهاش او را خیره کرده است. در بانه، ساعت نُه شب با بستهشدن پاساژها همهچیز تمام میشود؛ اینجا اما در مشکینفام، ضیافت تازه شروع شده است.
گذر غذا؛ جغرافیای طعم و مزه
-کاکه! ئهو ههموو رووناکایی و خهڵکه لهم کاتهی شهودا سهرسووڕهێنهره! (کاکه! اینهمه نور و جمعیت تو این وقت شب واقعاً حیرتآوره!)
سیروان این را زیر لب با لهجهی کُردی سورانی میگوید و گوشیاش را درمیآورد تا از ترافیک سنگین اتومبیلها و دود کبابها فیلم بگیرد. ردیف دکهها و ونهای کافهسیار، مثل قطاری از نور و صدا؛ حاشیه خیابان را تسخیر کردهاند. بلندگوها آهنگهای سنتی و پاپ را در هم میآمیزند و خنده بچهها لای صدای جلیزویز روغن گم میشود.
شکم در سفر یک بهانه نیست؛ یک ابزار جامعهشناختی است برای فهمیدن روح یک شهر. سیروان جلو میرود. نخستین ایستگاه، یک دکه کوچک با تابلوی دستنویس «سمبوسه و پاکورای داغ» است. مردی با کلاه حصیری و پیشبندی که لکههای زردرنگ زردچوبه رویش نشسته؛ با مهارت یک تردست، خمیرهای مثلثی را میاندازد توی دیگ روغن جوشان.
-عامو بفرمو! سمبوسه داریم تاولزده، تند آتیشی... یکی بوخوری مشتری میشی عامو!
اغذیهفروش با لهجه غلیظ و کشدار شیرازی این را میگوید و دو تا سمبوسه طلایی را میگذارد لای کاغذ کاهی. سیروان یکی را برمیدارد. داغی روغن نوک انگشتانش را میسوزاند. گاز اول را میزند؛ تندی فلفل و عطر تره و سیبزمینی زبانش را به آتش میکشد.
-دهستت خۆش بێت کاکه، زۆر بهتامه، بهڵام زۆر تیژه! (دستت درد نکنه کاکا، خیلی خوشمزهست، اما خیلی تنده!)
اغذیهفروش میخندد. چروکهای گوشه چشمش زیر نور لامپ صدواتی عمیقتر میشوند.
-فلفلش مال جنوبه کاکو! نترس، با یه کاسه فالودِهی شیرازی آبلیمودار بشورش بره پی کارش!
سیروان لبخند میزند. طعم تند سمبوسه لای خنکای هوای خیابان میخزد زیر زبانش. به ویترین کافههای مدرن روبهرو نگاه میکند؛ جایی که قهوههای اسپرسو و وافلهای شکلاتی با دیزاینهای اروپایی سرو میشوند، درست چند متر آنطرفتر از بساط جگرکیهای سنتی که بوی دنبهشان فضا را پر کرده است. این تلاقی سنت و مدرنیته، شناسنامه شکمگردی شیراز در شب است؛ جایی که هیچ سلیقهای گرسنه به خانه برنمیگردد.
دیگهای مسی و عطر ترخون در نیمهشب
سیروان جلوتر میرود. در نبش یکی از راستهها، بخار غلیظ و معطری از دهانه یک دیگ مسی بزرگ پایهدار به آسمان زبانه میکشد. بوی ترخون، عدس، گوشت ریشریششده و روغن داغ پیازداغ هوش از سر هر رهگذری میبرد. همان آش شیرازی که در سراسر کشور معروف است. اینجا دقیقا ایستگاه آش سبزی سنتی شیراز است؛ آشی که شیرازیها معمولاً صبحهای زود یا نیمههای شب سراغش میروند. خوش طعم و لذیذ. پیرمردی با کلاه نمدی مشکی و پیشبند سفید تمیز، با ملاقه بزرگ چوبیاش دارد محتویات دیگ را با ریتمی آرام و سنگین هم میزند.
سیروان که از دیدن خوردن آش در ساعت یک بامداد شگفتزده شده، جلو میرود و با کنجکاوی به کشآمدن رشتههای گوشت در دیگ نگاه میکند.
-کاکو بفرمو! آش سبزی ناب شیرازی، داغداغ... با نارنج شیراز بزن جون بگیری عامو!
آشپز با لبخندی پهن و همان لهجه شیرین و کشدار شیرازی، یک کاسهی سفالی آبی را لبالب از آش کشدار پر میکند، رویش یک قاشق بزرگ پیازداغ کرهای میریزد و یک قاچ نارنج تازه قصرالدشت را میگذارد کنار کاسه. دهان سیروان آب میافتد. بدش نمیآید ناخنکی بزند. کاسه را میان دو دست میگیرد. گرمای سفال به انگشتانش نفوذ میکند. آب نارنج را میچکاند روی آش و اولین قاشق را میگذارد داخل دهانش. طعم گوشت نرم، کشسانی فوقالعاده و ترشی ملایم نارنج زیر زبانش غوغا میکند.
