روایت پدر ایلیا از فاجعه نهم اسفند؛
بوی باروت، طعم کیک
تقویمها ساعت ۱۶:۳۰ روز سهشنبه نهم اسفندماه ۱۴۰۴ را نشان میدادند. در شهرستان لامرد، واقع در جنوبیترین نقطه استان فارس و در همسایگی تاسیسات عظیم گازی پارس جنوبی، زندگی طبق روال معمول جریان داشت. شیفتهای کاری کارخانهها و پالایشگاهها تعویض شده بود و نوجوانان شهر، خسته از کلاسهای درس؛ خود را به مجموعه ورزشی شهید نعیمی رسانده بودند. دختران دانشآموز در سالن سرپوشیده مشغول بازی والیبال بودند و پسران خردسال و نوجوان در زمین چمن مجاور، به دنبال توپ فوتبال میدویدند. هیچکس تصور نمیکرد که چهار فروند موشک بالستیک نقطهزن از نوع پرایزم (PrSM)، قرار است در کسری از ثانیه آسمان این منطقه غیرنظامی را زیر و زبر کند.
جغرافیای یک عصر خونین در جنوب استان فارس
انفجار؛ در ارتفاع ۴۰ متری زمین رخ داد. انفجاری مهندسیشده برای حداکثرسازی تلفات انسانی با رهاسازی بیش از ۱۸۰ هزار ترکش و ساچمهی تنگستن. در این جنایت آشکار، ۲۱ شهروند بیگناه؛ از جمله چند پسربچه فوتبالیست، دختران والیبالیست و یک مربی ورزش، شهید و نزدیک به ۱۵۰ نفر مجروح شدند. در میان شهدا، نام یک دانشآموز کلاس ششمی بیش از همه بر سر زبانها افتاد: «ایلیا خاتمی»؛ پسربچهای ۱۲ ساله که تا آخرین ثانیههای زندگیاش را با امید، موسیقی، ورزش و یک راز بزرگ سپری کرده بود. رازی که قرار بود همان شب، در قالب یک جشن تولد غافلگیرکننده برای پدرش فاش شود؛ اما با ترکشهای شتابان موشک، به خاک و خون کشیده شد. چند ماه پس از آن فاجعه؛ با محمدامین خاتمی، پدر ایلیا و زهره اجرایی، مادر داغدیدهاش به گفتوگو نشستهایم تا ابعاد پنهان این تراژدی انسانی را از درون خانهای بازخوانی کنیم که هنوز عطر بهارنارنج و خاطرات ناتمام فرزندش را میدهد.
رویاهای بزرگ روی صفحهی لپتاپ
خانه هنوز همان خانه است، اما با یک جای خالی بزرگ که مثل گردبادی تمام اتاقها را میبلعد. وقتی وارد خانه خانواده خاتمی در لامرد میشوی، اولین چیزی که توجهت را جلب میکند؛ سکوت سنگین سنتوری است که گوشه اتاق مسافر این خانه روی پایهاش جا خوش کرده. ایلیا از ۶ سالگی پای این ساز نشسته بود. محمدامین خاتمی، پدر ایلیا؛ که خود از تکنیسینهای فنی پالایشگاه عسلویه و امدادگری باسابقه است، با صدایی که هنوز لرزش غمی عمیق را در خود پنهان کرده؛ از سنتور نوازی پسرش میگوید: «ایلیا متولد ۳۰ خرداد ۱۳۹۳ بود. از بچگی روحیهای خاص داشت؛ هم پر از شور و شیطنت و شیرینی بود، هم بهشدت مودب و اهل معنا. ۶ سالش که شد، او را فرستادیم کلاس سنتور. اولین قطعهای که یاد گرفت و زد، قطعه "ایران زیبا" بود. آنقدر این قطعه را تمیز و با احساس میزد که بعدها در فضای مجازی دستبهدست شد. او فقط ساز نمیزد؛ درسش هم همیشه ممتاز بود. کارنامههای شش سالهاش همه گواه همین است. به ماهگیری علاقه زیادی داشت. تابستان که میشد، همراه خودم میآمد برای ماهیگیری. یک ساعت تا ساحل بوشهر یا بندرعباس فاصله داشتیم. سه چهار ساعت لب آب مینشست، قلاب دستش بود و یک کلمه غر نمیزد. میگفت -بابا، ماهیگیری به آدم یاد میده که برای رسیدن به هدف باید صبور بود.-»
اما فراتر از هنر و آرامش، ایلیا عطش نوشتن داشت. مادرش، با چشمانی اشکبار از ماجرای کشف یک فایل محرمانه روی لپتاپ پدر پرده برمیدارد: «همسرم در حال مطالعه کتابی بود به اسم "بنویس تا اتفاق بیفتد". ایلیا کتاب را که دید، به پدرش گفت -مگه میشه آدم بنویسه و بشه؟- پدرش هم گفت -تو بخون، بعد خودت امتحان کن.- چند هفته بعد، پدرش لپتاپ را روشن کرد و دید ایلیا روی دسکتاپ یک فایل باز کرده به اسم خودش. آنجا آرزوهایش را نوشته بود: نوشته بود -خدایا سپاسگزارم، من بهترین فوتبالیست مدرسه فوتبال فرهنگیان میشوم. نوشته بود من اولین پسر لامردی میشوم که در تیم بزرگ استقلال بازی میکند. نوشته بود خدایا دوست دارم پدر و مادرم عمر طولانی داشته باشند و من باعث افتخارشان شوم.- این بچه با همان دستهای کوچکش، رویاهایش را سند زده بود. فوتبال تمام دنیایش بود.»
