سه شنبه 31 شهريور 1405 | Tuesday 22 September 2026

 

 

پاییز محله‌ اتابک، بوی مازوت و لنت سوخته می‌دهد. اینجا، در حاشیه‌ بزرگراهی که صدای غرش کامیون‌هایش تا عمق بالش‌های خانه نفوذ می‌کند، خانه‌ها در هم فشرده‌اند؛ مثل دندان‌های نامرتب پیرمردی که سال‌ها لقمه‌های سخت جویده باشد. طبقه‌ دوم یک ساختمان سی‌ساله با راه‌پله‌های باریک و گچ‌های تب‌کرده. درِ خانه که باز می‌شود، نخستین چیزی که به استقبال می‌آید، بوی نم کهنه‌ای است که لای شیارهای موزاییک جا خوش کرده است.

سهراب روی لبه‌ تخت فلزی نشسته است؛ بی‌حرکت، مثل مجسمه‌ای از جنس خستگی. دست‌هایش، دست‌های یک تکنیسین تراشکاری است؛ سرانگشتانی با شیارهای سیاه و پینه‌های سفت که بوی روغن هیدرولیک از منافذش پاک نمی‌شود. کارگاه دو ماه پیش تعطیل شد، وقتی موتور دستگاه اصلی سوخت و صاحب‌کار اعلام ورشکستگی کرد. از آن روز، سهراب هر شب حیات جهان را با موجودی کارت بانکی‌اش اندازه می‌گیرد.

نرگس کنار پنجره ایستاده است؛ پنجره‌ای رو به تیر چراغ‌برق سیمانی و سیم‌های درهم‌پیچیده‌ای که آسمان را شبکه‌شبکه کرده‌اند. دستش بی‌اختیار روی لبه‌ پیراهن نخی‌اش فشرده می‌شود؛ روی نقطه‌ای از بدنش که نبض پنهان یک حیات تازه در آن می‌زند. آزمایشی که دیروز از درمانگاه تحویل گرفت روی میز، زیر استکان سرد چای پنهان است.

-فردا مهلتش تمومه سهراب.

صدایش مثل عبور تیغ موکت‌بری از روی شیشه است؛ خشک و برنده.

-می‌دونم.

-صاب‌خونه گفت پول پیش رو نمی‌تونه قسطی کنه. کلید رو می‌خواد.

-می‌دونم نرگس.

-جواب آزمایش رو چی کار کنیم؟

-نمی‌دونم.

 

این سنگین‌ترین دیالوگ زندگی نرگس و سهراب است: مرز میان می‌دانمِ تلخ و نمی‌دانمِ هراس‌آلود. در جغرافیای مدرن شهری، تنهایی یعنی همین؛ یعنی وقتی دیوارها تنگ می‌شوند، هیچ دستگیره‌ای نیست که بشود به آن چنگ زد. سهراب و نرگس شب سنگینی را پشت سر می‎گذارند.

فردا، حوالی ساعت ده صبح، آفتاب بی‌رمق روی سنگفرش‌های ترک‌خورده‌ی خیابان خاوران پهن شده است. سهراب در امتداد دیوار بلند انبار غله قدم می‌زند. پاهایش سنگین‌اند؛ انگار تکه‌های سرب به کف پوتین‌هایش چسبیده باشد. مقصد مشخصی ندارد؛ اما در انتهای راسته، چشمش به تابلوی کهنه‌ صندوق قرض‌الحسنه و تعاونی محلی می‌افتد. ساختمانی آجری با در چوبی رنگ‌ورورفته که روزگاری پاتوق پدرش و بازاری‌های قدیم بود.

حاج‌صادق، پشت میز چوب‌گردو نشسته است؛ با عینک پنسی نقره‌ای و دفتری که با خط نستعلیق، ستون‌های وام و پس‌انداز اهالی را در آن ثبت می‌کند. پیرمرد نگاهی به شانه‌های افتاده‌ سهراب می‌اندازد.

-سهراب؟ چرا انقدر مچاله‌ای پسر؟

-زمین خوردم حاجی. کارگاه خوابید، صاب‌خونه هم جوابمون کرده.

