صدای گوینده رادیو در فضای اتاق خودرو میپیچد: «جلسه علنی مجلس شورای اسلامی رسمیت دارد؛ دستور اول، بررسی سازوکارهای نظارتی و بودجهای...» ساعت تازه از هشت صبح گذشته است. اینجا نه صحن سبز بهارستان است، نه لابیهای رنگارنگ شرکتها و ادارات مختلف. اینجا ورودی شهر است؛ جایی میان زوزه تریلیهای سنگین و هجوم بیامان باد تفتیده تابستان که خاک نرم را روی شیشه خودرو میپاشد. دستش را روی ولوم رادیو نگه میدارد. تلفن همراهش در جاستونی داشبورد حتی یک دقیقه آرام و قرار ندارد. روی صفحهاش، پیامها بیوقفه سرازیر میشوند: «خانم منصوری، دهیار روستای چناران هستم. لطفا تماس بگیرید...»؛ «خانم مهندس، متن تذکر کتبی نماینده به وزیر .... نهایی شد؟»«پیامهای مشکوکی در مجازی رد و بدل میشه، پاسخ بدیم؟»
پیامها را زیر چشمی میبیند و به رانندگی ادامه میدهد. در آستانه 40 سالگی است؛ دانشجوی دکترای مهندسی عمران و معاون دانشگاه. موقعیتی تثبیتشده، خانهای آرام، استقلال مالی، خودرویی شخصی و جایگاهی که برای یک زندگی بیدردسر کفایت میکند. اما از همان لحظهای که پذیرفت بازوی اجرایی، مدیر روابط عمومی و پیونددهنده نماینده مردم با صحن بهارستان باشد، این حاشیه امن را با شلوغیهای کاری معاوضه کرد تا همپای نماینده، سهمی در شادی مردم این دیار داشته باشد.
گوشی دوباره زنگ میخورد. فرمان را با دست چپ نگه میدارد و با هندزفری پاسخ میدهد. «سلام خانم دهیار. خیالتون راحت باشه. نامه الحاق اعتبار به پیوست تذکر پارلمانی نماینده ضمیمه شده. امروز در تهران پیگیری میشه؛ شما فقط آماده فاز اجرایی باشید.» ارتباط قطع میشود. او خوب میداند که مجلس برای مردم این شهر، نطقهای آتشین و واژههای شیک سیاسی نیست؛ مجلس یعنی همین تماسها و پیگیریهای بیوقفه تا فشار آب یک محله کم نشود و یک جاده خاکی بالاخره رنگ آسفالت ببیند.
رنج زنان در فرم اداری نمیگنجد
ساعت ده صبح، دفتر ارتباطات مردمی نماینده در مرکز شهر غلغله است. بیش از هفتاد تا هشتاد درصد مراجعات به دو خواسته همیشگی گره خورده است: وام و اشتغال. تصوری رایج اما اشتباه که نماینده مجلس را به جای «واضع قانون و ناظر بر اجرای آن»، یک بنگاه خیریه یا معجزهگر اداری میبیند. اما با همین تصورات رایج هم، درهای دفتر نماینده به روی مراجعان همیشه باز است.
هنوز پشت صندلی ننشسته که در اتاق باز میشود. زنی با چادری ساده و صورتی آفتابسوخته میآید داخل. پوشهای رنگورورفته را به سینه فشرده و به دور تا دور اتاق، نگاهی مضطرب میاندازد. نگاهش روی لبخند او که قفل میشود، نفس حبسشدهاش را رها میکند. جلو میآید، روی صندلی مینشیند و بعد از چند ثانیه سکوت، بغضش میشکند. «خانم مهندس... گفتند شما اینجایید آمدم. به خدا روم نشد به آقایان بگم. دو تا بچه معلول دارم زیر نظر بهزیستی. مستمری کفاف هزینه درمانشون رو نمیده. شوهرم از کارافتاده شده. هر جا رفتم، آدرس اینجا رو دادن. شما رو به خدا به نماینده بگین مادری با دوتا بچه معلول تو این شهر چطور زنده بمونه؟»
زن که دهان باز میکند؛ قلم را برمیدارد. او یک کارمند معمولی نیست که صرفاً نامهها را پاراف کند. او یک سرِ خطِ این پیگیریها را به کمیسیونهای مختلف مجلس وصل میکند. رو به زن میگوید: «شماره پرونده و مستندات پزشکی رو آوردی؟ مشکلت رو به نماینده ارجاع میدم تا در قالب گزارش نظارتی مطرح کنه. تا عصر هم خودم با رییس مرکز تماس میگیرم تا بسته حمایتی اضطراری برای شما در نظر گرفته بشه. نگران نباش، پیگیرش هستم. امیدوارم بشه کاری کرد.»