ایلیا نماینده نسلی بود که زمین بازی را سنگر ساختن آینده میدانست. نوجوانی که محرمها از ۴ صبح بیدار میشد تا در حسینیه پدربزرگش چای بریزد و به عزاداران خدمت کند. او در پیادهروی اربعین با پای پیاده گام برداشته بود و در خانه، نوحههای حیدر البیاتی را لبخوانی میکرد و بر سینه میزد. دنیای معنوی ایلیا داشت جان میگرفت، تا آنکه روز موعود فرا رسید.
اصابت در ساعت تمرین
روز نهم اسفند، با خستگی شیفت پالایشگاه برای پدر آغاز شد. محمدامین خاتمی حوالی ساعت ۱۳:۳۰ به خانه رسید. منطقه به دلیل تهدیدات نظامی در شرایط حساسی قرار داشت و در عسلویه نیز هشدارهای پدافندی صادر شده بود. پدر پس از رسیدن به خانه، حوالی ساعت ۱۵ به خواب رفت تا خستگی راه را از تن به در کند، غافل از آنکه عقربهها به سمت یک کمینگاه مرگبار پیش میرفتند.
مادر ایلیا، آن دقایق هولناک را اینگونه بازگو میکند: «ایلیا ساعت ۱۵:۳۰ با لباس ورزشی و کفشهای فوتبالش آماده رفتن شد. با خنده آمد دم اتاق پدرش، از دور او را دید و در گوشم گفت: -مامان، یادت نرهها، امروز تولد باباست! بعد از تمرین باید بریم کیک رو تحویل بگیریم و شب چراغها رو خاموش کنیم تا بابا غافلگیر بشه.- پولهای توجیبیاش را جمع کرده بود تا سهم خودش را در خرید کیک بدهد. در را بست و با دوچرخه به سمت سالن ورزشی شهید نعیمی رفت. هنوز نیمساعت از رفتنش نگذشته بود که ناگهان زمین و زمان لرزید.»
چهار فروند موشک بالستیک پرایزم، بدون هیچ اخطار قبلی؛ بر فراز محدوده مسکونی و ورزشی شهرک فرود آمدند. قدرت تخریب در ترکشهای میکرومتری و ساچمههای سربی-تنگستنی پنهان شده بود. محمدامین خاتمی با صدای مهیب انفجار اول از خواب پرید. او لحظه بیداریاش را اینگونه توصیف میکند: «خانمم سراسیمه دوید داخل اتاق و داد زد: لامرد را زدند! با عجله آمدم داخل کوچه. دود سیاه و غلیظی از سمت شهرک بالا میرفت. یکی از همسایهها فریاد زد که پادگان و اطرافش را هدف گرفتهاند. در همان لحظه، من و همسرم چشم در چشم شدیم. پرسیدم ایلیا کجاست؟ خانمم جیغ کشید: -ایلیا توی سالن فوتبال همونجاست!- با ماشین راهی شدیم، اما خیابانها در عرض چند دقیقه قفل شده بود. ترافیک، خودروهای امدادی و مردم وحشتزده مانع حرکت میشدند. نتوانستم طاقت بیاورم. ماشین را رها کردم و با پای پیاده، دواندوان به سمت ورزشگاه دویدم.»