-نرگس چطوره؟ شنیدم خدا قراره دوباره بهتون نظر کنه.

-با کدوم پول؟ با کدوم سقف حاجی؟ بچه‌ تو این وضعیت یعنی خودکشی؛ حتی اگر بعد از به ثمر نرسیدن قبلیا بخواد بیاد.

حاج‌صادق عینک را برمی‌دارد. آن را با گوشه‌ پیراهن کتانش تمیز می‌کند. نگاهش عمیق است؛ نگاه کسی که نیم قرن گذر نسل‌ها را از این گذرگاه تماشا کرده است.

-تو فکر کردی پدرت وقتی تو رو به دنیا آورد، حساب بانکی‌اش پر بود سهراب؟

-اون موقع زمونه فرق داشت حاجی. آدما پشت هم بودن. گرونی نبود.

-الانم پشت هم‌ان، اگه تو در قفست رو باز کنی. گوش کن ببین چی می‌گم. یه راهی به ذهنم رسید. سوله تعاونی پشت مسجد داره راه می‌افته. پنج تا دستگاه تراش آوردیم برای کارهای خرد قطعه‌سازی. سرپرست کارگاه می‌خوایم. دستت به کاره، معتمدی. حقوقش ثابته، سهم از سود هم داری.

-خدا خیر بده به شما حاجی، اما اجاره و خونه چی؟

-اونم راه حل داره. عجول نباش پسر جان. واحد بالای حسینیه بعد از بازسازی خالیه. دست یکی از خادم‌ها بود که رفت شهرستان. تا وقتی پس‌انداز کنی و سرپا بشی، مال خودتونه. اجاره‌اش فقط اینه که چراغ اون کارگاه خاموش نشه.

سهراب به دست‌های لرزان پیرمرد نگاه می‌کند؛ به دست‌هایی که نه بانکی پشتشان است و نه صندوق مالی، پشتوانه‌اش همان اعتمادی است که سال‌هاست میان آدم‌های ریشه‌دار یک محله دست‌به‌دست می‌شود. انگار یک بار چند تنی از روی قفسه‌ سینه‌اش برداشته شده باشد.

عصر، سایه‌ غروب کشیده شده روی دیوارهای سیمانی کوچه. سهراب با شتاب پله‌های ساختمان را دوتا یکی بالا می‌رود. در را باز می‌کند. نرگس نشسته روی مبل تک‌نفره، با کاغذی مچاله در مشت.

-با دکتر تماس گرفتم سهراب... برای فردا صبح وقت داد.

-کنسلش کن نرگس.

-چی گفتی؟

-کنسلش کن. وسایل رو جمع کن، داریم جابه‌جا می‌شیم.

-کجا؟ با کدوم پول؟

-حاج‌صادق سوله قطعه‌سازی رو سپرد دست من. خونه‌ بالای حسینیه هم حاضره. نرگس... این بچه نباید تاوان ترس‌های ما رو بده.

نرگس به چهره‌ سهراب نگاه می‌کند؛ خطوط صورتش محو شده. مشتش باز می‌شود. برگه آزمایش بارداری روی میز می‌افتد، اما این بار دیگر سنگین نیست؛ مثل یک تکه کاغذ معمولی که باد ملایم پنجره تکانش می‌دهد.

شهر هنوز همان شهر است؛ خشن، شتاب‌زده و پر از دود. اما در بافت‌های زنده، در جایی که ارتباط انسان‌ها فراتر از قراردادهای مالی تعریف می‌شود، زندگی مسیر خود را پیدا می‌کند.

روز بعد، سهراب در سوله را باز می‌کند. بوی خوش براده‌های آهن و روغن تازه در فضا می‌پیچد. دکمه‌ استارت موتور را می‌زند. دستگاه با غرش آرامی شروع به چرخیدن می‌کند؛ ریتمیک، محکم و پیوسته. در انتهای کوچه، صدای بازی چند کودک می‌آید که دنبال یک توپ پلاستیکی می‌دوند تا زندگی لابلای خنده‎هایشان ادامه پیدا کند...

 

 

 

تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری پیام اردیبهشت میباشد.

طراحی و اجرا : گروه زند

Template Design:Dima Group