ساعت از دوازده شب گذشته است. نور مهتابی سفید برج سیطبقه در انتهای اتوبان یادگار امام، مثل تیغهای عمودی روی شیشههای قدی واحد ۲۴ میافتد. طبقه بیستوچهارم یعنی جایی که صدای بوق هیچ ماشینی به گوش نمیرسد؛ سکوتی استریل، منجمد و گرانقیمت. کیانوش، با روپوش جراحی که هنوز لکه خفیف یُد روی لبه آستینش پیداست، دستکلید سنگینش را میاندازد روی پیشخان گرانیتی آشپزخانه. صدای برخورد فلز با سنگ، در فضای صد و هشتاد متری خانه طنین میاندازد و در زاویههای تاریک سالن گم میشود.
خانه بینقص است؛ درست شبیه ژورنالهای دکوراسیون داخلی میلان. پارکتهای چوب بلوط اتریشی، کاناپههای چرم طوسی و قفسهای پر از مجلات جراحی عروق و تقدیرنامههای بینالمللی. اما این خانه یک چیز کم دارد: رد پا. هیچ خطی از پاستل مومی روی دیوارهای سفید نیست؛ هیچ صدای خندهای پشت پردههای حریر پنهان نشده؛ و در یخچال سایدبایساید، جز چند بطری آبمعدنی و بستههای سالاد آماده رژیمی، هیچ نشانی از زندگی به چشم نمیخورد.
کیانوش چهلودو ساله است. جراح پنجهطلای یک بیمارستان خصوصی، با برنامه کاری تنظیمشده از شش صبح تا ده شب. تمام جوانیاش را صرف این معادله کرده بود: درس، تخصص، فلوشیپ، مطب و در نهایت این جعبه بتنی لوکس در یک برج بلند در شمال تهران. در تمام این سالها، ازدواج و فرزندآوری برایش مثل یک ترمز دستی در پیچهای تند پیشرفت به نظر میرسید. با خودش میگفت:
-اول تثبیت موقعیت، بعد زندگی.
اما حالا در قله موفقیت ایستاده بود و میدید این قله، سردترین و تنهاترین نقطهی جهان است.
-دکتر، پرونده بیمار فردا آمادهست. شیفت صبحتون از هشت شروع میشه.
صدای ضبطشده منشی روی پیغامگیر تلفن است. صدایی ماشینی که تنها پیوند او با دنیای بیرون در این ساعت شب به شمار میرود. کیانوش پیام را پاک میکند. مینشیند روی کاناپه و سرش را میان دستهایش میگیرد. انگشتانش، همان انگشتانی که پیچیدهترین شریانها را پیوند میزنند، امشب از حس لمس نکردن یک دست کوچک و لطیف خالیاند.
برمیگردد به بعدازظهر امروز؛ بخش اطفال بیمارستان. پسربچه هفتسالهای با چشمان درشت و موهای مجعد که بعد از عمل قلب، دست پدرش را محکم گرفته بود و میگفت:
-بابا، فردا با هم میریم پارک؟
و برق چشمهای آن پدر ساده و کارمند، چیزی داشت که کیانوش با تمام موجودی حسابهای ارزیاش هم نمیتوانست تصاحبش کند. آنجا، پشت شیشه مراقبتهای ویژه، کیانوش برای نخستین بار حس کرد که در بزرگترین جراحی زندگیاش، یعنی جراحی سرنوشت خودش، بازنده بوده است.
روز بعد، بعد از اتمام شیفت صبح؛ کیانوش به جای رفتن به کلینیک خصوصی، فرمان ماشین را میچرخاند سمت جنوب. از زیر پل پارکوی رد میشود، ترافیک ولیعصر را پشت سر میگذارد و میرسد به کوچهپسکوچههای خیابان بهار شیراز؛ و بعد میاندازد توی اتوبان و سر از خیابانهای پایین شهر در میآورد. محله دوران کودکیاش. خانه پدری با آن حوض نقلی و باغچه پر از نعناع و شمعدانی.
در چوبی خانه باز است. مادرش، با پیراهن نخی گلبهی، نشسته پای درخت انار و دارد برای بچههای برادر کوچکترش سیب قاچ میکند. صدای دویدن و همهمهی کودکان حیاط را پر کرده است؛ صدایی که دیوارهای کهنه خانه را زنده نگه میدارد.
-کیانوش؟ مادر... بیخبر اومدی؟ بیمارستان نبودی؟
کیانوش مینشیند روی پلههای سنگی ایوان. دستهای مادر را میبوسد؛ دستهایی پر از چینوچروک که بوی گلاب میدهند.
-مامان... خسته شدم.
-از چی پسرم؟ تو که مایه افتخار مایی. همه جا اسمت رو میارن.
-خسته شدم از اینکه هر شب برمیگردم به یه خونه بیصدا. مامان، من همهچیز برای خودم خریدم، جز آینده رو. این برج، بعد از من سهم کی میشه؟ این اسم خونوادگی، به کی میرسه؟
مادر دستش را میکشد روی پیشانی پسرش. نگاهش پر از فهم صبورانه نسلهای گذشته است.
-تو فکر کردی زندگی فقط نسخه نوشتن و مقاله دادنه کیانوش؟ آدم تا وقتی بچهاش دستش رو نگیره، قد نمیکشه. تو دیر نرسیدی پسرم، فقط زیادی دویدی. ترمز کن. زندگی همین صدای خندههاییه که توی حیاط میپیچه.
غروب، کیانوش به برج لوکسش برمیگردد. اما این بار دیگر در تاریکی سالن متوقف نمیشود. پنجره قدی را تا انتها باز میکند. باد خنک کوهستان میریزد داخل اتاق و پردهها را تکان میدهد. تلفن را برمیدارد. شماره یک همکار قدیمی را میگیرد. کسی که سالها به بهانهی کار، پیشنهاد زندگی مشترک با او را به تعویق انداخته بود.
-سلام رویا... بیداری؟ میخواستم بگم... فردا بعد از شیفت اتاق عمل، وقت داری با هم صحبت کنیم؟ درباره یه تصمیم جدید... درباره ساختن یه خونه واقعی کنار هم.
گوشی را میاندازد روی مبل. لبخند عمیقی میزند؛ پس از سالها. شهر از بالا پر از نقطههای نورانی است. کنار پنجره ایستاده. به دستهایش نگاه میکند؛ دستهایی که از فردا، قرار است فراتر از بخیههای جراحی، تاروپود یک خانوادهی واقعی را پیوند بزنند...