تصویر زمین ورزشگاه، شبیه هیچ صحنه ورزشی دیگری در جهان نبود. آسفالت خیابانهای مجاور، در اثر اصابت بیش از صدها هزار ترکش ریز، شیارشیار و سوراخسوراخ شده بود؛ بریدگیهای هندسی و منظمی که نشان از انفجار ترکشهای خوشهای پیشرفته در هوا داشت. دیوار مهدکودک و دبستان مجاور فروریخته بود و زمین چمن مصنوعی آغشته به لکههای سرخ خون و کفشهای ورزشی رهاشده بود. کودکان و نوجوانان وحشتزده به سمت درهای خروجی دویده بودند، اما ترکشهای متوالی مجالی نداده بود. اهالی با وانت و خودروهای شخصی، زخمیها و شهدا را به سمت بیمارستان لامرد منتقل میکردند.
دستهای پدری که لرزید
بیمارستان لامرد، در عصر نهم اسفند؛ تبدیل به خط مقدم یک جنگ تمامعیار شده بود. کادر درمان با تمام ظرفیت در راهروها مشغول رسیدگی به بیش از ۱۵۰ مجروح بودند: کودکانی با اندامهای پارهپاره، سرهای ترکشخورده و ضجههایی که فضای درمانی را پر کرده بود. محمدامین خود را به لابی شلوغ اورژانس رساند. پدر شهید، لحظه مواجهه با پیکر فرزندش را با بغضی سنگین چنین توصیف میکند: «داشتم وارد اورژانس میشدم که دیدم مردی از اهالی همان منطقه، بچهای را بغل گرفته و با شتاب به سمت راهرو میدود. صورت بچه کاملاً غرق در خون و خاکستر بود و در نگاه اول اصلاً او را نشناختم. اما نگاهم به پاهایش افتاد؛ همان کفشهای کتانی ورزشی به پایش بود که خودم برایش خریده بودم. دنیا روی سرم خراب شد. داد زدم: -این بچه منه، بذارش زمین!- آن بنده خدا بچه را گذاشت روی یک تخت در ورودی اورژانس و برگشت. خودم را رساندم بالای سرش. نبض نداشت. رنگ لبهایش کبود شده بود. همان لحظه همسرم هم رسید. با دیدن پیکر ایلیا، شیون کشید و به من گفت: -محمدامین! تو امدادگری، تو دورهدیدهای، چرا وایسادی تماشا میکنی؟ بچهم داره از دست میره، بهش نفس بده!-»
در این لحظه، پدر میان وظیفه حرفهای و عاطفه پدرانه معلق ماند. پروتکل احیای قلبی-ریوی (CPR) آغاز شد. خاتمی با تلخی از آن لحظات میگوید: «دستهایم را گذاشتم روی قفسه سینهاش و شروع کردم به ماساژ قلبی. طبق اصول، 30 ماساژ دادم و بعد خم شدم و دهانم را گذاشتم روی دهان کوچکش تا تنفس مصنوعی بدهم. یک بار دمیدم... بار دوم که نفس دادم، ناگهان دستم که زیر سر ایلیا بود، گرم و خیس شد. نگاهم افتاد به ملافه؛ خون تازه از پشت سر ایلیا فوران کرد. ترکش به اندازه یک سکه به پشت سرش خورده بود و زخم عمیقی ایجاد کرده بود. فهمیدم که ایلیای من همان دم اول توی ورزشگاه به شهادت رسیده و کالبد عزیزش، دیگر جانی در خود نداشت. بیست دقیقه بالای سرش بودم، اما حس کردم بیست سال از عمرم همانجا در راهروی بیمارستان تمام شد.»
زهره مادر ایلیا، در حالی که اشک امانش را بریده، میگوید: «من باور نمیکردم. تا آخرین لحظه التماس میکردم که ایلیا برگردد. به خدا گفتم خدایا، من این بچه را نذر اهل بیت کرده بودم، قرار بود امشب تولد پدرش باشد. چطور باور کنم پسری که دو ساعت قبل با پای خودش رفت، حالا روی برانکارد آرام گرفته است؟»
خاموشی شمعها در غبار باروت
تراژدی شهادت ایلیا، تنها یک شهادت ساده در جریان حمله دشمن نبود؛ بازتابی تلخ از اصابت به قلب عاطفی یک خانواده بود. آن شب، خانه خانواده خاتمی میزبان سوگوارانی شد که به جای شرکت در جشن تولد پدر، برای تسلیت شهادت فرزند به آنجا آمده بودند.