-بهراستی ئهم آشه بێوینهیه! کاکه، ئێوه ههموو شهوێک ئهم دیگهتان ههڵکراوه؟ (واقعاً این آش بینظیره! کاکا، شما هر شب این دیگ رو روشن دارید؟)
پیرمرد ملاقه را تکیه میدهد به لبه دیگ، دستمالش را دور گردن جابهجا میکند و میخندد.
-ها کاکو! تا خورشید بالا نیاد، این دیگ خاموش نمیشه. مسافر که میاد شیراز، نباید آش نخورده بره؛ دلش باید با این آش گرم بشه. نوش جونت جوون کُردستان!
سیروان با لذت قاشق بعدی را میخورد. این دیگهای جوشان در دل تاریکی، فقط غذا نمیفروشند؛ تکههایی از محبت و اصالت یک فرهنگ را با عطر ترخون به مسافران هدیه میدهند. دستی به سبیلش میکشد. جلوتر میرود. بوی کباب کوبیده و نان تازهی تیری او را به سمت یک دکه شلوغ دیگر میکشاند؛ جایی که پیرزنی با دستار محلی قشقایی دارد روی ساج فلزی نان نازک میپزد. امشب دلش هوس کرده مزه همه غذاهای این گذر را بچشد. هرچه باداباد!
-خاله جان، یه لقمه کباب با نون تیری به ما میدی؟
زن قشقایی با چشمانی روشن و مهربان، تکهای نان برشته را پر از گوشت گرم و ریحان میکند و به دست سیروان میدهد.
-نوش جونت جوون. قدمت روی چشم شیرازیا.
با ولع لقمه را در دهان میگذارد. طعم اصالت فارس را دارد؛ طعمی که لای دود و آهن کلانشهر، هنوز زنده است و نفس میکشد. امشب بدجور اشتهایش باز شده.
ساعت دو بامداد؛ نبضی که کند نمیشود
عقربهها به ساعت دو بامداد نزدیک میشوند. هوا خنکتر شده و نسیمی ملایم از سمت باغات قصرالدشت بوی برگهای خیس را با خود میآورد. اما مشکینفام قصد خوابیدن ندارد. رفتوآمد پاکبانان شهرداری با لباسهای نارنجی در میان جمعیت آغاز شده است؛ کارتنهای خالی نوشابه و پوستهای کاغذ را جمع میکنند تا صبح، اثری از زباله بر تن خیابان نماند.
سیروان روی لبه یک سکوی سنگی مینشیند. یک کاسه فالوده شیرازی خنک با آبلیموی طبیعی جهرم در دست دارد. تندی سمبوسه، سنگینی آش و چربی کباب با خنکای این رشتههای نشاستهای شیرین شسته میشود. به چهرههای خندان مسافرانی نگاه میکند که از خوزستان، اصفهان، بوشهر و تهران به اینجا آمدهاند. مشکینفام مثل یک دیگ بزرگ فرهنگی است که همه اقوام ایرانی را دور یک سفره خیابانی جمع کرده است.
-سیروان... ئهم شاره قهت ناخهوێت! (سیروان... این شهر اصلاً نمیخوابه!)
در حالی که از شکمگردی امشب سرخوش است؛ این جمله را در ذهنش مرور میکند. شیراز با همین شبهایش زنده است؛ شبهایی که در آن؛ گفتگو و چشیدن، جای تنهایی و انزوای مدرن را میگیرد. برای سیروان، این سفر دیگر فقط تماشای تخت جمشید و حافظیه نیست؛ لمس نبض گرم زندگی در رگهای گذر غذاست.
ساعت نزدیک سه بامداد است. چراغهای برخی دکهها آرامآرام کمسو میشوند، اما هنوز صدای خنده چند جوان دور یک میز چوبی کوچک به گوش میرسد. ترافیک خودروها روانتر شده و صدای موتور ماشینهای شستوشوی شهرداری، سکوت نسبی آخر شب را میشکند.
سیروان بلند میشود. کاپشنش را محکمتر دور تنش میپیچد. خستگی پیادهروی در عضلات پاهایش نشسته، اما روحش پر از سرزندگی و نور است. به سمت هتلش در مرکز شهر راه میافتد در حالی که در آیینه ذهنش شیراز برای همیشه با طعم نان تیری، تندی سمبوسه، شیرینی فالوده و مهماننوازی بیپایان مردمانش در تاریکی خیابان مشکینفام ثبت شده است؛ شهری که حتی در خستهترین ساعات شب، آغوشش را برای زندگی باز نگه میدارد...









