سه شنبه 17 شهريور 1405 | Tuesday 8 September 2026

 

باران می‌بارد روی سنگ‌فرش‌های کهنه‌ محله‌ ششگلان. اگر گوش بخوابانی به این سنگ‎فرش‎ها، صدای سنگین چرخ‌دنده‌های چوبی و فلزی را می‌شنوی که تاریخ را به پشت گرفته‎اند و از این سنگ‎فرش‎ها عبور می‎کنند. تاریخ برای خیلی از شهرها مثل یک حوضچه‌ آرام آب راکد است؛ می‌ماند، کدر می‌شود، دست‌آخر هم جلبک می‌بندد. اما برای تبریز، تاریخ همیشه یک رودخانه‌ خروشان بوده. رودخانه‌ای که از کوهپایه‌های سهند راه افتاده، جاده‌های ترابزون و استانبول را دور زده، طعم آفتاب اروپا را چشیده و افتاده وسط معبر خواب‌آلوده‌ی قاجار. تبریز، هیچ‌وقت

منتظر فردا نمانده؛ خودش دست برده در انبان روزگار و فردا را کشیده بیرون. این، روایت همان رودخانه است. روایت مردانی که در دیار اولین‌ها، خواب اساطیری یک دنیا را آشفته کردند تا نور را به شمعدانی خانه‎‌های ایرانی برسانند.

 

شب بیداری عباس‌میرزا و آواز حروف سربی

قصه از آن شب سرد زمستانی آغاز می‌شود؛ وقتی عباس‌میرزا، نایب‌السلطنه‌ جوان و زخم‌خورده از تفنگ‌های صدارت‌یافته‌ روس، در تالار ارگ تبریز قدم می‌زد. شمشیرهای مرصع‌نشان روی دیوار آویزان بودند، اما او می‌دانست که عصر شمشیر گذشته. نگاهش را دوخته بود به جاده‌های شمال‌غرب. همان شب بود که میرزا زین‌العابدین تبریزی را خواند و گفت: «باید کاغذ سخن بگوید، نه فقط آدم‌ها!»

سال ۱۱۹۶ خورشیدی بود که بوی مرکب تازه و آهن گرم، فضای کوچک کارگاه‎های تبریز را پر کرد. دستگاه چاپ سربی، مثل یک هیولای مهربان؛ برای اولین‌بار در ایران شروع کرد به نفس کشیدن. حروف سربی یکی‌یکی روی کاغذ خیس می‌نشستند: «ف-ت-ح-ن-ا-م-ه» این اتفاق فقط چاپ یک کتاب نبود؛ آغاز سرریز شدن دانایی بود. ادوارد براون مورخ انگلیسی، سال‌ها بعد وقتی در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» به این نقطه رسید، قلمش چرخید و به مضمون نوشت: «تبریز با آوردن صنعت چاپ، کلید صندوقچه‌ دانایی را که قرن‌ها در اختیار دربار بود، برداشت و گذاشت وسط بازار، میان دست‌های مردم!» رودخانه روایت‎های تبریز، اولین مسیر خودش را شکافته بود.

 

مکتب‌خانه‌ تاریک و جسارت مردی به نام رشدیه

کمی بعد این رودخانه خروشان‌تر شد، اما به صخره‌های سخت خورد. سال ۱۲۶۷ خورشیدی است. در کوچه‌پس‌کوچه‌های ششگلان، بوی کهنگی مکتب‌خانه‌ها می‌آید؛ بوی چوب و فلک، بوی ترسی که بر جان کودکان می‌افتاد. در این میان، مردی با چشمان نافذ و قبای ساده وارد می‌شود: میرزا حسن رشدیه. یک تخته‌سیاه روی دوش دارد و گچ‌های سپید در جیب. رشدیه می‌خواست اولین مدرسه‌ جدید ایران را بنا کند، می‎خواست طرحی نو در بستر علم آموزی ایران در اندازد.