زن که میرود، برای چند ثانیه سرش را میان دستهایش میگیرد. این فقط یک گوشه از مراجعات روزانه است؛ زنانی که زبان گفتن دردهای پنهان خانوادگی، مشکلات حضانت و رنج بیماری را به مردها ندارند و حضور یک زن در تشکیلات نماینده شهر را تنها پناهگاه محرمانه خود یافتهاند. هنوز چند دقیقهای از رفتن آخرین مراجع نگذشته که تلفن به صدا درمیآید. نام «خانم ولیپور، دهیار روستای علیآباد» روی صفحه خودنمایی میکند. زنی در دوردستترین نقطه حوزه انتخابیه که مثل خودش پیگیر امور مردم است. ته دلش خوشحال است که به خانمها فرصت فعالیت میدانی داده میشود. گوشی را برمیدارد. «سلام خانم ولیپور. وضعیت خطوط ارتباطی روستا چطوره؟» صدای دهیار از آنسوی خط، آمیخته با سپاسگزاری است. «خانم منصوری، دکل جدید بالا رفت. بعد از سالها بالاخره اینترنت همراه اول تو این روستا برقرار شد. خدا خیرتون بده.» منصوری لبخند میزند: «خداروشکر که انجام شد. تلاش نماینده موثر بود. من فقط مکاتباتش رو پیگیری کردم.»
استقامت؛ سنگر دوم زنانگی
ساعت دو بعدازظهر است. خلوتی موقت دفتر با داغ شدن فضای مجازی محلی به هم میریزد. عادت کرده است به سخنچینی آدمهایی که چشم دیدن تلاشهای یک زن را ندارند. حتی پیامها را باز هم نمیکند. کارهای مهمتری دارد. نامههای مردم باید به دست نماینده برسند. به همکارش پیام میدهد: «سازهای که فونداسیونش محکم باشه با طوفان گردوخاک تکون نمیخوره. بذار بنویسن؛ ما به جاش خبر افتتاح پروژهها رو منتشر میکنیم.»
پشت این آرامش صبورانه، دیواری امن از اعتماد خانوادگی ایستاده است. او خوب میداند اگر همراهی همسرش نبود، دوام آوردن در این آتشبار بلا ممکن نمیشد؛ همسری که نه تنها حضور شبانهروزی او را در این مسئولیت پذیرفته، بلکه در لحظات سنگین و حساس؛ محکمترین تکیهگاه او بوده است. و در کنار آن، دخترش؛ نوجوانی که هر روز تماشا میکند مادرش چگونه برای حال خوب شهر تلاش میکند و درس استقامت را بی هیچ ادعایی از بر است. دلگرمی خانواده؛ خون تازهای در رگهای او به جریان میاندازد تا این مسیر را بهتر از قبل ادامه دهد.
پیگیریهای پارلمانی به بار مینشیند
ساعت چهار و نیم عصر، زمان بازبینی نامههای پیشرفت مصوبات است. یک نماینده مجلس ابزارهای مشخصی دارد: تذکر، سوال، استیضاح، نطق و مهمتر از همه، نظارت میدانی بر نحوه توزیع بودجه کشور. منصوری هم نقش کاتالیزور را در این فرآیند دارد؛ ترجمه نیازهای خرد شهرستان به مطالبات کلان در صحن مجلس.
پوشه روی میزش حاوی چند سند سرنوشتساز است. نخستین سند، ماجرای روستای چناران است. روستایی که نزدیک به هفده سال در غبار سنگین فراموشیها مدفون شده بود. جادهای پر از دستانداز که سالها وعده آسفالت آن روی میز ادارات خاک خورده بود. حالا با پیگیری مداوم نماینده، پای اعتبارات محلی و اعتبارات وزارت راه به میان کشیده شده و سرانجام این جاده به آسفالت رسید و چشم مردم روشن شد.»
پرونده را میبندد و برای دهیار روستا پیامی مینویسد: «روزی که جاده چناران باز شد، یکی از اهالی پیام داد که پس از هفده سال، بالاخره گردوخاک از زندگیهامون رفت. این یعنی کارکرد واقعی مجلس. وقتی نماینده در تهران پشت تریبون برای احقاق حقوق مناطق محروم فریاد میزنه، ثمرهاش باید توی کارهایی مثل این جاده دیده بشه. مبارکتون باشه.» و دکمه ارسال را فشار میدهد.
سند دوم، گره کور بیستسالهای است که مستقیم به هویت دانشگاهی خودش پیوند میخورد؛ اراضی کارکنان دانشگاه. دویست خانواده از کارکنان و اساتید، که دو دهه قبل این زمینها را دریافت کرده بودند و با هزاران امید به دنبال سکونت در آنها بودند اما خبری از سند نبود! حالا برخی مالکان پیر شده بودند، برخی فوت کرده و فرزندانشان وارث این ناامیدی بودند. با حمایت نماینده و با شناخت دقیق ساختار دانشگاه و استفاده از اهرم نظارتی مجلس، پرونده را تا سطح عالی مراجع قضایی و وزارت راه و شهرسازی در تهران بالا برده بودند و امروز، سندهای تکبرگ در دست تکتک مالکان است.