مادر شهید، از آن شب پر از درد یاد میکند: «کیک تولد محمدامین در یخچال مانده بود. السانا، دختر ۱۰ سالهام، گوشه اتاق نشسته بود و گریه میکرد. مدام میپرسید: -مامان، داداش ایلیا کی میاد کیک رو ببُره؟- کیک دستنخورده ماند. زهرمارمان شد. ما برای محمدامین هدیه خریده بودیم، ایلیا هم قرار بود بزرگترین هدیه را با گل زدن در بازی به پدرش بدهد؛ اما هدیه آن شب، پیکر خونین فرزندمان بود. دشمنی که ادعای حقوق بشر دارد، با موشکهای دقیقش کودکانی را نشانه رفت که بزرگترین سلاحشان یک توپ فوتبال و یک جفت کفش ورزشی بود.»
پدر ایلیا با صلابتی که در صدایش موج میزند، ادامه میدهد: «روزهای اول برایمان خیلی سخت بود. جوانیم و داغ فرزند، داغی سنگین و خردکننده است برایمان. بعضیها میآمدند و میگفتند تبریک، بعضیها میگفتند تسلیت. نمیتوانستم تبریکهایشان را درک کنم. اما وقتی به بزرگی کار نگاه کردم، دیدم خون ایلیا خون تمام کودکان مظلوم این سرزمین است. او تنها فرزند من نبود، فرزند ایران بود. ایلیا در یادداشتهایش نوشته بود دوست دارد آدم معروفی شود و بنرش را در شهر بزنند؛ خدا به زیباترین شکل ممکن آرزویش را برآورده و نامش را در تاریخ جاودانه کرد.»
خروش نخلستانها در بدرقه ایلیا
مراسم تشییع شهدای نهم اسفند لامرد، به یکی از بزرگترین تجمعات مردمی در جنوب کشور تبدیل شد، درست مثل تشییع پیکر بچههای مدرسه میناب. همه لامردیها آمده بودند. ۲۱ تابوت بر دوش مردم حمل میشد و تابوت کوچک ایلیا در میان پرچم مقدس ایران، نگاه همگان را به خود جلب کرده بود.
محمدامین خاتمی، از شکوه همراهی مردم میگوید: «مردم سنگ تمام گذاشتند. چند ده هزار نفر برای تشییع آمدند. از روز حادثه تا امروز، ما شرمنده محبت مردم ایران بودهایم. از استانهای مختلف، از شهرهای دور، خانواده شهدا و مسئولان آمدند. مردم فهمیدند که این بچهها برای چه پرپر شدند. در همین آغاز سال تحصیلی جدید، مدرسهای را در لامرد به نام ایلیا نامگذاری کردند. زنگ اول مهر با نام او به صدا درآمد. بچهها با عکسهای ایلیا به کلاس رفتند. این یعنی ایلیا نمرده است؛ او در ذهن هزاران دانشآموز تکثیر شده است.»
سنتوری که در یادها مینوازد
امروز، چند ماه پس از شلیک آن چهار موشک مرگبار؛ چمن مجموعه ورزشی شهید نعیمی آماده میشود برای پذیرایی از گامهای کودکانی که لباسهای ورزشی بر تن دارند. اما هر بار که توپی به سمت تور دروازه شلیک شود، یاد ایلیای ۱۲ ساله در دلها زنده میشود؛ پسربچهای که در آرزوی پوشیدن پیراهن تیم محبوبش، پرواز را به جای دویدن روی زمین برگزید.
در خانه خانواده خاتمی، پردههای اتاق ایلیا کنار رفته است. آفتاب پاییزی روی تارهای سنتور بیمضراب میتابد. محمدامین و زهره، با دلی داغدیده اما ایمانی راسخ؛ زندگی را در کنار دخترشان السانا ادامه میدهند. آنها هر پنجشنبه در گلزار شهدای لامرد حاضر میشوند، جایی که مزار ایلیا در کنار همبازیهایش قرار دارد. پدر دستی بر سنگ مزار نوگلش میکشد و جملهای میگوید که در گوش تاریخ ماندگار خواهد شد: «ما از این فاجعه نترسیدیم؛ دشمن فکر کرد با ترکشهای تنگستن میتواند روح این ملت را فلج کند، اما ایلیا برای همیشه زنده شد. من هنوز صدای خندههایش را در خانه میشنوم. ایلیا رفت، اما درسی به ما داد که هیچ دانشگاهی نمیتوانست به ما بیاموزد: اینکه ارزش رویاها، گاهی به وسعت آسمانند و شهادت، واقعیترین امضای خدا پای آرزوهای پاک یک کودک است.»