ولی اوضاع به این خوبی‎ها هم نبود. مکتب‌داران و جاهلان به مدرسه‌اش هجوم بردند. لوح‌های سنگی را بر سر کودکان خرد کردند، میزها را شکستند و به شیشه‌ها سنگ زدند. رشدیه را خونین و مالین از شهر بیرون کردند. اما آدمی که خواب فردا را دیده باشد، از تاریکی امشب نمی‌ترسد. رشدیه دوباره بازگشت. هفت‌بار مدرسه‌اش را ویران کردند و او هشت‌بار به پا خاست. احمد کسروی در «تاریخ مشروطه ایران» چه قشنگ این صحنه‌ حماسی را تصویر کرده، آنجا که از قول رشدیه و به مضمون می‌نویسد: «مرا قطعه‌قطعه کنید، اما این تخته‌سیاه را نشکنید؛ زیرا فردا فرزندان همین آدم‌ها روی همین تخته، الفبای آزادی را خواهند نوشت» رشدیه ایستاد تا بالاخره صدای زنگ اولین مدرسه‌ مدرن، فضای خانه‌های تبریز را پر کرد.

 

چراغ‌های بلدیه و نبض تجارت در قلب بازار

روایت اولین‌ها مثل یک کلاف حریر، رج به رج بافته می‌شد. شهر داشت قد می‌کشید. سال ۱۲۸۵ خورشیدی است و بازار سرپوشیده‌ تبریز، مثل یک قلعه‌ عظیم آجری، نبض تجارت شرق و غرب را در دست دارد. تاجران تبریزی که بارهای ابریشم و فرش را تا باکو، استانبول و لایپزیگ می‌بردند، دیگر نمی‌توانستند با چرتکه‌های قدیمی و خمره‌های سکه کار کنند. آن‌ها دور هم جمع شدند و زیر سقف‌های گنبدی بازار، اولین اتاق تجارت ایران را پایه‌گذاری کردند.

یک سال بعد، در ۱۲۸۶، وقتی شب بر فراز شهر سایه می‌انداخت؛ فانوس‌های بلدیه یکی‌یکی روشن شدند. اولین بلدیه ایران متولد شد و قاسم خان والی هدایت آن را به دست گرفت. خیابان‌ها سنگ‌فرش شدند، کالسکه بوی نظم گرفت و اداره‌ سلامت عمومی به راه افتاد. در همین راستا؛ فریدون آدمیت در کتاب «فکر آزادی» درباره‌ این جهش انضباطی نقل به مضمون می‌نویسد: «تبریز با تاسیس اتاق تجارت و بلدیه، زیست شهری و اقتصادی ایران را از حالت ایلاتی و سنتی خارج کرد و به آن انضباطی مدرن و حقوقی بخشید»

 

الفبای بی‌صدایی در باغچه‌ کودکان

اما زیباترین شاخه‌ این رودخانه خروشان، جایی جریان یافت که هیچ صدایی از آن به گوش نمی‌رسید. سال ۱۳۰۳ خورشیدی است. مردی با ریش بلند و لبخندی بی‌نهایت مهربان در محله‌ مقصودیه، در خانه‌ای را باز می‌کند: جبار باغچه‌بان. او اولین باغچه‌ کودکان (کودکستان) را ساخت و سپس دست گذاشت روی بزرگترین رنج پنهان شهر: کودکان کر و لال.

در روزگاری که جامعه، این کودکان را فراموش‌ کرده بود؛ باغچه‌بان با ابداع الفبای دستی، سکوت تلخ آن‌ها را شکست. او دست کوچک کودک ناشنوا را می‌گذاشت روی حنجره‌اش تا لرزش صدای «آ» را حس کند. این نخستین مدرسه‌ کر و لال‌های ایران بود. باغچه‌بان در تبریز ثابت کرد که پیشگامی، یعنی خنداندن کودکی که دنیا با او نامهربان بوده است و باز کردن درهای دانایی و علم به روی او.

اکنون، خورشید دارد پشت دیوار ائل‎گلی غروب می‌کند. نگاه کن به این شهر؛ از نخستین ایستگاه آتش‌نشانی با آن برج یانقین قدیمی‎اش، تا نخستین سینما، نخستین کارت‌پستال، نخستین نظمیه و نخستین تراموا. تبریز، یک موزه‌ زنده است؛ تبریز یک کارخانه‌ فردا‌سازی است. امانوئل کانت فیلسوف شهیر آلمانی، چه زیبا این روح زنده کهن شهر تبریز را کشف کرده و نقل به مضمون در زندگینامه‌اش نوشته است: «در تبریز، آدمی احساس می‌کند آینده زودتر از همه‌جا بیدار می‌شود؛ مردم این شهر، سنگ‌های راه‎های ‌نرفته را زودتر از دیگران برمی‌دارند...»

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group