همین خط تلاش به بخش کوهستانی نورآباد نیز رسیده بود؛ منطقهای که تا پیش از این، درمانگاهش بعد از ساعت اداری قفل میشد و مردم برای یک تب ساده باید به شهر میرفتند. با هدایت مطالبات از طریق دفتر نماینده به وزارت بهداشت، امروز درمانگاهی 24 ساعته در تراز یک بیمارستان محلی، همراه با دندانپزشکی و کادر مقیم در نورآباد فعال است و استخر سرپوشیده و استاندارد آن نیز پس از سالها معطلی افتتاح شده است. ورود دستگاه پیشرفته آنژیوگرافی به شهر برای پایان دادن به سرگردانی بیماران قلبی در جاده شهرهای دیگر و اختصاص آمبولانسهای جدید، بخش دیگری از این زنجیره ملموس است که نظارت مجلس را به زندگی روزمره مردم گره زده و تلاشهای نماینده در صحن بهارستان را در مناطق محروم متبلور ساخته.
غروب یک روز سخت کاری
عقربههای ساعت به هفت شب نزدیک میشوند. سکوت بر ساختمان دفتر سایه انداخته، اما چراغ اتاق منصوری هنوز روشن است. زمان جمعبندی گزارشهای نظارتی فرارسیده تا پیش از آغاز جلسه صبح فردای بهارستان، به دست نماینده در تهران برسد. در ادبیات مدیریتی سنتی، حضور زنان در نهادهای مرتبط با قدرت اغلب در حد ویترین، تشریفات یا امور کمدردسر تعریف میشود؛ تصویری کلیشهای که میگوید سیاست، کاری منحصراً مردانه است. اما او، این مرزبندی کهنه را شکسته و نشان داده که با اتکا به توان، تلاش، تخصص و ایمان درونی؛ میتوان همپای نماینده تلاش کرد، جنگید، موثر واقع شد و برای آبادانی این شهر به پا خاست.
در حالی که پشت فرمان مینشیند، در آخرین تماس تلفنی با مسئول امور استانهای دفتر مجلس در تهران برخی نکات را یادآور میشود. «سلام. شبتون بخیر. گزارش میدانی روستاهای بخش نورآباد و علیآباد آماده ارسال هست. تاکید ما اینه که در بررسی بودجه سال آینده، سهم مناطق روستایی به شکل بهتری تثبیت بشه. اطلاعات مراجعان نشون میده وامهای خرد مشاغل خانگی در شهرستان راکد مونده. این نکته حتماً باید در صحن مطرح بشه. باقی نامهها هم فردا به دستتون میرسه.» او صرفاً یک منتقلکننده خبر نیست، بلکه چشم نظارتی مجلس در عمق جغرافیای این شهرستان است که در کنار نماینده؛ حفرههای اجرای قانون را از لابلای اشکها و مطالبات مردم بیرون میکشد و آن را به ماده و تبصرههای اصلاحی تبدیل میکند تا با تحققشان، اشک را به لبخند و یاس را به امید بدل کند.
فردا آفتاب دوباره میتابد
ساعت از هشت و نیم شب گذشته است. چراغهای خیابانهای خلوت شهر، نور زردشان را بر آسفالت سرد میپاشند. صدای موتور اتومبیل پس از ساعتها دوندگی در میدان کار و تلاش؛ در پارکینگ خانه خاموش میشود. سوییچ را برمیدارد و وارد خانه میشود. با چرخیدن کلید در قفل؛ دنیای سیاست، تیر و ترکشهای مجازی و نامههای خاکگرفته؛ پشت در میمانند. او حالا در نقش یک مادر و همسر وارد خانه میشود. بوی آرامش و امنیت خانه، تمام خستگی روز را از بین میبرد. دخترش در حالی که کتاب ریاضی را به سینه چسبانده به استقبالش میآید. «مامان، بالاخره برگشتی؟ این سوال ریاضی رو نمیتونم حل کنم.» کفشها را توی جاکفشی میگذارد، لبخند میزند، دخترش را در آغوش میکشد و پیشانیاش را میبوسد. «بله عزیزم برگشتم. امشب کنارتم که با هم ریاضی بخونیم.»
شاید دخترش هنوز عمق کاری را که مادرش هر روز با آن دست و پنجه نرم میکند، درک نکند؛ شاید نداند امروز قلم مادرش چگونه بنبست بیستساله زمینهای صدها خانواده را به جاده اصلی رسانده یا راهاندازی یک دکل روستایی چه باری از دوش دانشآموزان همسن او برداشته یا دل یک مادر سرپرست خانوار چگونه شاد شده؛ اما با چشمهای خود میبیند که یک زن، چگونه میتواند مادری مهربان، همسری وفادار و در همان حال، ستونی استوار در میانه دشوارترین میدانهای تصمیمسازی کشور باشد.
ساعتی بعد دخترش به خواب میرود. خانه ساکت و رادیو خاموش است. ظرفها را میشوید و آشپزخانه را دستمال میکشد. ساعت از دوازده گذشته. مجلس دوباره صبح فردا کارش را در تهران آغاز خواهد کرد و در این سوی کشور، کیلومترها دورتر از صحن سبز بهارستان؛ زنی آماده است تا پابهپای نماینده قانون، راههای ناهموار را برای همشهریانش هموار کند. فردا، روزی دیگر برای ایستادگی است...









